داستان از چه قراره؟
«مشترک مورد نظر» درباره دو نوجوان است که در ساختمان پلاسکو کار میکنند و برای آیندهشان رؤیاهایی در سر دارند. دوستی، کار، آرزوهای کوچک و حتی ساختمان قدیمی پلاسکو، بخشی از زندگی آنهاست؛ اما آتشسوزی همهچیز را به مسیر دیگری میبرد. رمان با تکیه بر این حادثه واقعی، زندگی شخصیتهای نوجوانش را به یکی از تلخترین اتفاقات معاصر تهران گره میزند و مخاطب را قدمبهقدم با فضای حادثه و پیامدهای آن همراه میکند.
عنوان: مشترک موردنظر || نویسنده: محمدرضا مرزوقی || ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان || تعداد صفحات: 192
ویژگیهای کتاب چیه؟
کتاب «مشترک مورد نظر» خواندنی است؛ چون نویسنده، حادثه پلاسکو را فقط بهخاطر یک اتفاق غمانگیز روایت نمیکند؛ بلکه نشان میدهد پشت ماجرای آتش و فروریختن ساختمان، مسئلهای جدیتر وجود دارد که آنهم ایمنی شهری و مسئولیتی است که پیش از وقوع حادثه باید جدی گرفته شود. در واقع، نویسنده میخواهد از ما این سؤال را بپرسد که «چرا فقط باید پس از وقوع فاجعه به فکر چاره باشیم؟».
از طرف دیگر، رمان درباره آرزوهایی است که ناگهان نیمهکاره میمانند و آدمهایی که در یک لحظه، آیندهشان یا عزیزانشان را از دست میدهند. نقطهقوت اثر این است که بهجای تبدیل کردن حادثه واقعی به یک گزارش خبری، آن را در قالب داستان با نشاندادن مسیر زندگی و احساسات شخصیتها برایمان تعریف میکند.
چرا این کتاب رو بخونیم؟
این کتاب روان، خوشخوان و حاصل تحقیقات میدانی نویسنده راجعبه یکی از تلخترین وقایع معاصر تهران است. توصیفات و تصویرسازیهای نویسنده تمام داستان را مثل یک نمایش جلوی چشم میآورد تا لذت خواندنش چندبرابر شود. شاید پلاسکو برایت فقط اسم یک حادثه نسبتا قدیمی باشد؛ اما این کتاب کمک میکند آن اتفاق را از زاویه زندگی آدمهایی ببینی که درگیرش بودند؛ مخصوصاً آتشنشانها و نوجوانهایی که مثل خودت برای آیندهشان رؤیا داشتند.
برشی از متن کتاب
نمیدانم چرا از ذهنم گذشت چطور بعضیها به هر آرزویی که دارند میرسند و بعضیها به نصف آرزوهایشان هم نمیرسند؟ بعضیها هم همیشه آرزوبهدل میمانند؛ مثلاً من و رضا آرزو داشتیم وقتی بزرگتر شدیم و پولمان از پارو بالا میرفت، یکی از خانههای بزرگ خیابان سی تیر یا خانهای در خیابانها و کوچههای دور و برش را شریکی بخریم و بازسازی کنیم. مثل همیشه قرار بود من مهندس ناظر باشم و او هم ترتیب آوردن کارگر و مصالح و باقی کارها را بدهد؛ اما هر دو آرزوبهدل ماندیم. تازه رضا آرزوهای باحالتری هم داشت؛ مثلاً میخواست یکی از قلههای درکه را فتح کند و بعد پرچمش را آنجا بزند و اسم خودش را روی آن قله بگذارد. میخندیدم و میگفتم: آخه درکه هم فتح کردن داره؟
nojavan7CommentHead Portlet