nojavan7ContentView Portlet

پسر خندق
قسمت سوم
پسر خندق
فاطمه سادات حسینی

بیست روز از محاصرۀ مدینه می‌گذشت. پیامبر، با شنیدن پیمان‌شکنی کعب، دو نفر از مردان خندق را، که در گذشته با بنی‌قریظه رابطۀ دوستی داشتند، فرستاده بودند تا از عهدشکنی ایشان اطمینان حاصل کنند. نگهبانان در تمام مدینه پخش و زنان و کودکان به قلعه‌هایی حفاظت‌شده منتقل شده بودند. نگرانی از بابت اینکه چه بر مدینه می‌گذرد نفس‌ها را در سینه حبس کرده بود. 

1

بیست روز از محاصرۀ مدینه می‌گذشت. پیامبر، با شنیدن پیمان‌شکنی کعب، دو نفر از مردان خندق را، که در گذشته با بنی‌قریظه رابطۀ دوستی داشتند، فرستاده بودند تا از عهدشکنی ایشان اطمینان حاصل کنند. نگهبانان در تمام مدینه پخش و زنان و کودکان به قلعه‌هایی حفاظت‌شده منتقل شده بودند. نگرانی از بابت اینکه چه بر مدینه می‌گذرد نفس‌ها را در سینه حبس کرده بود. 
در این میان خندق بیش از هر جای دیگری التهاب داشت. هر روز تعدادی از لشکریان می‌کوشیدند از خندق عبور کنند و مستقیم با مسلمانان رویارو شوند.
آفتاب به وسط آسمان رسیده بود. سکوت حکم‌فرما بود و نگهبانان با شمشیرهای آخته چشم از خندق برنمی‌داشتند. ثابت مقابل خیمۀ عمویش برروی تخته‌سنگی بزرگ نشسته بود. خیمه‌ها با خندق فاصلۀ چندانی نداشتند. از جایی که نشسته بود، به‌خوبی می‌توانست خندق را ببیند. چوب خشک بلندی را در دست گرفته بود و با آن روی خاک طرح‌هایی می‌نگاشت. اندوه در دلش خانه کرده بود. با شدت گرفتن تهدیدهای دشمن، دیگر اجازه نداشت حتی برای رساندن آب چندان به خندق نزدیک شود. صحبت‌های مادر تمام ذهنش را پر کرده بودند. دلش می‌خواست او هم لباس رزم بر تن کند و در یکی از دروازه‌‌های خندق هم‌پای عمویش نگهبانی دهد. در این فکر بود که ناگهان فریاد یکی از نگهبانان سکوت بیابان را شکست: 
«رسیدند! به این سوی خندق رسیدند!»
ثابت از جا پرید. روی تخته‌سنگ ایستاد. چهار سوارکار دشمن اسب‌های خود را تاخته و از باریکه‌راهی میان خندق و دامنۀ کوه عبور کرده و با جهشی بلند خود را به این‌سوی خندق رسانده بودند. علی علیه‌السلام، پسرعموی پیامبر، و چند نفر از مردان خود را به روبه‌روی ایشان رساندند. جلوتر از ایشان مردی بود با چهره‌ای عبوس و هیکلی درشت که از همان ابتدا رجز می‌خواند. ثابت پای ماندن نداشت. از سنگ پایین آمد و سوی عمو روانه شد. دلش می‌خواست بداند این مرد کیست. 
خودش را به کنار عمو رساند. عمو به حضورش خرده نگرفت. بی‌آن‌که ثابت سؤالی بپرسد، رو به او کرد:
«این مرد عمرو بن عَبدِوَد است که به جنگاوری شهره است.»
ثابت و ابن رافع خیره یکدیگر را نگاه ‌کردند. عمو زیرلب «اعوذ بالله» زمزمه کرد و گفت: 
«عده‌ای او را برابر با هزار مرد جنگی می‌دانند.» 
ذکر «أعوذ بالله» بر لب‌های ثابت هم جاری شد. چندی نگذشت که صدای عمرو در بیابان ‌پیچید. او همچنان رجز می‌خواند و مبارز می‌طلبید: 
«صدایم گرفت ازبس فریاد زدم! آیا کسی میان شما نیست که با من مبارزه کند؟»
در این لحظه صدای پیامبر را شنید که فرمودند: 
«کسی برخیزد و شر او را کم کند!» 
ترس بر همگان چیره شد. تنها علی علیه‌السلام دعوت پیامبر برای مبارزه با عمرو را پاسخ گفت. اما پیامبر نپذیرفتند. نفس‌ ثابت به شماره افتاده بود. صدای عمو در گوشش می‌پیچید: 
«عده‌ای او را برابر با هزار مرد جنگی می‌دانند.» 
با خودش می‌اندیشید نکند در جنگ میان امام و عمرو پیروز میدان... دوباره زیرلب أعوذ بالله گفت. صدای پیامبر را شنید که برای سومین بار از مسلمانان ‌خواستند کسی شر عمرو را کم کند و همچنان فقط علی علیه‌السلام آمادۀ نبرد بود. بعد از سه بار پیامبر پذیرفتند. علی علیه‌السلام مقابل عمرو قرار گرفت و ندا داد: 
«ای عمرو، تو را به پذیرش اسلام و ایمان به خداوند دعوت می‌کنم!»
عمرو قهقهه‌ای سر داد: 
«ای علی! مرا به پذیرش اسلام نیازی نیست!» 
 عمرو افسار اسب را گرفت و چند قدم به عقب رفت. چند قدم نیز به راست و چپ برداشت. دوباره فریاد کشید: 
«جز تو کسی نیست که به جنگ با من بیاید؟ من قصد کشتن تو را ندارم!» 
علی علیه‌السلام شمشیر کشید و با صدایی رسا رو به عمرو کرد: 
«ولی من می‌خواهم تو را از پا دربیاورم!» 
عمرو پایین پرید و اسب خود را هی کرد و خروشید: 
«گمان نمی‌کنم کسی از عرب برای این کار ملامتم کند.»
و مقابل علی علیه‌السلام قرار گرفت. جنگ میان دو نفر شدت گرفت. غبار فضای بیابان را پر کرده بود و هیچ‌کس نمی‌دید که میانشان چه می‌گذرد. ثابت دو طرف ردا را محکم چنگ می‌زد و چشم از واقعه برنمی‌داشت. گاهی نفس را در سینه حبس می‌کرد و گاهی سر به‌ آسمان بلند می‌کرد. انگار زمان ایستاده بود و گذری نداشت. با لمس دست‌های ابن رافع بر روی شانه‌اش از جا پرید. خشکی دهانش گلویش را می‌سوزاند. احساس می‌کرد پناهی جز آغوش عمو ندارد. ابن رافع دست‌هایش را دور ثابت حلقه کرد و سر ثابت را به سینۀ خود چسباند. اندکی گذشت. یک‌باره صدای تکبیر علی علیه‌السلام بلند شد. ثابت خود را از آغوش عمو جدا کرد و چند بار چشم‌هایش را باز و بسته کرد. درست می‌دید؛ پیکر بی‌جان عمرو روی زمین افتاده بود و علی علیه‌السلام شمشیربه‌دست در بالای سرش تکبیر می‌گفت. صدای هلهله و تکبیر مسلمانان بلند شد. همدیگر را به آغوش می‌کشیدند و دست برآسمان شکر پیروزی به جا می‌آوردند، گویی جانی تازه گرفته بودند. ثابت نیز با همۀ وجود فریاد می‌زد و تکبیر می‌گفت. عمو او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید. صدای خندۀ ثابت بیابان را پر کرده بود. بعد از رفتن پدر اولین بار بود که این‌گونه از ته دل می‌خندید.

2

شبی سرد و تاریک بود. سوز سرما و گرسنگی طاقت مسلمانان را طاق می‌کرد. محاصره به درازا کشیده و ضعف و بیماری بر مسلمانان چیره شده بود. ثابت در خیمۀ عمو در تب می‌سوخت. تمام عصر را به آوردن آب و پر کردن مشک‌ها گذراند و سرما را به جان خرید. ابن رافع گاه به نگهبانی خندق می‌رفت و گاه برای پرستاری از ثابت پیش او می‌آمد. ردای خود را بر روی او می‌کشید و دستمالی را از آب مشک تر می‌کرد و بر لب‌های ثابت می‌گذاشت و بعد دستمال را بر پیشانی و صورت او می‌کشید: ‌
«یک‌دندنگی نکن، ثابت! در این شرایط ضعف و بیماری، ام ثابت کنارت باشد برای تو بهتر است!» 
ثابت به‌سختی دست‌ها را حائل کرد و گوشۀ خیمه نشست.
«اگر مادر مرا به این حال ببیند، باید فکر بازگشتن به خندق را از سر بیرون کنم.» 
ابن رافع از دل ثابت خبر داشت. می‌دانست پای رفتن از خندق را ندارد. دست از اصرار کشید و کاسه‌ای شیر گرم بالای سرش گذاشت: 
«شیر گرم حالت را بهتر می‌کند.» 
ثابت نگاهی به کاسۀ شیر انداخت. حدس می‌زد عمو این شیر را از ام ثابت گرفته باشد، اما سکوت پیشه کرد. یک‌مرتبه، انگار چیزی در ذهنش گذشته باشد، سراغ پیامبر را گرفت. عمو پاسخ داد: 
«خوب است. تمام شب را به عبادت و دعا در حق اصحاب سپری می‌کند.» 
بعد کمی هیزم در آتش مقابل خیمه ریخت و از خیمه دور شد. باد زوزه می‌کشید و شعلۀ آتش را پیچ‌وتاب می‌داد. ثابت به‌سختی اندکی از شیر نوشید. ردا را دور خود پیچید و به بیرون خیمه چشم دوخت. تا چشم کار می‌کرد، سیاهی بود. گاهی در دوردست صاعقه‌ای آسمان را روشن می‌کرد و در چشم‌برهم‌زدنی نور محو می‌شد. فقط هیاهوی باد بود که سکوت بیابان را می‌شکست. بی‌قرار بود. چیزی این شب را با شب‌های دیگر متفاوت می‌کرد، گویی واقعه‌ای در راه باشد. یک‌مرتبه صدای خش‌دار مردی را از بیرون خیمه شنید. نمی‌دانست خطاب به عموست یا دیگری:
«پیامبر حذیفه را فرستاده تا از لشکر دشمن خبر بیاورد.» 
حدسش درست بود. امشب لشکر دشمن می خواست کار را تمام کند. سکوت شب طوفانی را در دلش به‌دنبال داشت. امید از میان مسلمانان رخت بربسته و درماندگی در دلشان جا باز کرده بود. کسی نمی‌دانست چه در پیش است. اما همه می‌دانستند سکوت و بی‌خبری شب در خود واقعه‌ای سخت را به‌دنبال دارد. 
ثابت تاب تنهایی نداشت. از جا بلند شد و به‌سختی خود را به بیرون خیمه رساند. باد گردوغباری غلیظ را در هوا می‌پراکند. در دوردست‌ها گویی طوفانی به پا شده بود. دوست داشت تا نزدیکی خیمۀ پیامبر برود و ایشان را از نزدیک ببیند. می‌دانست حتی دیدار روی پیامبر حالش را بهتر می‌کند. در خیمه‌ها هرکس به کاری مشغول بود؛ یکی شمشیر تیز می‌کرد، دیگری سر به سجده گذاشته بود و ذکر می‌گفت، سلمان مقابل خیمه ایستاده بود و آمدن کسی را انتظار می‌کشید. چشمش به ثابت افتاد. لبخندی زد: 
«حالت روبه‌راه‌ شده، ثابت!»
ثابت ‌خواست پاسخ دهد که صدایی آشنا او و سلمان را به‌سمت خود کشید. حذیفه شتاب‌زده خودش را مقابل خیمۀ سلمان رساند و بی‌امان از حال یهودیان می‌گفت:
«با چشمان خود دیدم طوفانی از سنگ‌ریزه بر سرشان فرود ‌آمد.» 
سلمان دست‌های حذیفه را که از سرما می‌لرزیدند در دست گرفت و گفت:
«بگو حذیفه! در اقامتگاه یهود چه می‌گذشت؟»
ثابت آنچه را می‌شنید باور نمی‌کرد. تازه دلیل آن‌همه غبار و خاک و برق صاعقه را می‌فهمید. حذیفه بی‌وقفه حرف می‌زد: 
«صاعقه و باد خیمه‌هایشان را از جا کنده بود. دیگ‌های روی آتششان بر زمین افتاده، آتش‌هایشان خاموش شده و زره‌هایشان به این‌سو و آن‌سو پرتاب شده بودند.» 
چشمان سلمان به اشک نشستند. 
«تو با چشمان خود دیدی که می‌گریختند؟»
حذیفه دست‌هایش را به دو بازوی سلمان گرفت.
«دیدم که هیچ‌کس را با دیگری کاری نبود و همگی حتی لباس‌ها و قماش‌هایشان را رها کرده، سوار بر مرکب شده بودند و می‌گریختند.» 
سلمان حذیفه را سخت در آغوش گرفت. بعد هر دو به سجده افتادند. ثابت روی زمین به زانو نشست. ردا از روی شانه‌هایش سُر خورد و به زمین افتاد. دیگر از تب نمی‌لرزید. جان به پاهایش باز گشته بود. اندکی گذشت. صدای تکبیر مسلمانان یک‌به‌یک از خیمه‌ها برمی‌خاست. ابن رافع خودش را به ثابت رساند. عمو و برادرزاده برای یکدیگر آغوش گشودند. کار دشمن یکسره شده بود. ثابت از شوق اشک می‌ریخت. برای دیدن مادر بی‌تاب بود. راه بیابان را به‌سوی خانه پیش گرفت. باید هرچه زودتر خبر را به مادر می‌رساند. 
 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA