قسمت دوم
مرزهای خیالی
نورالهدی تندروصالح
ساعت تاریخ بود. بچهها یکییکی پشت میزها نشستند. دیوید صندلی اول گوشۀ کلاس نشسته بود، کتابش را ورق میزد و زیرلب آوازی را زمزمه میکرد. تعدادی از بچهها جلوی کلاس در حال شوخی و خنده بودند. با شنیدن صدای تقتق، سرها بهسمت در کلاس برگشتند.
nojavan7CommentHead Portlet