داستان کتاب
فکر کنید در یک محلۀ تازهساختهشده زندگی میکنید که خانههای خالی زیادی دارد. شما هم پسرکی در دهه پنجاه شمسی هستید که برای گذران زندگی با چرخدستی بستنی میفروشد. زمان بستنی فروختن آدمهای جدید و عجیبی را میبینید که به محلهتان رفتوآمد میکنند؛ حرفهای آن آدمها هم عجیب است و هیچچیزش با چیز دیگر جور در نمیآید و دست آخر یکی از اهالی محله بهطرز مشکوکی کشته میشود و تنها کسی که از بخش مهمی از ماجرا خبر دارد، شما هستید!
این اتفاقی است که برای «مرتضی گاری» در کتاب «فصل پنجم: سکوت» میافتد. زمان داستان در ماههای منتهی به انقلاب اسلامی است، اما مرتضی کاری به انقلاب ندارد؛ او در دنیای خودش سیر میکند، سینما میرود و بستنی میفروشد و با دوستانش میچرخد تا اینکه کشته شدن یکی از اهالی محله او را وارد دنیای دیگری میکند.
عنوان: فصل پنجم: سکوت || نویسنده: محمدرضا بایرامی || ناشر: انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان || تعداد صفحات: 172
جذابیتهای داستان
مرتضی آنقدر ترسیده و متعجب است که در شروع داستان، همهچیز را حتی از ما بهعنوان خوانندههای داستان، پنهان میکند و وانمود میکند چیزی نمیداند؛ اما کمکم میفهمیم که او از همهچیز خبر دارد، حتی بیشتر از همۀ اهالی محله و این جذابترین بخش داستان است؛ چون آن را از آنچه هست مرموزتر میکند و ما هم بهاندازۀ مرتضی دلمان میخواهد که سرنخها را کنار هم بگذاریم و از این راز سردربیاوریم.
جذابیت دیگرِ داستان، خودِ مرتضی است. دنیای نوجوانانۀ او جالب است. کسی نیست که کارنامهاش را بگیرد، همیشه یک گاری پر از بستنی دارد، با دوست صمیمیاش امیر، آتش میسوزاند، داستان فیلمهای سینما را از روی عکسهایشان حدس میزند و ... . «فصل پنجم: سکوت» به ما اجازه میدهد که کمی بهجای مرتضی زندگی کنیم؛ چون نویسنده بهخوبی زندگی و نوجوانی او را به تصویر کشیده است.
چرا این کتاب را بخوانیم؟
اگر یک کتاب کوتاه با زمینۀ تاریخی میخواهید که شما را درگیر داستان معماییاش کند، «فصل پنجم: سکوت» گزینۀ خوبی است. میتوانید سه صفحه قبل تمام شدن کتاب و حل شدن معماها، کتاب را ببندید و پایان آن را حدس بزنید. با این شیوه یک کارآگاه واقعی میشوید و یک کتاب کارآگاهی واقعی خواندهاید.
برشی از متن کتاب
«شروع کردم به گفتن بسمالله الرحمن الرحیم. چند بار هم گفتم، اما کارساز نشد. قسم میخورم. دروغ توی کار من نیست. چندتاشان را دیدم که رو پشتبامهای آن طرف کوچه جابهجا میشدند و انگار میرفتند طرف خانۀ آقای صدری. یکیشان را دیدم که از بلندی دیوار مانند کنار خط، پرید و رفت رو بام اولی. کمی گوله شده، کمی قوز کرده، قدش مثل یک آدم کوچولو، گردنش کشیده، پاهاش خمیده. به جای قدم برداشتن، انگار لیز میخورد و لیز میخوردند و میآمدند جلو. تمام وجودم لرزید. رو برگرداندم اما باز یکی دیگرشان را دیدم که از دیواری بالا میرفت بهراحتی آب خوردن. جنها محاصرهام کرده بودند. محمد راست میگفت. محله توی چنگ آنها بود. برگشتم توی خانه، چپیدم زیر ملافه و لرزیدم اما جنها آن جا هم دست از سرم برنمیداشتند. حتی صدایشان را میشنیدم. قسم میخورم. آنقدر واضح بود که انگار توی گوشم داد میزدند.
- خانۀ شما محاصره است. دستهاتان را بگذارید روی سرتان و بیایید بیرون! بدون هیچ مقاومتی!»
nojavan7CommentHead Portlet