nojavan7ContentView Portlet

دلشوره‌ای که بی‌دلیل نبود
درباره شهید ستایش علی‌حسینی
دلشوره‌ای که بی‌دلیل نبود
مهدیه مقصودی

صدای آواز جیرجیرک‌های حیاط مثل یک لالایی، اهالی خانه را به خواب عمیقی فرو برده بود. بازیگوشی نسیم و پنجره نیمه‌باز، پرده را به رقص درآورده بود و گاه‌و‌بیگاه رگه‌هایی از نور ماه را در فضای خانه پخش می‌کرد. 

1

مادر که مثل همیشه تازه کارهای خانه را تمام کرده بود ملحفه روی بچه‌ها را بالاتر کشید و به‌سمت رخت‌خواب رفت. آن شب هم مثل شب‌های دیگر، دلتنگِ دختر کوچکش بود. پناه برد به خاطراتشان! به سوره توحیدی که خودش به ستایش یاد داده بود و هر شب قبل از خواب زمزمه می‌کرد. به جزء ۲۹ و ۳۰ قرآن که دخترک به‌تازگی حفظشان کرده بود و با صدای کودکانه‌اش به زیبایی می‌خواندشان. یاد روضه حضرت رقیه‌ای افتاد که در مسیر پیاده‌روی اربعین زیر گوش ستایش زمزمه کرده بود و با هم گریه کرده بودند. یاد شیطنت‌های کودکانه‌اش که انگار نبض زندگی را در جای‌جای خانه به جریان در می‌آورد.
دوباره آخرین ساعت‌های حضور ستایش در خانه را با خود مرور کرد. با هم سحری خورده بودند، نماز را به پدر اقتدا کرده بودند و بعد از کمی استراحت، با عجله سوار ماشین پدر شده بود که به مدرسه برود. لباس‌های مدرسه‌اش را برخلاف همیشه که خودش اتو می‌کرد، این بار مادر اتو زده بود و خیلی به تنش نشسته بود. نگاه خندان مادر به پاهایش گره خورد: از شدت عجله دمپایی پوشیده بود! دوان‌دوان به‌سمت خانه برگشت، کفش‌هایش را پوشید، بوسه‌ای برای مادر فرستاد و رفت. وقتی مادر بعد از بدرقه به اتاق ستایش برگشته بود، وسایل و اسباب‌بازی‌های دخترک که مرتب در گوشه‌ای چیده شده بودند، توجهش را جلب کرد. اینکه ستایشِ ۹ساله پارچه‌ای سیاه رنگ روی همه وسایلش کشیده بود دلش را لرزاند! کارهایش عجیب شده بود. یک هفته قبل هم به مادر گفته بود که شنبه هفته بعد با دوستانش به دیدار رهبری می‌روند. وقتی که مادر با معلم مدرسه‌شان تماس گرفته بود، آنها هم تعجب کرده بودند و گفته بودند که همچین خبری نیست. مجموع تمام این اتفاقات، از همان اول صبحِ نهم اسفند، دلشوره‌ای را مهمان دل مادر کرده بود. حوالی ظهر صدای مهیب انفجار موشک‌های آمریکایی در مدرسه شجره طیبه میناب، دلشوره مادر را به یقین تبدیل کرده بود. فهمید که دیگر هیچ‌وقت دخترکش را نخواهد دید ...
نور ماه، صورت خیس از اشک مادر را روشن کرد: «بعد از اون روضه حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها وقتی بهم گفتی دعا کن منم شهید بشم، چطوری تونستم خودم رو راضی کنم که بگم «ان‌شاالله»؟ چرا وقتی دم به دقیقه می‌گفتی «خامنه‌ای لب تر کند، جان را فدایش می‌کنیم» من جدی نمی‌گرفتم؟ عیبی نداره مامان! تو با زبون روزه به آرزوت رسیدی و حالا آرزوی من شده دیدنت تو خواب ... حداقل بیا به خوابم مامانی ...»
پلک‌های خیس مادر کم‌کم بسته می‌شد. ستایشِ کوچکش داشت گونه‌اش را در خواب می‌بوسید ...
 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA