nojavan7ContentView Portlet

نذر ناتمام
درباره شهید نیایش صالحی
نذر ناتمام
مهدیه مقصودی

جمعه‌شب بود و عطر کیک شکلاتی دستپخت مادر، داشت اشتهای کل خانواده را قلقلک می‌داد. دخترک با خوشحالی داخل آشپزخانه سرک کشید و به مادرش گفت: «بالاخره نتیجه زحمتامون حاضر شد؟» چشمان معصومش خندیدند و ادامه داد: «حیف که دیروقته و مسواک زدم وگرنه همه‌شو خودم می‌خوردم! سهم منو نگه دارید تا فردا که از مدرسه برگردم.» صبح زود باید بیدار می‌شد و حالا وقت خوابش رسیده بود.

1

نه سال و چند ماه بیشتر نداشت؛ دانش‌آموز کلاس چهارم دبستان بود و ته‌تغاری خانه‌ای که گرمای حضورش در آن، از آفتابِ جنوب هم گرم‌تر بود. اخیراً داشت جزء سی‌ام قرآن کریم را حفظ می‌کرد؛ آن‌قدر به این‌کار علاقه داشت که انگار آیه‌های کوتاهِ جزء آخر، هم‌بازی‌ و ستاره‌های آسمان شبش بودند. 
نیایش، بابایی بود. وقتی پدر از سرِ کار برمی‌گشت و خانه بود، دخترک هیچ‌جا نمی‌رفت. می‌ماند، می‌چسبید به پدرش، بازی می‌کرد و از ته دل می‌خندید. تمام دنیایش در آن ساعت‌ها خلاصه می‌شد! فقط یک چیز بود که حتی از ماندن پیش بابا هم برایش مهم‌تر بود: کلاس‌های مهدویت و قرآنش که در هر شرایطی می‌رفت. هرموقع پدرش خانه بود به او می‌گفت: «بابا جایی نریا ... منتظرم بمون تا برگردم.» و می‌دوید به‌سمت حسینیه‌ای که در همه مراسم‌هایش پا‌به‌پای مادر، خادمی کرده بود. 
یکی از همین روزها که نیایش با ذوق‌وشوق تمام به‌سمت کلاس مهدویت پرواز کرده بود، مربی‌ چیزی گفت که ذهن معصوم و مهربان دخترک را به خودش مشغول کرد: «برای سه‌شنبه هفته آینده، هرکس که دوست داره می‌تونه به نیت سلامتی امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف‌ یه نذری کوچیک بده.» و نیایش، همان‌جا تصمیم گرفته بود که با کمک خانواده، غذای نذری بپزد و میان دوستانش پخش کنند. به خانه که برگشت، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر هم که از علاقه بی‌حد دخترش به اهل‌بیت علیهم‌السلام و دست و دلبازی او خبر داشت، بدون هیچ مخالفتی هزینه خرید موادغذایی لازم را به دخترک داد.
پول در دست‌های کوچکش بود و هزار نقشه در سرش؛ اینکه چه بخرد، چطور غذا را بپزند، چگونه بسته‌بندی کنند و ... اما فرصت نشد! فردا شنبه بود؛ نهم اسفندماه. مدرسه شجره طیبه میناب، مثل همیشه پر از صدای خنده و دویدن بچه‌ها بود؛ صدای خنده‌هایی که حوال ظهر در میان غرّشِ اصابت موشک‌های تاماهاوک آمریکایی به مدرسه و زیر آوار آن برای همیشه خاموش شد. 
نیایشی که برای آینده‌اش، رویای چشم‌پزشک شدن در سر داشت؛ چشم‌های زیبایش را با شهادت بست و دیگر هیچ‌وقت از مدرسه برنگشت. سهم کیکش هنوز به امیدِ برگشتن دخترک، توی یخچال مانده بود ... 
 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA