nojavan7ContentView Portlet

آرزوی بی‌لبخند
درباره شهید همایون رنجبری
آرزوی بی‌لبخند
راضیه سعادتی

خبر جنگ که آمد، مادر همایون خیالش راحت بود که جای پسرش امن است. 

1

در دلش گذشت که یک دبستان، آن‌هم در میناب، چه تهدیدی برای دشمن دارد که بخواهد هدف بمب و موشک‌هایشان باشد. با آرامش کارهای خانه را انجام داد، چادرش را سرش کرد تا به مدرسه برود و دست همایون را بگیرد بیاورد خانه. همین که پایش را بیرون گذاشت، صدای انفجار بلندی همه‌جا پیچید. یک لحظه جهان ایستاد و قلب مادر ترک خورد. وقتی اتفاق بدی می‌افتد، آدم دوست دارد عزیزانش کنارش باشند، در آغوش بگیردشان و ازشان محافظت کند؛ اما حالا همایون از مادر دور بود. دوان‌دوان به‌سمت مدرسه رفت و در تمام مسیر دعادعا می‌کرد که حوالی مدرسه اتفاقی نیفتاده باشد؛ اما اتفاقی که نباید، افتاده بود. هرچه به مدرسه نزدیک‌تر می‌شد قلبش ناآرام‌تر می‌شد. هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد روزی به مدرسه پسرش برود و به‌جای آنکه همایون را با کوله‌پشتی و لباس مدرسه جلو در ببیند، با خرابه‌ها و دیوارهای ریخته مدرسه رو‌به‌رو شود، نه خبری از همایون باشد و نه هیچ‌کدام از دوستان و هم‌کلاسی‌هایش. تنها بود و بهت‌زده. چطور باید زیر تکه‌های بزرگ آوار به‌دنبال پسرش می‌گشت. پدر نبود. برای کاری به قشم رفته بود و دیرتر خبردار شد. به همایون قول داده بود از آنجا برایش فوتبال دستی بیاورد. حالا با هدیه‌ای که آرزوی پسر بود به خانه می‌آمد، اما دیگر پسری نبود که با دیدن آرزویش لبخند بزند. دیگر لبخندی هم نبود. هرچه بود در آتش سوخته بود.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA