nojavan7ContentView Portlet

وقتی وقت تنگ است
درباره شهید محمدمهدی جنگیچی
وقتی وقت تنگ است
حسنا حق‌شناس

روتختی مرد عنکبوتی، کیسه‌بوکس لاک‌پشت‌های نینجا، راکت تنیس، توپ سفید-آبی و کلاه‌کاسکت، هیچ‌کدام باعث نمی‌شد بیننده گیج شود و نفهمد که او به مَشک آویزان شده بین دو کنج دیوار بیشتر از همه وسایل اتاق ارادت داشت. احتمالاً نیتش قوی ‌شدن مانند صاحب همان مَشک بوده که هر وسیله‌ ورزشی‌ای در اتاقش پیدا می‌شد. 

1

اگر بچه‌ها حتی یک‌کمی از احتمالات را تا کلاس پنجم خوانده باشند، می‌شود گفت درست است که محمدمهدی خودش عباس نبود، اما احتمالاً داشتن پدری به نام «عباس» باعث افتخارش بود. احتمالاً اگر قرائت قرآن را ادامه می‌داد و در مسابقات بین‌المللی برنده می‌شد، قبل از اینکه لوح تقدیرش کنار چندین لوح ‌تقدیر قبلی قرار بگیرد، لوح و جایزه را با هم به حرم حضرت عباس هدیه می‌کرد. البته احتمالاً فرصت نمی‌شد. آخر سرش خیلی شلوغ بود. آن‌قدر زمانش کوتاه بود که حتی فرصت نکرد لباس‌های نویی را که برای عید خریده بودند، بپوشد و مادرش با آنها از او عکس بگیرد. فرصت نکرد در پارک روبه‌روی خانه‌شان که حالا به‌خاطر حضور همیشگی او بیشتر شبیه به زیارتگاه شده است، به‌قدری‌که دوست داشت بازی کند. آن‌قدر عجله داشت که حتی فرصت نکرد از آبخوری مدرسه که به‌خاطر آن از کلاس خارج شده بود یک دل سیر آب بخورد. معلوم نیست حواسش جمع نبوده یا باز هم زمان، فرصت کافی به او نداده است که حتی موقع رفتن، پاهایش را جا گذاشت و بدون آنها پر کشید. زمان واقعاً تنگ بود. آن‌قدر تنگ که نرسید خودش را هنگام انفجار به کلاس برساند. در عوض موج انفجار چنان او را بالا برد که فرصت نشد درد کتف در‌رفته‌اش را احساس کند.
بعد از او شاید بابا عباسش دیگر فرصت نکند صبح خیلی زود تمام آردها را خمیر کند و نان تازه دست مردم بدهد. شاید فرصت نشود قبل از خواب چندین بار به محمدمهدی شب‌به‌خیر بگوید و او با جواب «شب نه‌به‌خیر» برای دیدن دوباره بابا عباس بهانه‌تراشی کند. به‌جای همه این‌ها بعد از او، باباعباس و مامانِ محمدمهدی حسابی فرصت پیرشدن پیدا کردند. مامان محمدمهدی هر روز فرصت کافی دارد که دعا کند تارهای سفیدِ روی صورت باباعباس به‌خاطر آرد باشد، نه رنگ پیری. حالا مامان محمدمهدی فرصت می‌کند تا خود صبح کنار دمپایی‌‌های جفت شده او بنشیند، آنها را بغل کند و همان‌طور بخوابد.
در کنار همه‌ی این‌ها، بعد از رفتنش فرصت شد که خوب کوله‌پشتی ترکش‌خورده‌اش را بگردند. هیچ اثری از پهپاد و موشک در آن نبود. هرچه بود مداد و خودکار و ترس دشمن بود. 
اگر بچه‌ها حتی یک‌کمی از احتمالات را تا کلاس پنجم خوانده باشند، می‌دانند که دنیای احتمالات دنیای جالبی‌ است اما دنیای قطعیات جالب‌تر است. چرا که به طور حتم، جهان مطمئن است او با رفتنش، وقت را برای دشمن تنگ کرده است و فرصت باقی‌ماندن را از او می‌گیرد.
 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA