nojavan7ContentView Portlet

بامعرفت شبیه عباس
درباره شهید محمدصدرا زارعی‌پور
بامعرفت شبیه عباس
مهدیه مقصودی

به‌محض اینکه از مغازه نقره‌فروشی بیرون آمدند، انگشتر را دستش کرد. با اصرار از خانواده خواسته بود برایش انگشتری بخرند که همیشه دستش کند و هرچه پدر و مادرش گفته بودند که: «محمدصدرا! تو هنوز خیلی سنت کمه ...» به خرجش نرفته بود. به‌هرحال تک فرزند بود و نورچشم خانواده‌اش.

1

به روستایشان که رسیدند، دوان‌دوان رفت پیش دوستانش و مشغول بازی شد. موقعی که خواستند استراحت کنند، به دوستانش گفت: «راستی بچه‌ها ... من از امسال میرم میناب. توی مدرسه رهپویان شهدای خلیج فارس ثبت‌نام کردم.» آه از نهاد بچه‌های روستا بلند شد. قرار بود هم‌بازی عصرهای تابستانشان برود شهر و دلشان حسابی برایش تنگ می‌شد. پسرک ادامه داد: «ولی قول می‌دم هرموقع که از مدرسه بیام خونه حتما میام پیشتون که با هم بازی کنیم.»
هنوز شش‌ماه هم از رفتنش به مدرسه جدید نگذشته بود. تازه قرار بود تک‌خوان گروه سرود انتخاب شود که صبح روز نهم اسفند، موشک‌های تاماهاوک آمریکایی مدرسه رهپویان را به تلی از خاک بدل کردند.
حجم تخریب و آوار به‌قدری بالا بود که محمدصدرا را از روی انگشترش شناسایی کردند و پیکرش را در روستای خودشان، سندرک، دفن کردند. حالا مزار کوچک او پاتوق دوستانش شده و همه برای بازی کردن و درس‌ خواندن، آنجا جمع می‌شوند. بالای مزارش، عکسی از او به چشم می‌خورد که یک چفیه عراقی روی شانه‌اش انداخته، دستش را با همان انگشترش روی سینه گذاشته و با نهایت ادب دارد روبه بارگاه حضرت ابالفضل‌العباس علیه‌السلام سلام می‌دهد. حتماً درس معرفت را از قمر بنی‌هاشم آموخته بود که آخر، سر قولش ماند و برگشت پیش دوستانش.
 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA