nojavan7ContentView Portlet

یک روز نامعمولی
درباره شهیده زینب مکی‌زاده
یک روز نامعمولی
راضیه سعادتی

آن روز یک روز معمولی بود، مثل روزهای قبل. آن روز هم روپوش مدرسه‌اش را پوشید که سبز بود و آستین‌هایش از آرنج تا مچ، پارچه سفید چین‌داری داشت. مقنعه سفیدش را هم سر کرد تا به مدرسه برود‌.

1

آن روز یک روز معمولی بود، مثل روزهای قبل. مادرش فکر می‌کرد دخترک که از مدرسه برگشت هم می‌تواند نوازشش کند، می‌تواند موهایش را ببافد و در آغوشش بگیرد؛ برای همین قبل از رفتن زینب، او را بغل نکرد.
مثل روزهای قبل از خانه که بیرون رفت در کوچه گربه‌ای را دید که شب‌ها برایش غذا می‌گذاشت. شاید ازش خداحافظی کرد، شاید هم بهش قول داد که شب باز هم برایش غذا ببرد. 
آن روز یک روز معمولی بود، مثل روزهای قبل، با زبان روزه به مدرسه رفت. زینب روزه‌اولی در زنگ تفریح بچه‌های کوچک‌تر را می‌دید که خوراکی می‌خورند و دلش ضعف می‌رفت؛ اما تصمیم گرفته بود که سختی روزه را با یاد بچه‌های غزه از سر بگذراند.
آن روز یک روز معمولی بود، اما فقط تا ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه ظهر، بعد از آن دیگر هیچ‌چیز برای زینب معمولی نبود. دیگر روپوش سبزش سبز نبود و مقنعه سفیدش سفید نبود، همه سرخ شده بودند. دیگر مادر صورت زینب را ندید و موهایش را نبافت، همه سوخته بودند. دیگر زینب به گربه‌ای که در کوچه خانه داشت، غذا نداد. دیگر دلش ضعف نمی‌رفت. زینب دیگر روزه نبود. 
آن روز یک روز معمولی نبود. آن روز زینب از مدرسه شجره طیبه میناب پر کشید و کنار بچه‌های غزه نشست. 
 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA