بچهها در سالن نشسته بودند و با خندههای ریزریز و چشمانی که از خوشحالی برق میزد، با برنامههای جشن همراهی میکردند. نوبت به بازی رسید. پدرها باید چشمبسته، پسرشان را پیدا میکردند. نوبت به پدرِ حیدر رسید. اسم فرزندش را که صدا زدند، ناخودآگاه لبخند زد. خداوند با کلی نذرونیاز، این پسر را بعد از دو دختر به خانوادهشان بخشیده بود. او هم با امیرالمؤمنین عهد کرده بود که نامش را حیدر بگذارد. وقتی پسرک در ماه رجب به دنیا آمد، دیگر همه یقین کردند که وجودش، هدیهای از جانب مولا علی علیهالسلام است و با افتخار، نذرشان را بهجا آوردند. حالا حیدرش منتظر ایستاده بود تا برود و از بین بچهها پیدایش کند. پدر، چشمبند زد و یکییکی دست بچهها را در دستش گرفت. اولی ... دومی ...سومی ...! صف بچهها داشت به آخر میرسید و پدر نگران بود که نکند به اشتباه افتاده و بچهاش را نشناخته؟ به نفر بعدی که رسید و دست کوچکش را در دست گرفت، نبضش تندتر زد. همانجا بود که فهمید گمشدهاش را پیدا کرده ...
نهم اسفند، دیگر خبری از بادکنک و کاغذهای رنگی نبود! حوالی ظهر، سکوتِ آسمانِ همیشه آبی میناب، با غرّش موشکهای آمریکایی شکسته شد. هدف حمله، مراکز نظامی نبودند. اخبار میگفت موشکها به یک ساختمان آموزشی اصابت کرده. مدرسه ابتدایی دخترانه «شجره طیبه» در طبقه دوم و مدرسه ابتدایی پسرانه «رهپویان شهدای خلیج فارس» در طبقه اول ...
دوباره پدر داشت در مدرسه دنبال پسرش میگشت؛ بهدنبال حیدر خردسالی که دیگر شهید جنگ رمضان محسوب میشد و پدر بعدها فهمید که نحوه شهادتش هم شبیه مولایش علی علیهالسلام بوده است. بقیه پدرها هم آمده بودند و داشتند خاک، آجرهای شکسته و قطعات آهنی را برای پیدا کردن جگرگوشههاشان زیرورو میکردند. داشت باران میبارید ...
درباره شهید حیدر صالحی
پا جای پای حیدر
مهدیه مقصودی
بهمنماه بود. بوی باران و بادکنکهای رنگی، فضای مدرسه را برای جشن دهه فجر آذین بسته بود.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet