کلاس دوم اولین سالی است که این کتاب، کنار بقیه کتابها میرود در کولهپشتی بچهها. تویش پر از داستانهای پیامبران است. البته داستان همه پیامبران را هم ندارد؛ مثلاً داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل را ندارد. بچههای کلاس دومی خیلی باید صبر کنند تا به این داستان برسند. آخر برای کلاس دومیها که روحشان مثل جثهشان ظریف است و به تقهای میشکند، داستان سنگینی است؛ داستانی که زندگی کوتاه رضا بیشباهت به آن نیست. رضا یکییکدانه خانه بود و پدر و مادرش او را بعد از سالیان سال دعا و رازونیاز از امام رضا علیهالسلام هدیه گرفته بودند.
رضا خیلی خوب میدانست هدیه چیست؛ چون موضوع درس اول کتاب جدیدش هم همین بود. برای همین تا مادربزرگش، مامان مریم، از او پرسید از کربلا چه هدیهای برایت بیاورم، سریع جواب داده بود لباس علیاصغر و مشک عباس. تمام عاشورا را با همان سربند علیاصغر و مشک عباس به بچهها آب میداد. آنقدر با اسپیکر طوسی-قرمز کوچکش مداحی گذاشت و هیئتهای مختلف رفت تا بالاخره خانوادهاش را راضی کرد عید به کربلا بروند. رضا گذرنامه نداشت. باید سریعتر کارهای گذرنامه او را انجام میدادند تا بتوانند به سفری که مدتها آرزوی رضا بود بروند. زیارت امام حسین علیهالسلام و حضرت عباس علیهالسلام؛ حضرت عباسی که رضا تمام محرم را برایش سنگ تمام گذاشته بود. به مادرش گفته بود کمی گلاب داخل مشک عباس بریزد تا آبی که به بچهها میدهد، بوی خوب بگیرد؛ چون خودش آلرژی داشت نسبت به بوها حساس بود؛ برای همین زمانی که انفجار تمام میناب را لرزاند، مادرش میترسید که رضا از بوی خاک و دود بیهوش شود. اما خبر نداشت خیلی زودتر از اینکه این فکرها به ذهنش برسد، گذرنامه رضا رسیده و قبل از رسیدن عید، از همان مدرسه کربلایی شده. آنقدر عباس و مشک عباسش را دوست داشت که آخر باعجله دستش را کنار یک لنگه از کفش ورزشی نارنجیاش که برای زنگ ورزش پوشیده بود جا گذاشت و بدون آنها به دیدار حضرت عباس رفت.
رضا خوب میدانست بعضی از هدیههای آسمانی، هدیههای خدایی نیستند. برای همین اگر خانم معلم از کتاب تازهشان امتحان میگرفت، او مینوشت همان موشکهایی که شبیهشان را روی طرح کولهپشتیاش دیده بود، هدیه آمریکایی بودند، نه خدایی. رضا هنوز هشت سالش هم نشده بود؛ اما مثل امام هشتم که گاهی برایش نامه مینوشت، مهربان و رئوف بود و هدیه دادن را دوست داشت. شاید برای همین بود که آخرسر بزرگترین هدیهاش را به کشورش داد؛ خودش را و همین شد که برای همیشه در دل همه ما ماند.
درباره شهید رضا حبشیان
یکییکدانه خانه
حسنا حقشناس
کتاب هدیههای آسمانی اگر معلمها قول بدهند از آن امتحان نگیرند، خیلی کتاب شیرینی است.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet