داستان کتاب
شهاب فرید، پسر 14سالهای است که درگیر چالشهای دوران بلوغ از جمله در رابطه با والدینش است و در این میان تولدش هم آنطور که دوست دارد برگزار نمیشود. یک تولد حوصلهسربر سهنفره که در آن خبری از هدیهای که آرزویش را داشت هم نیست. پدرش در یک قدمی خرید دسته برای کنسول بازی بود که ناگهان تصمیم به خرید یک تکه سنگ با شکل و شمایل گوشی همراه میگیرد؛ آن هم از پیرمردی که مدعی بوده این سنگ جادویی است. او که پسر چهارساله نیست این چیزها را باور کند؛ اما این سنگ چندان هم معمولی نبود؛ گیرندهای بود حاوی پیام یأجوج کبیر.
عنوان: یک سرباز جدید برای یأجوج کبیر || نویسنده: سیدمیثم موسویان|| ناشر: کمیکا || تعداد صفحات: 211
تاریخ، خیال و واقعیت
داستان بهصورت اولشخص و با زبان ساده، تا حدی ملموس و متناسب با مخاطبش روایت میشود؛ البته برای شمایی که یازده دوازده سال را رد کردهای؛ چون هرچند در جایی شهاب اشاره میکند که یک پسر 14ساله است، اما نوع بیان، توصیفات، کنشها و حتی تصویرگری جلد و صفحات، برای سنین پایین هم میتواند جالب باشد.
در کنار روایت اصلی، نویسنده به چالشهای دوران بلوغ، روابط خانوادگی، چالشهای مدرسه و دوستیها میپردازد و حتی به لزوم جلسات مشاوره با روانشناس برای حل چالشهای نوجوانی اشاره میکند؛ هرچند که جا داشت بهتر این کار را انجام میداد. فضای داستان، ترکیبی از واقعیت و خیال است؛ جایی که قدرتهای ویژه، مربیان عجیبالخلقه و ترسناک و تمرینهای غیرعادی، با طنز و نگاه انتقادی به زندگی و دغدغههای واقعی مخاطب کتاب گره خوردهاند.
چرا این کتاب را بخوانیم؟
نویسنده با بهرهگیری از عناصر فانتزی، به موضوعاتی همچون هویت، بلوغ، اضطراب، دوستی و مسئولیتپذیری میپردازد و در عین حال، نگاهی به تاریخ و اسطورههای کهن نیز دارد. درباره ماجرای یأجوج و مأجوج و اسیر شدنشان پشت سدی بلند از آهن و مس به دست ذوالقرنین چیزی شنیدهاید؟ درباره قوم یأجوج و مأجوج روایتهای مختلفی وجود دارد که یکی از آنها این قوم را به قوم مغول نسبت داده است. نویسنده نیز با دستکاری این روایت و حتی ایجاد تحول در شخصیت مأجوج، واقعیت و خیال را درهم آمیخته است. با توجه به فضای داستان، علاقهمندان به داستانهای ترسناک یا موجودات عجیب نیز میتوانند از مطالعه این اثر لذت ببرند.
برشی از متن کتاب
«اووه، هر دو با هم رسیدهایم. پای من کمی میلنگد و او آنقدر به سرش ضربه خورده که گیج راه میرود. با دیدن من شروع میکند به گرفتن حجم و من هم همین کار را میکنم و البته او از من ماهرتر است. «بزرگ شو، بزرگ شو.»
حالا دو برابر من است و اینطوری این مرحله را باختهام. یکهو فکری به سرم میزند و میگویم: «کوچک شو، کوچک.» او بزرگ شده، درست اندازه فیل و من کوچک شدهام بهاندازه سوسک. او سر میچرخاند تا من را ببیند و من آرام روی پوستش راه میافتم بهسمت گوشش. کافی است وقتی توی مغزش هستم، بزرگ شوم؛ نه خیلی بزرگ، بهاندازۀ یک بچهگربه یا حتی تولهسگ و نه بیشتر. مغز اوست که یکهو میترکد. این در من بهخاطر هوش انسانی وجود دارد که مربیهای قبلی هم از آن خیلی بهرهای نداشتهاند. همین باعث شده من بتوانم آنها را از ماندن در مرحله، در جایگاه مربی، محروم کنم و قدرت آنها را کامل در اختیار خودم بگیرم. این هم از مربی این مرحله. بنگ! مخش ترکیده.»
nojavan7CommentHead Portlet