nojavan7ContentView Portlet

پسر خندق
قسمت دوم
پسر خندق
فاطمه سادات حسینی

ظهر کم‌کم از راه می‌رسید. تشنگی بر همه چیره شده و ذخیرۀ آب رو به پایان بود. ثابت مشک را روی دوش انداخت و به‌سمت چاه روانه شد. هنوز قدمی برنداشته بود که مردی از خندقیان دوان‌دوان نزد رسول خدا آمد. نفسش به شماره افتاده بود. ثابت جلو آمد تا آخرین قدح آب را به او بدهد و مرد لبی تر کند. با دست قدح آب را کنار زد و گفت: 
«سنگی سخت بر سر راه است که هیچ‌یک از مردان را توانایی خرد کردن آن نیست.»

1

همۀ سرها به‌طرف او بازگشت. بعضی چهره‌ها را ترس و نگرانی و بعضی دیگر را ناامیدی و درماندگی در بر گرفت. ثابت از رفتن واماند. همه منتظر بودند تا چارۀ کار را از پیامبر خدا بشنوند. پیامبر دست خود را به‌طرف سلمان دراز کردند و او کلنگ را به دستان ایشان سپرد. پیامبر همراه مرد شدند. ثابت نیز پا تند کرد. دلش می‌خواست آنچه را می‌گذرد از نزدیک ببیند. پیامبر به سنگ رسیدند و اولین ضربه را فرود آوردند. برقی از سنگ بلند شد که تمامی چشم‌ها را خیره کرد. ضربۀ دوم را نیز بر سنگ فرود آوردند و باز برقی دیگر. مردان همگی اطراف پیامبر را گرفته بودند و کنجکاو نگاه می‌کردند. این برق‌ها چه بودند که به‌وضوح ‌دیده می‌شدند؟ ثابت به چند مرد تنه زد و خود را به جلو رساند. دلش نمی‌خواست حتی پلک بزند. پیامبر ضربۀ سوم را زدند و سنگ خرد شد. اما برقی خیره‌کننده‌تر از دو برق قبلی از مقابل دیدگان مردان گذشت. ثابت نا‌خواسته چشم‌‌هایش را بست. قدرت برق چنان بود که هیچ‌کس نمی‌توانست چشم‌های خود را باز نگه دارد. پیامبر کلنگ را دوباره به دست سلمان سپردند. لبخندی بر لب‌های مبارکشان نشست. رو به خندقیان و چهره‌های متحیرشان پرسیدند:
«آیا می‌خواهید معنای این برق‌ها را بدانید؟»
مردان همگی اشتیاق خود را از شنیدن کلام رسول خدا ابراز کردند. ثابت مشک را روی زمین گذاشت و گوش تیز کرد. ایشان ادامه دادند:
«در برق اول فتح یمن و در برق دوم فتح شام و در برق سوم فتح مشرق را دیدم.»
همهمه‌ای میان جمعیت افتاد. همگی به یکدیگر نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند. امید در وجودشان جوانه زده بود.  به‌خوبی می‌دانستند آنچه پیامبر به آن اشاره می‌کنند جز با پیروزی در این جنگ محقق نمی‌شود. برق‌ها نوید پیروزی بودند، نوید غلبۀ مسلمانان بر لشکر چندده‌هزارنفری اعراب. ثابت طرۀ سیاه جلوی موهایش را با دست کنار زد. مشک را برداشت و درحالی‌که لبخند دندان‌هایش را به نمایش گذاشته بود، از میان جمعیت به‌طرف چاه روانه شد. از کنار مردی سیه‌چرده گذشت. مرد، انگار که چیزی را به سخره گرفته باشد، نیشخند می‌زد و خطاب به دیگری چیزی می‌گفت. صدایش چندان بلند نبود. اما ثابت گفته‌اش را به‌وضوح شنید: 
«محمد از فتح مشرق می‌گوید، حال آن‌که برای قضای حاجت نمی‌توانیم به بیرون برویم.»
چیزی در دلش چنگ انداخت. مرد سخن پیامبر را به استهزاء گرفته بود. چشمانش دیگر برق نمی‌زدند. سخن مرد بغضی سنگین را در گلویش نشانده بود. پاهایش را لخ‌لخ روی زمین می‌کشید. با خودش فکر می‌کرد چطور می‌توانند؟ مگر نه این است که سخن پیامبر از جانب خداست و او جز به حقیقت چیزی نمی‌گوید؟ دلش می‌خواست بداند چه بر سر این مردان آمده که معجزۀ آشکار را به انکار پس می‌زنند. سخن عمو دوباره در گوشش پیچید:
«ایمان سینه‌ای گشوده و قلبی پذیرا می‌خواهد.»
به فکر فرورفت. غم ازچهره‌اش شره می‌کرد. چیزی قلبش را به تپش واداشته بود. دل‌تنگی برای مادر بر قلبش سنگینی می‌کرد. 

2

شب از نیمه گذشته بود. خواب به چشم‌های ثابت نمی‌آمد. بعد از دیدار دوباره مادر، برای بازگشتن به میان مردان خندق بی‌تاب بود. در حیاط خانه آرام‌آرام، طوری که خواب مادر و خواهران کوچکش را برهم نزند، قدم‌هایش را تا نزدیک شدن به صبح می‌شمرد. گاهی نگاهی به آسمان و برق ستاره‌ها می‌انداخت، گاهی در گوشه‌ای از حیاط خانه می‌ایستاد و خاطراتش با پدر را زیرورو می‌کرد. در این میان، صدای مردانی غریبه از پشت در خانه توجهش را جلب کرد. نعل‌ها را از پا درآورد و خود را به پشت در رساند. گوش تیز کرد. دو مرد به‌وضوح از واقعه‌ای می‌گفتند که در مدینه رخ داده و از مسلمانان پنهان مانده بود. چیزی در دلش فروریخت. لرز همۀ وجودش را گرفت. سرمای هوا را فراموش کرد. چند بار روی زمین نشست و بلند شد. آنچه را شنیده بود باور نمی‌کرد. نگاهش را به آسمان دوخت. هنوز تا سپیدۀ صبح زمان زیادی باقی مانده بود. باید خود را می‌رساند. باید هرچه زودتر چیزی را که شنیده بود به عمویش و خصوصاً رسول خدا می‌رساند. میان ماندن و رفتن در تردید بود. حالا بیشتر از قبل حق را به عمو می‌داد. دیگر نه‌فقط شب‌ها که روزهای مدینه نیز از گزند دشمنانش در امان نبود. باورش برایش سخت بود. برخلاف انتظار همگان، آتش جنگ از درون مدینه شعله کشیده بود. خندق جلوی سپاهیان را گرفته بود اما جلوی پیمان‌شکنی‌ها را هرگز. کعب ‌بن اسد، بزرگ قبیلۀ بنی‌قریظه، قبیله‌ای از یهودیان مدینه که با پیامبر هم‌پیمان شده بودند، عهد شکسته بود. مسلمانان حالا در پشت خندق نیز در امان نبودند.
به داخل حیاط بازگشت. نعلین را پوشید. نگاهی به پنجرۀ مشبک خانه انداخت. فرصت وداع نداشت. در را باز کرد و به‌سمت خندق روانه شد.
طولی نکشید که خود را به دروازۀ دوم خندق رساند، همان‌جا که عمو نگهبانی می‌داد. 
«چه شده، ثابت؟ در این تاریکی در خندق چه می‌کنی؟ نفست به شماره افتاده!»
ثابت خم شد. دست‌هایش را روی زانوها گذاشت. سرش را به جلو خم کرد و سعی کرد آب دهانش را فرودهد: 
«چه نشسته‌ایم که دشمن به داخل مدینه نفوذ کرده!»
عمو شمشیرش را در غلاف فروبرد. مقابل ثابت نشست و دست بر شانۀ او گذاشت.
«روشن‌تر سخن بگو!»
ثابت کمی آرام‌تر نفس می‌کشید:
«در حیاط خانه، منتظر طلوع سپیده‌دم قدم می‌زدم. صدای دو مرد را از کوچه شنیدم. می‌گفتند ابن اخطب را دیده‌اند که به دیدار کعب‌‌ بن اسد آمده...»
ابن اخطب فرماندهِ لشکر یهودی بود که آن‌سوی خندق به محاصرۀ مدینه آمده بودند. ثابت بریده‌بریده سخن می‌گفت:
«خودم شنیدم...»
عمو بی‌تاب شد:
«سخن به یک‌باره بگو، ثابت!» 
ثابت همۀ توانش را به کار گرفت: 
«شنیدم که او آن‌قدر حیله به کار گرفته تا در نهایت کعب پیمان شکسته.» 
عمو دستش را محکم بر غلاف شمشیر فشار داد و گفت: 
«پناه بر خدا از این کید و حیله! تو بر شنیده‌هایت یقین داری؟»
بغض گلوی ثابت را می‌فشرد. نمی‌دانست از ترس است یا سرما و سیاهی بیایان بی‌تابش کرده. 
«دو مرد می‌گفتند: کعب ابتدا ابن اخطب را به درون دژ راه نمی‌داده. اما او به کعب گفته که تو از این جهت در به روی من باز نمی‌کنی که در نان سفره‌ات با تو شریک نشوم.»
خون به چهرۀ ابن رافع دوید، طوری‌که سرخی صورتش در دل تاریکی شب آشکار بود. دست در زیر چانه گرفت و سرش را پایین انداخت:
«و با این سخن کعب در را به‌روی مرد حیله‌گر گشوده.»
اشک بر صورت ثابت جاری شد: 
«شنیدم که می‌گفتند ابن اخطب به آنان گفته یقین بدانید که محمد توانایی مقابله با لشکر بزرگ یهودیان را ندارد... اما عمو جان...» 
عمو دست بر صورت ثابت کشید و اشکش را پاک کرد. زیر بغل‌های او را گرفت و او را بر تخته‌سنگی نشاند. مَشکی کم‌آب را مقابل ثابت گرفت و آرام چند ضربه روی شانۀ او زد: 
«دل‌آشوب نباش، ثابت! می‌روم تا خبر را به سلمان و علی(ع) برسانم.» 
ثابت دست‌هایش را درهم گره کرد و به سیاهی آسمان چشم دوخت. قلبش هنوز محکم خود را به سینه‌اش می‌کوبید. زانوهایش را به بغل گرفت. چقدر دلش برای آغوش پدر تنگ شده بود! 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA