نگاهش به مشکهای پر از آب افتاد. تمام روز مسیر چاه رُومه تا محل حفر خندق را بارهاوبارها رفته بود تا بتواند مشکهای بیشتری را از آب پر کند. آه بلندی از سینهاش برخاست. دلتنگ پدر شده بود. زمان زیادی از شهادت او در جنگ بدر نمیگذشت، اما جای خالی او دردی به جانش نشانده بود که گویا با هر نفس تا عمق وجودش نفوذ میکرد. با خود آرزو کرد کاش پدر اینجا بود! شاید اگر پدر بود، آنگاه که ثابت از زبان ابن رافع میشنید که تمامی قبایل عرب به جنگ با رسول خدا همپیمان شدهاند، میتوانست مادر را راضی کند تا او هم مانند سایر مردان لباس رزم بر تن کند یا حداقل در حفر خندق یاری برساند. ولی حالا فقط در تأمین آب نقش داشت، آن هم با اصرار عمویش، ابن رافع. مادر قسم خورده بود که با رفتن پدر اجازه نمیدهد ثابت، تنها مرد خانواده، در هیچ جنگی مشارکت کند.
باید آتشی میافروخت. هیزمی از درختان مختلف فراهم آورد. چوب درخت مَرخ و عفار را به هم زد تا آتش بگیرد. تختهسنگی نزدیک آتش گذاشت، نشست و سر در گریبان فروبرد. ضعف به جانش نشسته بود. نمیدانست از خستگی است یا گرسنگی حاصل از بسنده کردن به پارهای نان در طی چند روز. با خودش فکر کرد آیا حفر خندق میتواند جلودار هزاران نظامیای باشد که بهسوی مدینه در حرکتاند؟ از عمویش شنیده بود که پیشنهاد حفر خندق را سلمان به پیامبر داده و ایشان نیز پذیرفته است. تا قبل از آن، این روش میان اعراب مرسوم نبود و حالا با شروع کار همۀ مردان جنگی دل به ایمان پیامبر سپرده بودند.
گرمای آتش در نزدیکی خیمه دوباره خون را در صورتش به جریان درآورد. کمکم چشمانش گرم شدند و خواب هجوم آورد. عبا را بیشتر دور خودش پیچید و به خوابی عمیق فرورفت.
ابن رافع دست روی شانهاش گذاشت و بهآرامی تکانش داد:
«ثابت، نماز صبح را به وقت روشنی میخوانی؟»
از جا پرید. عمو در آتشِ کمجان هیزم میریخت.
«شب را به سرما گذراندی؟»
ثابت عبای پشمی را بهسوی عمو گرفت و با نگرانی مشکها را از نظر گذراند. چند مشک به پشت خیمه منتقل شده بودند. نگاهش به رد آب روی زمین و در کنار مشکهای باقیمانده دوخته شد، همانجا که روشنایی آتش بر آن میتابید. باورش نمیشد. گرما به تن مشکها نشسته و چند مشک را که نزدیک آتش بودند شکار کرده بود. آب به بیرون مشکها راه یافته بود و چند مشک تقریباً خالی شده بودند. عمو خودش را به ثابت رساند.
«گرما تن مَشک را خشک و ترکخورده میکند.»
بغض گلویش را فشار میداد. زحمتهای دیروز را در گرمای آتش سوزانده بود. لرز نسیم صبحگاهی به تنش نشست. آب دهان را، همراه با بغضی که چنگ میانداخت، فروداد. اگر عمو نبود، حتماً میگذاشت اشکها روی صورتش جاری شوند. ولی با وجود او گریستن را دور از استقامت مردی در میدان نبرد میدید. حالا نه آب داشت و نه مشکها دیگر به کار میآمدند. عمو قهقههای زد و با دست چند بار به میان دو کتفش کوبید.
«دلآشوب نباش! با مشکهای باقیمانده فقط باید دفعات بیشتری راهِ این بیابان تا محل چاه را طی کنی.»
و همانطور که آخرین هیزمها را در آتش میریخت، ادامه داد:
«دست بجنبان که مردان منتظر آبی گوارا هستند!»
این را گفت و دور شد. ثابت آستینهای ردا را بالا زد. فرصتی نداشت که بخواهد صرف غصه خوردن کند.
نماز را از پدر آموخته و مقید به همۀ مستحبات بود. خصوصاً بدون اذان و اقامه به نماز نمیایستاد. حالا اما سرما جولان میداد و تشنگی بر مردان خندق چیره شده بود. ثابت نماز را خواند. مَشک آب را روی دوش انداخت و بهطرف خندق سرازیر شد. پاهایش دوباره اسیر ضعف شدند. دلش طعام مادر را طلب میکرد. چند روز بود که هیچیک از خندقیان شکمی سیر غذا نخورده بودند. مشک را روی زمین گذاشت. خم شد و پاهایش را چنگ زد. بعد دستهایش را مقابل صورت گرفت و سعی کرد با دم دهان گرمایی به دستهای لرزانش برساند. دوباره مشک را روی شانه یله کرد و به راه افتاد.
خورشید کمکم سر برمیآورد. ثابت قدحها را پر میکرد و به دست مردان میداد. سختی کار عرق را از پیشانیهایشان روانه کرده بود. از اینسو به آنسو میدوید و منتظر نمیماند تا کسی آب طلب کند. نگاهش به بیرون خندق دوخته شد. دخترکی چیزی در دو مشت گرفته و دواندوان سمت خندق میآمد. ثابت بهطرف دخترک پا تند کرد. حضور دخترک در آن بیابان کنجکاوش کرده بود. نزدیک رسید. پیامبر دخترک را دیدند و از او دلیل حضورش را پرسیدند. دخترک با شیرینزبانی دو مشت خود را در مقابل پیامبر گرفت و باز کرد:
«چند دانۀ خرماست. مادرم برای برادرش، عبدالله ابن رُواحه، فرستاده است.»
لبخند بر لبهای پیامبر نشست. ثابت سخنانی را که میان ایشان و دخترک جاری میشد بهخوبی میشنید. به صخرهای بزرگ تکیه داده بود و منتظر تماشا میکرد تا ببیند چه پیش میآيد. همۀ خندقیان گرسنه بودند و جویای دانهای خرما. پیامبر ردایی بزرگ را روی زمین پهن کردند و دخترک خرماها را روی ردا ریخت. آنوقت پیامبر، خطاب به تمامی مردان، آنها را به خوردن چاشت دعوت نمودند. ثابت متحیر شده بود. چگونه ممکن است تمامی مردان خندق از این چند دانه خرما بخورند؟ چند قدم جلوتر آمد. دستش را حائل چشمهایش کرد تا نور آفتاب را پس بزند و چیزی را که در حال رخ دادن بود بهتر ببیند. مردان خندق گروهگروه آمدند. دیگر خبری از چند دانه خرما نبود. انباشتهای از خرما بر روی ردا دیده میشد که هرچه خندقیان از آن چاشت میکردند، از مقدارش کاسته نمیشد. ثابت با چشم خود دیده بود اما باور کردنش برایش آسان نبود. خرما زیادت کرده بود و این محقق نمیشد جز به معجزهای که از جانب پیامبر خدا رخ دهد. در فکر فرو رفته بود. نگاهش لحظهای از آن ردا برداشته نمیشد. آن چند دانه خرما تمامی مردان گرسنه و خستۀ خندق را سیر کرده بودند و حالا مقداری از آن روی ردا باقی مانده بود. صدای عمو او را از عمق فکرهایش بیرون کشید:
«چاشت را با ما نمیخوری، ثابت؟»
خیره به او نگاه کرد. مگر میشود میلی برای خوردن این چاشت در درون او نباشد؟ لبخند زد و جلو آمد. مردی از خندقیان، که رویی گشاده داشت و همیشه لبخند روی لب، جلو آمد و بر شانهاش زد. گفت:
«بعد از این چاشت، مشتاقیم از آب گوارایی بنوشیم که در قدحهایمان میریزی.»
ثابت سر ذوق آمده بود. بعد از دیدن معجزهای از جانب پیامبر، شوق مردان خندق برای نوشیدن آبی که ثابت با زحمت فراوان از چاه برایشان میآورد امید را در دلش زنده میکرد. به خوردن چند خرما بسنده کرد. مشک را به دوش کشید و بهسمت چاه روانه شد.
خبر رسیده بود که قبایل عرب به نزدیکی خندق رسیدهاند. زمزمههایی از گوشه و کنار مدینه به گوش میرسید. گمان بر این بود که اتفاقات بسیاری در راهاند. سرعت حفر خندق بیشتر شده بود. ثابت نیز زمانهایی را کنار مردان خندق میایستاد و کیسههای خاکی را که از حفر خندق پر شده بودند بیرون میبرد. کیسهها زمخت بودند و سنگین. کف دستش پر از تاول شده بود. عمو که مقابلش میرسید، دستها را پشتش پنهان میکرد. او هم خرده نمیگرفت. کار زیاد بود و هر نیروی کمکی غنیمت. کسی نمیدانست چه پیش آمده. اما عدهای از کار شانه خالی میکردند و به بهانههای مختلف بهسمت خانههایشان روانه میشدند. ثابت خود از زبان یکی از خندقیان، مردی تنگخلق و بهانهجو، شنید که خطاب به پیامبر میگفت:
«دشمنان نزدیک شدهاند. خانههای ما بیحفاظاند. برای محافظت از خانههایمان باید برویم.»
عمو، تعجب ثابت را که میدید، لبخند میزد. صورتش را نزدیک میآورد و با صدایی آرام درگوش او میگفت:
«ایمان سینهای گشوده و قلبی پذیرا میخواهد.»
ثابت سخن عمو را میشنید. دلش میخواست همهچیز را برایش توضیح دهد. ولی او هر بار به گفتن همین چند کلمه بسنده میکرد. شاید هم زمان ضیق بود و باید منتظر میماند. مانند تمام روزهایی که بر صحبتهای پدر صبر میکرد و در آخر اتفاقی میافتاد که منظور پدر را برایش واضح و شفاف میکرد.
nojavan7CommentHead Portlet