داراب کنار پسربچهای با بلوز سبز روی آسفالت زانو زده بود. «چی شد؟!»
از سینما برمیگشتند. چند لحظه قبل، ضربههای تند کفشی روی آسفالت کوچه از پشتسرشان اوج گرفت و یک ثانیه بعد کسی بهدو از کنارشان گذشت. آنطرفتر، پسربچه خورد زمین. قبل از اینکه مهرزاد بفهمد چه شد، هیولای پشت تیشرت داراب رو به او میخندید. پشتسر داراب بهطرف پسربچه دوید. وقتی بهش رسیدند که خودش را جمع کرده بود، اما هنوز با صورت سرخ و درهمرفته نشسته بود روی زمین.
همین «چی شدِ» داراب کافی بود تا اشک پسر دربیاید. یک دستش ستون بدنش بود و دست دیگرش اشکها را نیامده پاک میکرد. مهرزاد بالای سرشان ساکت ایستاد. داراب پرسید: «زخمی شدی؟» پسر، بدون اینکه نگاهش کند، با سر جواب منفی داد. «خب، پس چرا گریه میکنی؟»
پسر دستِ ستونشده را از روی زمین برداشت و آستین سبز لباس را چرخاند. روی آرنجش پاره شده بود. داراب بلافاصله گفت «اوووه! این که چیزی نیست. من چند روز پیش تو عروسی کُتم رو گرفته بودم دستم، گیر کرد به یه جا جر خورد. نابود شد ها! دیگه اصلاً نمیشه پوشیدش. همون یه کت رو هم داشتم فقط.» مهرزاد میدانست داراب چند روز پیش عروسی بوده، اما از راست و دروغ ماجرای کت خبر نداشت. «مامانم گفت دیگه برات کت نمیخرم. من هم گفتم آخ جون! از این به بعد با زیرپوش میآم عروسی!»
پسر خندید و پاک کردن اشکها را فراموش کرد.
دختربچه میزند زیر گریه و پایش را از زیر بدنش بیرون میآورد. زانوی راست شلوارش پاره شده و پوست زیرش خونآلود است. زن دست میگذارد روی پای دختر. «الهی بمیرم من، خاله!» صدایش بغضدار و تیز است. «ای خدا! من چی کار کنم؟!» هقهق زن بلند میشود. مهرزاد گیج به زن نگاه میکند که پیشانیاش را رو موهای سیاه دختر گذاشته و زار میزند. مردی از بین جمعیت راه باز میکند و نزدیکشان میشود. «بلند شید... بلند شید بریم یه گوشه بشینیم!» زن دست دختر را میگیرد و بلند میشود.
مهرزاد صدای زنی را از فاصلۀ نزدیکش میشنود که به زن بغلیاش میگوید: «طفل معصوم! دختر همین زن و شوهره که شهید شدن!» مهرزاد زل زده به دختربچه که میلنگد و بهطرف پیادهرو میرود و صدای گریهاش هنوز میآید... سرش انگار کمکم پر از هوایی میشود که از آفتاب بالای سرش داغتر است. دو دستش را، که به لرزش افتاده، مشت میکند. مردم از کنارش رد میشوند و به او تنه میزنند. حرکت نمیکند. فریادی پشت گلویش گیر کرده اما نمیتواند دهانش را باز کند. چشمش میافتد به پسر نوجوانی که لباس نظامی پوشیده و، با اسلحۀ نمایشی در دست، خبردار کنار خیمه ایستاده است. کاش آن اسلحۀ لعنتی را بدهد دست مهرزاد تا کسانی را که داراب و مادرش و پدر و مادر این دختربچه را کشتند به گلوله ببندد! اگر داراب جای او بود، چه کار میکرد؟ صدای مامان از کنارش بلند میشود: «میخوای دنبال ماشین بریم یا نه؟»
مهرزاد بهطرف کامیون میچرخد. دیگر چیزی جز سبز و سفید و قرمزِ جعبهها دیده نمیشود. سرش را بالا میگیرد. اگر داراب جای او بود، نمیگذاشت بچۀ دیگری زمین بخورد. چشمهایش را میبندد. حالا داراب نیست، اما مهرزاد هنوز هست.
«ساعت داره پنج میشه ها!» بدون گفتن سینا هم همه میدانند ساعت چند است. خود مهرزاد همین نیم ساعت اخیر بیست بار ساعتش را نگاه کرده. بچهها با چند متر فاصله از هم توی کوچه پراکنده شدهاند. یک نفرشان با توپ فوتبال حرکات دریبل بسکتبال را اجرا میکند. صدای منظم ضربههای توپ روی آسفالت شبیه تیکتاک ساعت غولآسایی است که اصرار دارد همه هر لحظه از گذر زمان باخبر باشند. مهرزاد هی بلند میشود، چند قدم راه میرود و دوباره مینشیند لبۀ باغچه، کنار یاسین. چرا هیچکس نمیآید؟
یکی از بچهها میگوید: «علاف شدیم!»
امیرمحمد آجری را که بهجای تیر دروازه گذاشتهاند با وسواس تکان کوچکی میدهد تا درست متقارن با دروازۀ روبهرویی باشد. «پنج که شد، شروع میکنیم. اگر هم کسی نیومد، خودمون دو تا تیم میشیم بازی میکنیم.»
سینا میگوید: «من که از اول گفتم اینجوری نمیشه!»
مهرزاد نفسش را فوت میکند بیرون و سرش را میچرخاند بهسمت انتهای کوچه. فکر میکند کاش سینا دست از نق زدن برمیداشت... کاش خود مهرزاد به گروه پیشنهاد نمیداد لیگ را دو دسته کنند و یک دسته را بگذارند برای بچههای کوچکتر! کاش، وقتی بچهها به پیشنهادش روی خوش نشان ندادند، یاسین طرف او را نمیگرفت! باز به جان پوست کنار ناخنش میافتد. صبح که لیگ دستۀ همسنوسالهای خودشان شروع شد، لااقل چهارپنج نفر آمدند. اما حالا حتی یک پسربچۀ زیر نُه سال هم نیامده. طی چند روز اخیر، خبر برگزاری لیگ هر دو دسته را تا جایی که میتوانستند توی بوق و کرنا کردند. به دوستورفیقهایشان گفتند، از بلندگوی مسجد اعلام کردند، به درودیوار محله اطلاعیه زدند. پس چرا از بچههای کوچکتر کسی نمیآید؟
صدای آهستۀ یاسین از بغلدستش حواسش را پرت میکند. «تو چرا سیاه میپوشی؟»
سر مهرزاد یک لحظه میچرخد بهسمت یاسین و دوباره برمیگردد آنطرف. «بهخاطر رفیقم.»
تمام فضای بیرون و درون سر مهرزاد را صدای ضربههای توپ روی زمین پر میکند. دیگر تحمل این صدا را ندارد. باز میایستد و چند قدم از باغچه دور میشود. دور میزند و چشمش میافتد به یاسین. او بود که، در حمایت از پیشنهاد مهرزاد، به بقیه گفت: «این روزها بچههای کوچکتر بیشتر از ما بازیلازمن.» یاسین آخرش بچهها را قانع کرده بود، مثل داراب.
روزی که از سینما برمیگشتند، داراب دستش را دراز کرد سمت پسربچۀ سبزپوش تا از روی زمین بلندش کند. پسر موقع بلند شدن به اطراف نگاه کرد. کسی آن حوالی دیده نمیشد، اما از جایی نامعلوم صدای ضربههای توپ و دادوهوارهای پسرانه میآمد. داراب پرسید: «تو مال همین محلهای؟»
بالأخره صدای پسر درآمد: «آره.» داراب رفت پشتسر پسر و خاک لباسش را با دست تکاند. «ایول! پس بریم پیش بچهمحلهات، بهشون بگو من رو هم بازی بدن.»
«اونها بزرگترن. خودم هم باهاشون بازی نمیکنم.» هنوز داشت با پارگی آستینش ورمیرفت.
داراب نیمچه هُلی به پسر داد که حرکت کند و خودش هم پشتسرش راه افتاد. «این بار رو مجبوری بهخاطر من بازی کنی.»
مهرزاد سر جایش ایستاده بود و نمیدانست چه کار کند. فوتبال بازی کردن با دوجین آدم غریبه؟ از آخرین کارهایی بود که ممکن بود توی زندگیاش انجام دهد. چند قدم که بینشان فاصله افتاد، داراب سرش را برگرداند طرف او. «تو میآی یا میری خونه؟» البته که مهرزاد ترجیح میداد برود خانه، اما داراب بهخاطر او آمده بود سینما... این را همین دو دقیقه پیش فهمید.
وقتی پیچیدند تو این کوچۀ بنبست، مهرزاد از داراب پرسید: «همیشه موقع فیلم دیدن خوابت میبره؟» داراب لااقل چهل دقیقۀ آخر فیلم را خواب بود.
«نه، فقط وقتی میرم سینما.»
«پس اصلاً چرا میری؟» و قبل از اینکه چیزی از داراب بشنود، سؤال دیگری توی سرش به سؤال قبلی جواب داد: چرا فکر میِکرد داراب اهل سینما رفتن است؟ در این یک سال که با او رفیق شده بود، حرفی از سینما ازش نشنیده بود. لابد این بار هم فقط بهخاطر مهرزاد آمده بود. خواست بگوید: «چرا نگفتی اهل سینما نیستی؟» اما درست همان لحظه پسربچه افتاد زمین...
مهرزاد به صورت منتظر داراب نگاه کرد. «میآم.» و پشتسر داراب و پسربچه راه افتاد.
آن روز داراب با گفتن دو جمله، انگار با شعبدهبازی، نهفقط هر سه نفرشان را توی فوتبال پسرها جا داد، بلکه پسر سبزپوش را هم گذاشت نوک حمله. با اینکه توپ خیلی به پسر نمیرسید، صورتش در همان دقیقۀ اول گل انداخت و هیجان بازی ماجرای زمین خوردن و پارگی آستین را از ذهنش پاک کرد....
نگاه مهرزاد روی تیشرت سیاه یاسین میمانَد. «تو بهخاطر کی سیاه میپوشی؟»
«بهخاطر همه.» یاسین از جا بلند میشود و رو میکند به بقیه: «بچهها، پنج شد! یالا... بیایید یارکشی کنیم!»
بچهها تازه گرم شدهاند که درِ یکی از خانهها باز میشود. پسربچهای چند لحظه جلوی در میایستد و بازی آنها را تماشا میکند. یک چشم مهرزاد از توی دروازه به اوست. امیرمحمد صدایش را میبرد بالا. «بازی هستی؟» پسر، انگار منتظر اشارهای بوده باشد، بلافاصله میدود طرف بچهها. به پیشنهاد مهرزاد، میگذارندش نوک حمله.
هرچه از بازی میگذرد، پسرهای بیشتری به جمعشان میپیوندند. بعضیها به نظر مهرزاد آنقدر فسقلیاند که فکر نمیکند حتی مدرسه بروند. اما بعضیها از خودش هم بزرگترند. دو نفر از کسانی که توی بازی صبح هم بودند دوباره آمدهاند. هوا که رو به تاریکی میرود، کمکم سروکلۀ پدرومادرها پیدا میشود. بچهها برای یک دقیقه بیشتر بازی کردن چانه میزنند. یکی از پسرها به مادرش، که اصرار دارد او را ببرد خانه، میگوید: «آخه اگه موشک بخوره که خونه و کوچه فرقی نداره!»
آنوقت مهرزاد تازه به یاد میآورد که آسمان شهرشان هنوز منتظر موشک است؛ شهری که دیگر به نظرش متروکه نمیرسد. صدای تیز پسرهای کوچکتر و صدای دورگۀ همقدهای امیرمحمد جای سکوت هرروزۀ کوچه را گرفته. نگاه مهرزاد به آسمان است که توپ از بغل پایش میگذرد و دروازه باز میشود. قبل از اینکه بفهمد چی شد، نصف بچهها فریاد میزنند: «گل!» و نصف دیگر خراب میشوند روی سر مهرزاد. «چی کار میکنی، حاجی؟!»
«با مریخیها داری فوتبال میزنی؟»
«خرچنگ گذاشته بودیم تو دروازه بیشتر از تو واکنش داشت!»
مهرزاد تلاش میکند نخندد تا همتیمیهایش عصبانی نشوند، اما طعم توی دهانش لبهایش را باز میکند. قندها حل شدهاند و آبها شیرین.
قسمت سوم
پاس آخر
زهرا حسنآبادی
میایستد و میچرخد. درست همان جایی که مامان به او هشداد داده بود، دختربچهای زمین خورده. زنی کنارش زانو میزند. «چی شد؟!»
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet