از عمه خجالت کشیدم، بیشتر از دیروز که سرم را پایین انداختم و رفتم. اما دلم خنک شد که بابا به او گفته بود بیش از حد به حانیه توجه میکند و باید کمی او را آزاد بگذارد. توجه زیادی برای همیشه او را لوس و وابسته به پدر و مادرش میکند. خیلی سخت بود. اما آن روز وقتی برگشتم، از عمه معذرتخواهی کردم. توی آشپزخانه مشغول بود که دست انداختم دور بازوهایش. نگاه کردن به چشمهای غمگین او شرمندهام کرد، آنقدر که دهانم قفل شد و با یک بوسه کار ختم به خیر شد.
شب توی خواب و بیداری بودم که صدای جیرجیر تسمۀ کولر سکوت خانه را به هم ریخت. برای بار دهم پهلوبهپهلو شدم تا خوابم ببرد. روبه دیوار بودم که صدایش بلند شد؛ همان صدای زوزه کشیدن با دهان بسته، زور زدن، شاید هم ناله کردن. ملحفه را کنار زدم و کنار حانیه نشستم. دانههای درشت عرق روی پیشانیاش برق میزدند. از پارچ روی میز یک لیوان آب ریختم و با دستمال صورتش را خشک کردم.
«حانیه! حانیه! پا شو، داری خواب میبینی... نترس!»
صدایم را نشنید. بلندتر و نزدیک به گوشش زمزمه کردم: «حانیه، بیدار شو! حانیه، صبح شده!» بازویش را تکان دادم. همان موقع از چند نقطۀ دور صدای انفجار آمد. حانیه با وحشت چشم باز کرد. با اینکه خواب بود، بدنش واکنش نشان داد. سفت و منقبض شده بود. هوا را با شدت از دهانش بیرون داد و بهسرعت نشست. لبخند زدم. بلند شدم و چراغ را روشن کردم. لبخندم را کش دادم تا او ببیند. «خواب میدیدی. حالت خوبه الان؟ میخوای عمه رو صدا کنم؟»
با تعجب نگاهم کرد. به خودم یک امتیاز مثبت دادم. برخلاف قبل، نگاهش را ندزدید.
«بیا تکیه بده. یهکم آب بخور.»
دستش سرد بود. عرق سرد پوستش را پوشانده بود.
«خواب چی میدیدی؟»
از جواب ندادنش کفری شدم. لیوان را گذاشتم کنارش و برگشتم سمت تخت.
«خواب خونهمون... وقتی...»
با عجله پریدم و رفتم کنارش نشستم. «وقتی چی؟»
«این خواب هیچوقت تموم نمیشه... ولم نمیکنه...»
صدایش لرزید. دستی به صورتش کشید و سرش را پایین انداخت.
«همهچی درست میشه. بابات برمیگرده، خونهتون رو تعمیر میکنه. خیلی زود این اتفاق میافته. مطمئنم!»
انگشتانش را درهم گره کرد. «تا خوابم میبره، خودم رو توی خونهمون میبینم. اسرائیل حمله کرده... دیوارها دارن نزدیک هم میشن... دارن میریزن... ریختنِ دیوار رو میبینم و نمیتونم فرار کنم... همیشه زیر آجرها گیر میکنم. هرچی فریاد میکشم، کسی نیست صدای من رو بشنوه و بیرونم بیاره...»
دستم را روی شانهاش گذاشتم و فشار دادم. «خیلی سخته! تجربۀ وحشتناکی داشتی. نمیشه دیگه بهش فکر نکنی تا خوابش رو نبینی؟»
برخلاف تمام عمرش زود جواب داد: «اصلاً فکر نمیکنم. شبها که میخوابم... دست خودم نیست... این خواب تکرار میشه و هر شب زیر آوار میمونم!»
لبم را گزیدم. در ذهنم مرور کردم هوش مصنوعی دیگر چه گفته بود تا بتوانم با حانیه همدلی کنم ولی چیزی یادم نیامد. «حالا بخواب. میخوای عمه رو صدا کنم؟»
حانیه لبخند زد: «نه. مامان حالش بدتره... میخواد نشون نده.»
باورم نمیشد حانیه به مادرش هم فکر کند. گمان میکردم بیخیالتر از او در دنیا وجود ندارد. راهحل مندرآوردی خودم را به او توصیه کردم. هر دو کتابی برداشتیم تا چشممان از خواندن خسته شود و بخوابیم. من به عمه فکر کردم که در یک شب همۀ زندگیاش بر باد رفته بود. اگر جای او بودم، چه میکردم؟ غلتیدم و به خودم نهیب زدم: تویی که یه نفر به حولهت دست زد، آبروش رو بردی... حالا فکر کن کل اتاق و وسایلت بره زیر خاک. اون هم یهدفعه و ناگهانی! حکم صادر کرده بودم و در دادگاهم غیر از عمه و حانیه کس دیگری مقصر نبود. هیچ اتفاقی مثل جنگ ویرانی ندارد. نگاهش کردم. او هم مثل من بیدار بود. به ذهنم رسید شاید هیچ اتفاقی هم مثل جنگ سازنده نباشد.
«حانیه، دوست داری بیای مدرسۀ ما؟»
دوباره رفته بود روی تنظیمات پیشفرض. معلوم نبود آفتاب از کدام طرف درآمده که دو کلمه با من حرف زد. به موفقیت بزرگی نایل شده بودم. لبم را جمع کردم تا خندهام نگیرد. بالأخره با تأخیر و ایماواشاره به من فهماند که دلش میخواهد بیاید. زدم به شوخی تا حالوهوایش عوض شود. «قول میدم میزبان خوبی باشم و با چشمهای بادکرده برنگردی خونه. باشه؟»
باز هم حرفی نزد ولی سرش را تکان داد و به لبخندی ملیح مهمانم کرد. همۀ خانواده از ارتباط حسنه بین من و حانیه شگفتزده شده بودند. بابا ما را تا مدرسه رساند.
حانیه همراه من به کلاس کتابخوانی آمد. کتاب زخم داوود را میخواندیم و در مورد هر فصلش گفتوگو میکردیم. یکی دو بار کتاب را از اول به آخر و برعکس ورق زد. بلند شد تا توی مدرسه چرخی بزند. قبل از کلاس به مربی پرورشیمان، خانم کشاورز، گفتم: «اتفاق سختی رو پشت سر گذاشته. میشه یه جوری کمکش کنیم؟»
مربیمان کمی فکر کرد و گفت: «شاید بتونه برای تولید محتوای پادکست کمکمون کنه. ازش بپرس ببین قبول میکنه مصاحبه کنه و تا جایی که راحته دربارۀ آسیبهایی که توی جنگ دیده صحبت کنه؟»
«نمیدونم. باید با عمهم صحبت کنم. هنوز کابوس میبینه شبها. اگه یادآوری انفجار براش سخت نباشه، حتماً میتونه.»
خانم کشاورز روی شانهام زد. «خیلی خوبه که حواست بهش هست. بهم خبر بده.»
کلاس که تمام شد، بهخاطر نگرانی خانوادهها زود به خانه برگشتیم. این بار مامان جلوی در منتظرمان بود. از توی ماشین برایمان دست تکان داد. زود خودمان را به ماشین رساندیم. کیفم را روی صندلی عقب پرت کردم. حانیه هم سوار شد و در را بست.
«کاش هر روز بیای دنبالم، مامان خانم!»
مامان ماشین را روشن کرد. «این از مزایای نزدیک بودن فامیله. عمه بچهها رو نگه داشت که تونستم بیام.»
آینه را تنظیم کرد و به صورت حانیه نگاه کرد. من با افتخار سینه جلو دادم. مامان به من چشمکی زد و راه افتادیم. «خب، چه خبر، حانیه جان؟ مدرسه خوب بود؟ دوست داری روزهای دیگه هم بیای و توی کلاسهای تابستونی شرکت کنی؟»
حانیه لبخند زد. «بله. بد نبود.»
«خب، خدا رو شکر! خوشحال شدم عزیزم.»
خیابانهای خلوت را زود پشت سر گذاشتیم. سر خیابان توقف کردیم تا مامان خرید کند. من هم بهدنبالش رفتم تا کمکش کنم وسایل را بیاورد. مامان لحظهای ایستاد و روبه من لبخند زد. انگار فکری به سرش زده بود. بهسمت ماشین برگشت و از پشت صندوق کیسهای بیرون آورد و در کیفش گذاشت.
«این چیه، مامان؟»
«حالا بریم تو مغازه، میگم بهت.»
میوهها را دستچین کردیم و از مغازهای دیگر چند بسته نان و پنیر و روغن برداشتیم. قبل از اینکه از مغازه بیرون برویم، بسته را از داخل کیفش درآورد و انگشت اشارهاش را روی بینی گذاشت و با چشم به حانیه که داخل ماشین نشسته بود، اشاره کرد. «شمسا جان، حانیه نفهمه! خیلی وقته برات گرفته بودم. الان دیدم وقتشه بهت بدم. کاش مغازهها باز بودن برای اون هم میگرفتم!»
مامان دو دستش را جلو آورد و بسته را بهطرفم گرفت.
«وای! مامان، به چه مناسبت؟! بده زودتر ببینم چیه!»
دستم را جلو بردم. مامان هدیه را عقب کشید. خندهمان گرفت.
«اِ...! ببینم مامان، چی تو دستت قایم کردی؟»
«نمیشه! اول باید مزدم رو بدی بعد.»
«چی بدم؟»
مامان کیسه را توی دستم گذاشت و صورتم را بوسید. کادو را بیرون آوردم و پاره کردم. یک جعبۀ فلزی کوچک بود با گلهای ریز صورتی در زمینهای فیروزهای. درش را که باز کردم، موسیقی لطیفی از داخلش گوشم را نوازش داد و صورتم را توی آینهاش دیدم. دست انداختم دور گردن مامان و او را محکم در آغوش فشردم. مامان گفت: «این هدیۀ من و باباست، برای تشکر از تو؛ برای حال خوبی که به حانیه دادی.»
«دستت درد نکنه! چقدر خوشگله...! دمت گرم، مامانی!»
در جعبۀ موزیک را بستم و آرام آن را در کولهام گذاشتم.
«شمسا جان، ممنون که خودت رو جای حانیه گذاشتی و درکش کردی! سربلندمون کردی، دخترم. بریم که حانیه منتظره.»
دست مامان را گرفتم، آن را بالا آوردم و بوسیدم.
پایان
nojavan7CommentHead Portlet