nojavan7ContentView Portlet

مهمان ناخوانده
قسمت ششم
مهمان ناخوانده
راضیه بابایی

نزدیک صبح خوابم برد. فکرم مشغول بود و مدام از این پهلو به آن پهلو می‌شدم. حرف‌های عمه در ذهنم تکرار می‌شدند. شب‌های قبل راحت می‌خوابیدم اما دیشب صدای حملات شبانه دلم را ‌می‌لرزاند.
 

1

«آن‌هایی که قوی و شجاع نیستند حال بدی را تجربه می‌کنند...» بعد از نماز صبح خوابم برد. خیلی زود وقت رفتن به مدرسه شد. نمی‌توانستم از رختخواب دل بکنم. بین پلکم را باز کردم. تصویر تار و مبهم مامان و بابا را دیدم. آرام و بی‌صدا آمدند و رفتند. چند بار چشمم را باز و بسته کردم تا دیدم شفاف شد. وسایل حانیه و رختخوابش را آورده بودند. ملافه را روی سرم کشیدم. داستان نجمه هنوز توی سرم تاب می‌خورد. خواب از سرم پریده بود. حانیه آمد سر جای قبلی‌اش.
بابا به اتاق برگشت و با حانیه پچ‌پچ کرد. یک بستۀ کوچک به او داد و یک بستۀ بزرگ روی میزم گذاشت. از جا بلند شدم. نه حانیه سرش را بلند کرد و نه من نگاهش کردم. هر دو تصمیم گرفته بودیم از کنار جروبحث دیروز عبور کنیم. کاغذکادو را باز کردم. یک حولۀ آبی روشن بود با یک بسته روان‌نویس. 
از اتاق بیرون رفتم. مامان شروین را به حمام برده بود. ساعت نه‌ونیم بود و من باید ده به مدرسه می‌رسیدم. دیرم شده بود. وقتی وسایل حانیه را دوباره آوردند، عمه نیامد درِ چمدان را باز کند. او با تلفن صحبت می‌کرد و بابا توی اتاق بود.
«پس دقیقش رو به من خبر بده... خدا رو شکر! التماس دعا. حیف! قرار بود با هم بریم... نه، بهم زنگ زدن. گفتم فعلاً گفتم زحمتشون ندم. دلم پیش خونه‌ست. اینجا می‌مونم تا برگردی.»
احمد آقا پشت خط بود. برگشتم توی اتاق. حانیه جلوی کتابخانه ایستاده بود. دفترش را روی میز گذاشته بود و به کتاب‌ها نگاه می‌کرد. بی‌آنکه متوجه شود، جلو رفتم تا ببینم دوباره می‌نویسد یا نه. صفحۀ دفتر از بالا تا پایین سیاه بود، پر از خطوط شکسته، مربع‌های درهم و زیگراگ‌های رنگی. ابروهایم بالا رفتند. دستم را دراز کردم و یکی دو صفحه ورق زدم. حانیه با شتاب برگشت، دفترش را از زیر دستم بیرون کشید و رفت سر جایش. به من نگاه نمی‌کرد. دفتر را جمع کرد و کنار گذاشت. خودش را به لباسی که کنارش بود مشغول کرد. رنگ‌پریده بود و دستش می لرزید. حالم بد شد، مثل مدتی قبل که شروین کتابم را پاره کرد و بدجوری دعوایش کردم و سرش داد زدم. اول اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. بعد گوشه‌های لبش به پایین کشیده شدند و بغضش ترکید. هرچه مامان سعی کرد آرامش کند، نمی‌شد. حتی وقتی خوابش برد، سینه‌اش با هق‌هق باقی‌مانده از گریه بالا می‌رفت و نامنظم نفس می‌کشید. بوسیدمش. دلم می‌خواست زمان را به عقب برگردانم تا نگذارم شروین با گریه بخوابد. حالا هم آرزو داشتم به دیشب برگردم تا دیگر حانیه را ناراحت نکنم.
رفتم سمت کتابخانه و یکی از رمان‌های محبوبم را برداشتم و گرفتم سمتش. «من با این کتاب خیلی کیف کردم. اگه می‌خوای، امتحانش کن. شاید خوشت اومد.»
از گوشۀ چشم نگاهم کرد ولی گردنش را نچرخاند.
«بیا بگیرش.»
دستش را مردد جلو آورد، باز هم شل و بی‌خاصیت. دهانم را باز کردم تا بگویم: «برای دست دراز کردن این‌قدر فکر می‌کنی، برای بقیۀ کارهات چه می‌کنی؟!» دهانم باز شد اما چیزی نگفتم.
بعضی اوقات دیگران نیاز به کمک دارن. قبل از اینکه دیر بشه، باید به دادشون برسیم.
دندان‌هایم را به هم فشردم و روی زمین نشستم. برای باز کردن سر حرف، جنگ سوژۀ خوبی بود. شاید یخ این دختر باز می‌شد.
«یه رمان ترجمه‌شده‌ست، دربارۀ دختری که به‌خاطر جنگ مجبوره شهرش رو ترک کنه. توی جنگ جهانی دوم، بچه‌ها رو از لندن که زیر بمبارون بود می‌فرستادن روستاهای اطراف.» 
کتاب را که زمین گذاشتم، آرام انگشتانش را سُراند جلو و کتاب را به ‌سمت خودش برد.
«ماجراهاش خیلی جالبن. حتی جنگ به اون روستا کشیده می‌شه و دختره می‌تونه متوجه عملیات مخفی دشمن بشه و ازین صحبت‌ها.»
یک‌دفعه چراغی در ذهنم روشن شد. به حرف‌هایم فکر کردم. دخترِ توی داستان به‌خاطر جنگ آسیب‌های زیادی دیده و مدت‌ها طول کشیده بود تا خودش را پیدا کند. این که دستم رفت سمت این کتاب شاید خودش یک نشانه بود. حانیه هیچ‌وقت زبروزرنگ و پرحرف نبود اما این بار بیشتر از قبل ساکت شده و سرش به کار خودش گرم بود. گوشی را برداشتم و صفحۀ برنامک هوش مصنوعی را باز کردم. نوشتم: 
اگه یه نفر بعد از جنگ مدام تو دفترش خطوط بی‌معنی بکشه با رنگ‌های مختلف، یعنی چی؟ قبلاً این‌طوری نبود.
چند ثانیه هم طول نکشید که هوش مصنوعی این جواب را برایم تایپ کرد: 
رفتار این فرد احتمالاً نشانه‌ای از یک زخم عمیق روانی ناشی از جنگ است. ممکن است این خطوط چندین معنا داشته باشند اول اختلال پس از سانحه... 
بعد یک بندِ کامل دربارۀ این مشکل نوشت و اصطلاح روان‌شناسی آن را توضیح داد. دومین دلیلش را هم نوشت: بیان غیرکلامی رنج درونی.
سرم را بالا آوردم و به گودی زیر چشم‌های حانیه نگاه کردم. لج‌درآورترین دخترعمۀ دنیا حالش خوب نبود، چیزی بدتر از قبل. آرام بودنِ حالای او با آرام بودنِ قبلش فرق می‌کرد. حس می‌کردم مثل آن شب که نتوانستم خنده را به لب شروین برگردانم، دیر رسیدم. هوش مصنوعی همین‌طور داشت برای خودش می‌نوشت. رسیده بود به توضیح دلایلی مثل تلاش برای بازیابی کنترل، سختی بازگشت به زندگی عادی و... عنوان قسمت آخرش نظرم را جلب کرد:
چه کاری می توان کرد؟
کاش زمان بچگی مامان کسی به او گفته بود چه باید بکند! بلند شدم و به‌سمت میز رفتم. حانیه دست‌وپایش را جمع کرد و خودش را کنار کشید. از میان روان‌نویس‌های جدیدی که بابا خریده بود، رنگ آبی و قرمز را برداشتم و توی دفترم یادداشت کردم: بایدها و نبایدها.
اولین کاری را که به نظرم رسید انجام دادم.
«حانیه، بیا این روان‌نویس‌ها رو بگیر. مال توئه.»
هنوز مشغول ورق زدن کتاب بود. کمی مکث کرد و دوباره به کارش ادامه داد. بلند شدم و روان‌نویس‌های تازه را کنارش گذاشتم. لب‌هایش آهسته تکان خوردند. گمان می‌کنم گفت ممنون.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA