nojavan7ContentView Portlet

مهمان ناخوانده
قسمت پنجم
مهمان ناخوانده
راضیه بابایی

وقتی برگشتم، آفتاب رفته بود. کلید را توی قفل انداختم و وارد شدم. عمه با سگرمه‌های درهم روی کاناپه نشسته بود و وزنش را روی چمدان کنارش انداخته بود. سلام کردم. نگاهم نکرد. سرش را تکان داد. با دستمال‌‌کاغذی مچالۀ توی دستش بازی می‌کرد.

1

مامان توی آشپزخانه بود. سکوت خانه بوی ماندگی می‌داد. انگار مدت زیادی کسی آن را نشکسته بود. مامان تکه‌های یخ را از جایخی فریزر داخل پارچ می‌ریخت. بعد از سلام، خودم را آرام روی صندلی سراندم. مامان مثل مجسمه‌ها سرد نگاهم کرد و حرفی نزد.
شربت را توی سینی گذاشت و جلوی عمه گذاشت. جرئت نداشتم سر شوخی را باز کنم. هر دو بدون اینکه کلامی ردوبدل کنند کنار هم نشستند. برای خودم کمی شربت ریختم که مامان صدایش بلند شد: «شمسا، برو تو اتاق. شربتت رو هم ببر. من و رضوانه با هم حرف داریم.»
عمه رضوانه دستش را روی دست مامان گذاشت و نفس عمیقی کشید: «بذار بمونه، مریم جون. بشین عمه.»
صورت عمه هنوز گرفته بود ولی با صدای مهربانش ترسم ریخت. عمه کمی شربت توی لیوان ریخت و لبی تر کرد.
«شمسا جان، چند دقیقه چشمت رو ببندد.»
چشم‌هایم گشاد شدند، ولی از روی کنجکاوی برای شنیدن حرفی که عمه می‌خواهد بزند، پلک روی هم گذاشتم.
«فکر کن خسته و مونده بعد از یه روز کاری اومدی خونه و خوابیدی. گُلِ خوابته. غرق در آرامشی که ناگهان صدای خیلی بلند می‌آد. می‌لرزی و موج حرارت رو روی پوستت احساس می‌کنی. تمام زندگی و وسایلت پر از خاک و آجر و شیشه‌خرده می‌شه...»
ضربان قلبم بالا رفت. آب دهانم را فرو دادم.
«فقط دود و غبار اطرافته، این‌قدر که نفس هم نمی‌تونی بکشی. می‌دونی آدم چند دقیقه بدون هوا زنده می‌مونه؟ هر نفسی که می‌کشی، سینه‌ت سنگین‌تر می‌شه. خبری از هوا نیست. سرفه اَمون نمی‌ده. سرتاپا می‌لرزی. درِ ورودی خونه از جا کنده شده. نمی‌تونی جهت رو تشخیص بدی که بدونی از کجا باید فرار کنی...»
انگشتانم را جمع کردم. اشک در چشمم حلقه زد. یک قطره از گوشۀ چشم و بین پلک‌های بسته راهش را کشید و سرازیر شد. از خفگی خیلی می‌ترسیدم اما اشکم به‌خاطر بغضی بود که روی صدای عمه افتاده بود.
«بوی دود و پارچۀ سوخته و گوشت کباب‌شده همه‌جا رو گرفته...»
«دیگه نگو، عمه! بسه!»
«باشه عزیزم. ببخش اذیتت کردم! فقط خواستم بگم تو از حانیه خیلی قوی‌تر و شجاع‌تری، ولی تجربۀ‌ سختی که اون توی این جنگ داشته هرکسی رو از پا درمی‌آره، حتی تو رو که خودت رو از این حادثه دور می‌بینی. قبول دارم که خیلی شبیه هم نیستین، اما می‌تونم انتظار داشته باشم که توی این موقعیت بیشتر درکش کنی. خواستۀ بزرگیه؟! این جنگ مشکلاتی رو که حانیه از قبل داشته پر‌رنگ‌تر کرده. اگر تحملش رو نداری، راضی به ناراحتیت‌ نیستم. ما از اینجا می‌ریم...»
مامان زود جواب داد: «اِ...! شروع نکن، رضوانه. شمسا اشتباه کرده. حالا یه دل‌خوری بین‌ بچه‌ها پیش اومده. اصلاً کجا می‌خوای بری؟ ها؟»
نمی‌توانستم سرم را بالا بیاورم. سخت بود صورت خیس عمه و غم مامان را ببینم. وقتی رفتم خانۀ خانم اسدی، همسایه‌مان، خوش‌صحبتی و پذیرایی دل‌چسبش باعث شد زود عصبانیتم را فراموش کنم. به ذهنم فشار آوردم. همین چند ساعت پیش به‌خاطر حوله دادوقال راه انداخته و زیاده‌روی کرده بودم. می‌توانستم همین حرف را آرام بزنم یا یکی از حوله‌های اضافۀ خانه را به او بدهم. سربه‌زیر بلند شدم تا به اتاقم بروم. زبانم در دهانم نمی‌‌چرخید تا از عمه عذرخواهی کنم.
در راهرو نیم‌نگاهی به اتاق‌کار کوچک خیاطی انداختم. حانیه آنجا بود. دلم هری ریخت. از اتاقم بیرون آمده بود. لبم را گزیدم و روی تخت نشستم. کاش حانیه بچه‌بازی درنمی‌آورد و هرچه بین ما گذشته بود دودستی تقدیم عمه نمی‌کرد. به خودم حق دادم که به‌خاطر استفاده از وسیلۀ شخصی‌ام از او عصبانی باشم. شاید می‌شد جور دیگری ماجرا را حل کنم. سکوت اتاق و جای خالی چمدان و رختخوابش آزارم می‌داد. دراز کشیدم. حس بدی داشتم. چشمم را فشار دادم تا خوابم ببرد، بلکه چند ساعت قبل را فراموش کنم. روی برگشتن به هال را نداشتم. منتظر بودم کسی اسمم را برای شام یا کاری صدا کند. هیچ‌کس سراغم نیامد. صدای تلویزیون، ظروف آشپزخانه، آوازهای بچگانۀ شروین و دوقلوها می‌آمد اما هیچ‌کس در اتاقم را باز نمی‌کرد. صدای شکمم درآمده بود. ازشان دل‌خور بودم که من را نادیده گرفته بودند. صدای کشیدن سیفون توالت، خش‌خش مسواک زدن بابا، زمزمۀ لالایی مامان که می‌خواست شروین در آغوشش بخوابد، حرف زدن عمه با بچه‌ها و بسته شدن در اتاق‌ها، آخرین صداهای شبانه بودند که به گوشم رسیدند. بغض گلویم را گرفته بود. نم مژه‌هایم را پاک کردم و پشت میز نشستم. خواب هم از من فراری بود. کتابی برداشتم تا حواسم را به خواندن پرت کنم که دستگیرۀ در چرخید. مامان با یک بشقاب لوبیا پلو و یک کاسه سالاد شیرازی وارد شد و روی تخت نشست. «بیا شامت رو بخور.»
لبم لرزید. «خوب شد یادتون افتاد یه دختر هم دارین!»
منتظر بودم مامان بپرسد تا من هم ماجرای حوله را تعریف کنم و از خودم دفاع کنم.
«بیا بشین اینجا کارت دارم.»
صندلی را عقب دادم و بلند شدم تا کنارش بنشینم. «من شام نمی‌خوام.» بدون اینکه اصرار کند، سینی را کنار گذاشت. «بشین، شمسا!»
همان‌قدر که قبلاً جدی بود، با همان صورت یخی، نگاهم کرد. «ابتدایی که بودم، توی محله‌مون فقط یه مدرسه بود. مثل حالا مدارس متنوع نبودند. همه یه جا مدرسه می‌رفتیم: زرنگ، تنبل، خانواده‌ای که دستش به دهنش می‌رسید، اون‌هایی که ضعیف بودند. از کلاس دوم ابتدایی با نجمه هم‌کلاس بودم...»
به پشت‌سر من روی دیوار خیره شده بود. نفسی عمیق کشید و ادامه داد: «قدش بلند بود. صورتش همیشه می‌خندید. دهنش همیشه نیمه‌باز بود، شبیه کسی که همیشه متعجبه. آخر کلاس مالِ اون بود. کسی تحویلش نمی‌گرفت. من هم مثل بقیه. دو سال اول ابتدایی مردود شد. از حالت صورتش لجم می‌گرفت. کاری به من نداشت، فقط لبخند می‌زد، به من، به بچه‌ها، به معلم. بی‌خیال و رها زندگیش رو می‌گذروند. حرص می‌خوردم از رفتارش.»
«چرا؟ به شما که کاری نداشت.»
«آزارم نمی‌داد ولی همیشه جلوی چشمم رژه می‌رفت. همسایۀ دیواربه‌دیوارمون بود. وقت‌و‌بی‌وقت مادرش می‌اومد جلوی در خونه‌مون و می‌گفت ببخشید، مریم دفتر علومش رو می‌ده به نجمه؟ ببخشید، این سؤالات رو مریم بلده برای نجمه حل کنه؟ مریم جون، می‌آی توی حیاط ما بازی کنین؟... این رفت‌وآمدها تمامی نداشتن. از این ناراحت بودم که با اون قد بلندش مادرش دنبال کارهاشه. خودش مثل خنگ‌ها می‌خندید و حرفی نمی‌زد.»
مامان مکث کرد و سرش را پایین انداخت. «به‌خاطر ظاهرش و بی‌خیالیش، توی مدرسه مسخره‌ش می‌کردیم. چیزی نمی‌گفت و ساکت بود. برای آمد‌ورفت به مدرسه پشت من راه می‌افتاد. تحویلش نمی‌گرفتم، باز خودش رو می‌چسبوند به من. تا اینکه روز امتحانِ تجدیدی‌ها شد.»
مامان حلقۀ توی انگشتش را چرخاند. «چرا تا حالا تعریف نکرده بودی از این دختره؟»
نفسش را بیرون داد و ابروهایش را بالا برد. «چون یادآوری نجمه و خاطراتش همیشه برام دردناک بود. دلم نمی‌خواست مرورشون کنم. مثل هر سال سراغ کتاب‌ودفتر من می‌اومد تا برای تجدیدی بخونه. سال تموم شده بود و به هیچ‌کدوم از کتاب‌هام احتیاج نداشتم، ولی کتاب‌ها رو که بهش امانت دادم، کلی غر زدم. وقتی هم کتابم رو با کلی تأخیر پس فرستاد...»
مامان سرش را با افسوس تکان داد. «... حرف‌های بدی درباره‌ش زدم، از ظاهر و قیافه‌ش بگیر تا درس خوندنش. او فقط نگاهم کرد. یک کلمه هم جوابم رو نداد ولی از اون روز به بعد هیچ‌وقت دوروبرم نچرخید.»
«باید زودتر بهش می‌گفتین.».
مامان سرش را بلند کرد. اشک توی چشمش جمع شده بود. لبش را به هم فشار داد. «ما همچنان هم‌مدرسه‌ای بودیم و همسایه. دورادور ازش خبر داشتم. دو سه سالی مردود شد و بعد هم به‌کل قید درس خوندن رو زد. من همچنان به رفتار خودم افتخار می‌کردم که از خودم دورش کردم. راهنمایی و دبیرستان نجمه رو فراموش کردم تا اینکه سال‌ها بعد مادربزرگ گفت نجمه توی تمام زندگیش شکست خورده: ازدواج، تحصیل، کار... حالا هم کنج خونۀ پدری نشسته. توی این مدت نگاه مردم به دانش‌آموز کم‌توان عوض شده بود. بچه‌ها رو قبل از مدرسه سنجش می‌کردن تا با بچه‌های معمولی و باهوش سر یه کلاس نباشن. سروکار نجمه، موقع کارهای طلاقش، به مشاور و روان‌شناس افتاد. اون‌ها گفتن نجمه از بچگی یه اختلال مغزی داشته که باعث کندی رفتار و حرکات و عکس‌العمل‌هاش می‌شده. اگه خانواده به‌موقع متوجه این اختلال می‌شدن، اگه اطرافیان بهش کمک می‌کردن، می‌تونست از یه سن‌وسالی به بعد مثل بقیه راه بیفته و مستقل بشه، درس بخونه، کار کنه. اما...»
مامان دست‌هایش را درهم گره زد. بینی‌اش را بالا کشید و باز هم لبش را روی هم فشار داد. «ما، من، همه با نجمه مثل یه آدم عادی برخورد می‌کردیم که مدام عمداً اشتباه می‌کنه. مدرسه و خونه و من ازش توقع داشتیم عادی باشه. اون دست کمک به‌سمت ما دراز کرد ولی ما ردش کردیم. مسخره‌ش می‌کردیم، چون شبیه ما نبود. من سال‌های بعد خودم رو نبخشیدم، چون به‌خاطر رفتارهای عجیبش ازش فاصله گرفتم و مسخره‌ش کردم. اون اشتباه می‌کرد، خرابکاری می‌کرد و من و بقیه فقط انتقاد می‌کردیم و غر می‌زدیم. نفهمیده بودیم نمی‌تونه شبیه ما باشه و عین ما رفتار کنه. ما فقط باید نجمه را اون‌طوری که بود به رسمیت می‌شناختیم تا تغییر کنه و زندگی رو یاد بگیره.»
آرام پرسیدم: «حانیه هم کم‌توان ذهنیه؟»
«نه. ولی بالأخره از لحاظ ذهنی با تو فرق داره.»
مامان ساکت شد. از کنار تخت یک دستمال به او دادم. چشم و بینی‌اش را پاک کرد و گفت: «یادت باشه بعضی اوقات دیگران نیاز به کمک دارن. قبل از اینکه دیر بشه، باید به دادشون برسیم.»

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA