به عمه نگاه کردم. اشکش سرازیر شده بود. حانیه سعی میکرد چشمش را باز نگه دارد و خودش را بالا بکشد. انگار به پلکش وزنه بسته بودند، زورش نمیرسید کرکرۀ نیمهباز پلکش را کاملاً باز کند.
مامان با احتیاط پرسید: «قبلاً هم اینطوری شده بود، رضوانه؟» عمه بینیاش را بالا کشید و جواب داد: «از وقتی که خونه رو زدن اینطوری شده. وقتی رفته بودیم خونۀ همسایه تا آوار رو بردارن، برای اولین بار اونجا غش کرد.»
آخر جمله صدایش لرزید. مامان بهسرعت پیشنهاد داد: «پس بلند شو ببریمش دکتر، پا شو! آخه چرا بچه باید همینطوری از حال بره؟»
عمه سر حانیه را آرام روی بالش گذاشت و او را بوسید. حانیه هم انگار خودش را پیدا کرده بود.
«همسایهمون پزشکه. دیشب که خونهش بودیم، بنده خدا اومد علایم حانیه رو چک کرد، گفت شوک انفجاره، بهتدریج بهتر میشه. بهخاطر ترس زیاد و یادآوری لحظۀ تخریب خونه، بدنش حالت دفاعی میگیره و بیحال میشه تا ذهنش از تجربۀ ترس شدید فرار کنه. خدا اسرائیل رو لعنت کنه! خدا نابودشون کنه که این همه زن و مرد و بچه رو پرپر کردن و اعصاب و روان مردم رو به هم ریختن!»
مامان کنار عمه نشست و دستش را گرفت. «الحمدلله که زود برطرف میشه! چقدر خوب کردی توی خیابون نموندی و رفتی خونۀ همسایه. کاش همون شب اول بهمون زنگ میزدی!»
«گیج بودم. نمیتونستم درست فکر کنم. دلم رضا نمیداد از خونهم با اون وضعیت دور بشم. خدا به دکتر خیر بده! گفت بیاین خونۀ ما تا حالتون جا بیاد، بعد با فامیل تماس بگیرین. راست میگفت. میخواستن هم دنبال پیکر شهدا بگردن، هم آوار خونهها رو بردارن که مردم برن سراغ لوازم ضروری زندگیشون...»
باز هم بغض آمد توی گلوی عمه و نگذاشت ادامه دهد. مامان سرش را تکان داد و هر دو دست عمه را گرفت و با صدایی آهسته زمزمه کرد: «بهخاطر بچهها محکم باش!»
«به خدا توی این مدت همهش خدا رو شکر کردم که بچههام سالمن! ولی جیگرم کبابه برای اون بچهای که هنوز مدرسه نرفته شهید شد!»
دلداری دادن مامان فایدهای نداشت. نمیشد با عمه حرف زد. داغش تازه بود. اگر میخواستیم چیزی تعریف کند، انفجار و ویرانی خانهاش جلوی چشمش میآمد و حالش را خراب میکرد. صدای پسرها کم شده بود. زنگ تلفن بلند شد. مامان بلند شد تا خودش را به گوشی برساند. هنوز مامان بیرون نرفته بود که بابا گوشیبهدست وارد شد: «بدو رضوانه! احمد آقاست... عجله کن. الان دو سه بار قطع شد، دوباره تماس گرفتم.»
عمه و مامان همراه بابا از اتاق بیرون رفتند. برای نجات از صداهای بیرون، زود در اتاق را بستم. حانیه داشت گردنش را میمالید. شاید موقعِ از حال رفتن به جایی خورده بود. به زندگی آشفتۀ عمه فکر کردم. ما که فقط میزبان بودیم، گیج و منگ شده بودیم. وای به حال خودشان! وقتی احمد آقا برمیگشت، تازه باید میافتاد دنبال کارهای خانهشان. بابا میگفت شاید بشود چند وسیلۀ دیگر را از زیر خاک و آجر بیرون کشید که هنوز به کار بیایند. تقویم را دستم گرفتم. پرواز در آسمان ایران از زمان شروع حملۀ اسرائیل ممنوع شده بود و برگشتنِ حاجیها از عربستان به مشکل خورده بود. اگر هواپیما پیدا میکردند که تا عراق بیایند، بعد باید زمینی به تهران برمیگشتند. این یعنی احمد آقا حداقل دو هفتۀ دیگر برمیگشت و تا آن موقع باید در این شلوغی زندگی میکردیم. یک طرف یک مریض افتاده بود که باید دستوپایش را ماساژ میدادیم و طرف دیگر هم رفتوآمد و تلفن پشت تلفن بود با صدای زمینۀ داد و فریاد پسرها.
حانیه کمکم نشست. با وسایلی که دوروبرش بودند مشغول شد و داشت مرتبشان میکرد که مامان برای شام صدایمان کرد. نانهای گرد و قلمبۀ کوچک سیر و تکههای مرغ سرخشده که روی کاهو نشسته بودند وسط میز بودند. بابا یک پارچ شربت گلاب درست کرد؛ چنان محکم هم میزد که تخمشربتیها آراموقرارشان را از دست میدادند و دور قاشق او میچرخیدند. آب دهانم راه افتاد. اول با همان شربت هیجانانگیز شروع کردم که تکههای یخ روی آن جگرم را جلا دهد.
مامان، قبل از آنکه بنشیند، با صدای بلند گفت: «حانیه جان، بیا. شام حاضره.»
عمه گفته بود همسایهشان توصیه کرده حانیه در جمع باشد و تنها نماند. حالا با نگرانی به مامان چشم دوخته بود تا ببیند شاهزاده خانم به دعوت زن داییاش به شام محل میگذارد یا نه. کمی که گذشت، یک بشقاب برداشت، غذا کشید و به اتاق رفت. با خنده گفتم: «حالا مگه حانیه میآد؟ همه باید نازش رو بکشن!»
مامان لبش را گاز گرفت. بابا هم اخمهایش را درهم کرد: «انصاف داشته باش! تجربۀ سختی داشته. اگر خودت جای اون بودی و...»
مامان نگذاشت ادامه دهد: «ادامه نده تو رو خدا! دور از جون!»
بابا با انگشت بهسمت پنجره اشاره کرد: «تعارف که نداریم، خانم! صدای پدافند از غروب بلنده. جنگه! بچهها باید بدونن دوروبرشون چه خبره. برای خودشون هم بهتره...»
«مثل حانیه بشن خوبه؟»
بابا نگاهی به مامان انداخت و لبش را پیچاند: «همه که اینطور نمیشن. همین دو تا بچه رو ببین! سینا و سهیل. اونها مثل حانیه واکنش نشون دادن؟»
از حرف بابا خوشم آمد و به خودم جرئت دادم چیزی به آن اضافه کنم: «قبل جنگ هم حانیه عادی نبود. این هم در نظر بگیر، مامان!»
هردو همدستانه چشم غرهای به من رفتند. شاید حانیه برای بزرگترها چند جمله خرج میکرد و جوابشان را میداد یا کاری میکرد که طبیعی به نظر برسد، ولی با من حرف نمیزد. حس میکردم نامرئی هستم که به چشم شاهزاده خانم نمیآیم. حرصم را درمیآورد که به جای اینکه رفیق باشیم، خوش بگذرانیم و از هماتاقی بودن لذت ببریم، دوست داشتم نبینمش و زودتر از خانهمان بروند.
بعد از شام تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کارهای مدرسه کنم و او را نبینم. باید برای کارهای مدرسه چند عکس از فلسطین پیدا میکردم. با توجه به چیزهایی که در کمیک سرزمین مقدس دیده بودم، فکر کردم یک پاورپوینت جذاب برای مدرسه آماده کنم. ولی اینترنت یاری نمیکرد و صفحات و تصاویری که میخواستم باز نمیشدند. از شروع جنگ تعدادمان در مدرسه آب رفته بود. اول پانزده نفر بودیم، بعد رسیدیم به ده نفر. با این تعداد محدود، میشد فایل درست نکنم و کتاب را به مدرسه ببرم، آن را در جمع بچهها بخوانم و برای دیدن تصاویرش هم کتاب را دستبهدست کنیم. کتاب را در کیفم گذاشتم و خوابیدم.
پلکم تازه سنگین شده بود که صدای زوزه آمد؛ صدایی شبیه فشار آوردن حروف و کلماتی که پشت لبهای بسته گیر افتادهاند و نمیتوانند بیرون بیایند. پتو را را روی سرم کشیدم. حال باز کردن چشمم را نداشتم. بالش را از زیر سرم برداشتم و روی سروصورتم گذاشتم صدا کمتر شد. نفهمیدم آیا دارم این صدا را خواب می بینم یا اصلاً صدا از کجاست. فقط میدانستم صدای حمله و پدافند نیست...
قسمت سوم
مهمان ناخوانده
راضیه بابایی
عمه پشت حانیه نشسته بود و کمرش را ماساژ میداد. ما حیران ایستاده بودیم. مامان یکی دو قلپ از آبقند توی دستش را خورد. صدای بازی و هیاهوی بچهها خانه را پر کرده بود. شروین برای شکایت آمد داخل، بابا دستش را گرفت و بهسمت در رفت. «بریم بیرون ببینم چی شده!»
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet