«غریبی نکن! میتونی از کتابخونه هر کتابی رو میخوای برداری. من هفتهای دو روز میرم مدرسه. هرسال بعد از امتحانات میرفتیم برای فعالیتهای تفریحی. جنگ که شروع شد، مدرسه برنامهش رو به هم نزد. مدیرمون خیلی پایهست. اجازه داد هرکسی تهران مونده بیاد مدرسه و با دوستهاش باشه. میگه تو این شرایط دورهمی باعث دلگرمیه و نگرانی رو کم میکنه. کتاب میخونیم، تئاتر تمرین میکنیم و از این جور چیزها. میخوای تو هم بیای؟»
از جا بلند شد و رفت لب پنجره. چرخی در اتاق زد و همهجا را برانداز کرد. حوصلهام از حرکات کندش سر رفته بود. خودم را انداختم روی تخت و گوشی را گرفتم جلوی صورتم. از گوشۀ چشم به حرکاتش چشم دوختم. کیسهاش را باز کرد ولی قفل لبهایش را نه. دراز کشیدم و خبرِ داغِ آمدن عمه و خرابی خانهشان را به اطلاع دوستانم رساندم. ناگهان با صدای در از جا پریدم. عمه رضوانه هوس کرده بود بدون در زدن به ما سر بزند. از جا پریدم و سیخ نشستم.
«بخواب، عمه جان. راحت باش.»
صدای بازی شروین با سینا و سهیل را بهوضوح میشنیدم. دشمنبازی میکردند و با تفنگ قلب اسرائیل را نشانه میگرفتند. بلند شدم و در را بستم. عمه لیوانی را کنار حانیه گذاشت و داخل کیسه را وارسی کرد. چند تکه لباس بیرون آورد، به آنها نگاه کرد و آه کشید.
«این دمنوش بابونهست. برات خوبه، حانیه جان. ضداضطرابه.»
بعد هم سر دخترِ یکییکدانهاش را بوسید و نشست کنار دختر جان و پرسید: «گرسنه نیستی، مامان؟» حانیه خانم هم زحمت کشید و سرش را بالا انداخت. جای دوستانم خالی بود که دخترعمۀ سوژۀ من را ببینند. لوس بود، لوستر هم شد! از وقتی هر دو رفته بودیم متوسطه، از هم دور شده بودیم. صدای مامان از بین سروصدای بچهها بلند شد: «رضوانه جان، خاله عصمت زنگ زده، میخواد حالت رو بپرسه.»
عمه با کلافگی جواب داد: «بگو خودم میآم بهش زنگ میزنم.» آنوقت رو به من گفت: «از صبح که فهمید خونه رو زدن، این دهمین باره که زنگ میزنه!» بعد، انگار از لحن حرف زدنش پشیمان شده باشد، جملهاش را اصلاح کرد: «بندههای خدا محبت دارن... همه رو میگم. تماس میگیرن بدون تعارف دعوتمون میکنن بریم خونهشون. ولی آدم خونۀ فامیل دور که نمیتونه بره. حیف که آقاجوناینها شهرستانن و مجبورم فعلاً تهران باشم برای کارهای خونه، وگرنه میرفتم اونجا.»
لبخند زدم: «عمه، اگه ناراحت نمیشی، تعریف میکنی چی شد؟ اگه حالت رو خراب میکنه نمیخواد ها!»
عمه تمام وسایل حانیه را روی میز چید. زود گفتم: «عمه، لطفاً نصفش رو خالی بذارین.»
«باشه عزیزم. حواسم هست. این قسمت مال تو.»
انگار دنبال خطکش میگذشت که میز را دقیق نصف کند تا دعوایمان نشود. عمه در تونل زمان گیر افتاده بود. در هفت هشت سال پیش سیر میکرد، زمانی که هنوز مدرسه نمیرفتیم و سر ترکِ دیوار هم دعوایمان میشد. عمه رفت سراغ جواب سؤالم: «نه عمه، غم ما جلوی غم اونهایی که عزیز از دست دادن چیزی نیست... ما خونهمون از دست رفته، ولی الهی بمیرم برای اکرم خانماینها! شوهرش دکتریِ هوش مصنوعی داشت. نمیدونم شغلش چی بود ولی هر سه نفرشون شهید شدن.»
«خونه خیلی خراب شد؟»
«دیوارها و سقف سمت خونۀ اکرم خانم ریخت و شیشهها و در و پنجره کنده شدن. تقریباً نصف خونه رفت... خدا باهامون یار بود. از وقتی احمد آقا رفت حج، همه توی یه اتاق میخوابیدیم.»
حانیه دوباره تکانتکان دادن پاهایش را شروع کرد. عمه حرفش را زود جمع کرد: «سخت بود دیگه. لحظۀ انفجار خیلی ترسیدیم... حانیه جان، بخور که لیوان رو ببرم.»
صدای گریۀ سهیل بلند شد. همزمان با گریه، تلفن زنگ خورد. بابا در را باز کرد و درحالیکه سهیل بغلش بود گفت: «گریه نکن، دایی جون! ببین، مامان اینجاست!» مامان پشتسرش با تلفن بیسیم وارد شد: «رضوانه، دایی علی... میخواد باهات حرف بزنه خیالش راحت شه.»
عمه لیوان را به بابا داد، سهیل را بغل کرد و تلفن را روی گوشش گذاشت. بهمحض اینکه پا از اتاق بیرون گذاشتند، زود در اتاق را بستم و هدفون را توی گوشم گذاشتم. غروب شده بود. حانیه از پشت پنجره به سیاهی آسمان چشم دوخته بود. سینهاش تندتند بالا و پایین میرفت، مثل آدمهایی که از هیولای شب فرار میکنند تا جایی برای مخفی شدن پیدا کنند. هنوز دکمۀ پخش را نزده بودم که حانیه نالید: «میشه یه خودکار بهم بدی؟»
«بردار خودت. توی قفسهمه.»
«نه. رواننویس میخوام، از همونها که اون بالاست.»
نفسم را بیرون دادم؛ دخترعمهجان خوشاشتها تشریف داشتند. «برو خودت بردار.»
«دستم نمیرسه.»
اخم را ریختم توی صورتم و با کندی خودم را از جا کندم: «کدوم رنگ رو میخوای؟»
«اگه میشه همهش.»
«نقاشی که نمیخوای باهاش بکنی؟!»
«نه، ولی همۀ رنگهاش رو لازم دارم.»
دندان روی هم فشردم و لیوان را گرفتم سمتش. دلم نمیخواست به چشمش نگاه کنم. «مواظب باش سرشون خراب نشه!»
«باشه. ممنون.»
تا قبل از شام مشغول بود و از گوشۀ اتاق تکان نمیخورد. چند وقت یک بار رنگ رواننویس را عوض میکرد و همچنان مینوشت. فکر کردم حتماً تلفن همراهش زیر آوار مانده که مجبور شده یاداشتهایش را بهجای گوشی توی کاغذ بنویسد.
بیرون رفتم. شروین و دوقلوها وسایلشان را روی زمین ولو کرده بودند. پایم روی یک تکه لگو رفت و تا فرق سرم تیر کشید. آن تکه را با غیظ کنار بقیه انداختم. مامان و بابا و عمه در آشپزخانه مشغول بودند. کنترل را برداشتم و چند کانال را بالاوپایین کردم. همهجا اخبار جنگ بود. بابا سرفهای کرد. بدون اینکه نگاهش کنم، فهمیدم که فعلاً نباید آتش اخبار جنگ در خانهمان شعله بکشد. تلویزیون را خاموش کردم. یک سیب گلاب از میان میوه های روی میز برداشتم و گاز زدم. نصفش رفت؛ چسبید! دومی را هم برداشتم و رفتم آشپزخانه. عمه داشت سبزی پاک میکرد. عطر مرغ سرخکردۀ مامان من را بهسمت گاز کشید. «فضولی نکنی ها! برو وقت شام میآرم.»
«شام چیه؟»
«سالاد سزار. کاهوش رو خرد کن.»
«عمه که داره سبزی خوردن پاک میکنه. پس کاهو کجاست؟»
«سبزی برای غذای فرداست که عمه داره زحمت میکشه.»
عمه گفت: «شمسا جون، قربونت برم! یه سیب و خیار برای حانیه ببر. در چه حاله؟» پوزخندی زدم که ندید. دهانم را باز کردم بگویم: «بادمجون بم آفت نداره!» که دیدم بابا نگاهش روی من مانده. کاملاً زیر ذرهبینش بودم. مامان و بابا میدانستند نظرم دربارۀ حانیه چیست و میخواستند پیشگیری کنند تا حرف نامربوط نزنم. من هم حرفم را قورت دادم.
«خوبه. داره تو دفترش یه چیزهایی مینویسه.»
بهجای دستور عمه، همان سیبی را که توی دستم بود بردم توی اتاق. همین براش بسه! تنبل خانم خودش تکون نمیخوره! در را باز کردم و بهمحض ورود حانیه را دیدم که با چشمهای بسته به پهلو افتاده و رنگش از قبل سفیدتر شده بود. دستهایش لخت و شل به حالت ضربدری روی هم افتاده بودند. بالای سرش رفتم. حالتش عجیب بود. بیهوش شده بود و هیچ تکان نمیخورد. دستوپایم لرزیدند. سیب از دستم افتاد و بهسمت آشپزخانه دویدم.
قسمت دوم
مهمان ناخوانده
راضیه بابایی
با حانیه حرفی نداشتم؛ برای حرف زدن پیش قدم نمیشد. قبل از جنگ هم نمیشد با این نچسبترین دختر دنیا خوش گذراند. حساب گیجی ناشی از انفجار خانهشان را کردم و بهخاطر حال خرابش تصمیم گرفتم مهربان باشم.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
nojavan7CommentHead Portlet