از همان وقت مامان به جان خانه افتاد. بابا چهار یا پنج صبح زد بیرون. صدای شستن ظرف، جابهجایی وسایل، جاروبرقی و صدای گوشخراش کشیده شدن مبل روی سرامیک خانه را پر کرده بود. زنگ تلفن هر نیم ساعت یک بار به این ارکستر سمفونی اضافه شده بود. کمد زیر کتابخانه را قفل کردم. رواننویسهای هفترنگ و دفترهای روی میز را داخل کشو گذاشتم. ماگی که تولد پارسالم مامان بهم هدیه داده بود به جای خرتوپرتها تبدیل شد. تا جای ممکن پُرش کردم و گذاشتمش بالای کمد.
روی میز برهوت شد. اگر میشد، چراغ مطالعه را هم سربهنیست میکردم تا وسایلم دم دست نباشند. چمدان مسافرتی را که از زیر تخت سرک کشیده بود به عقب هل دادم و ملافه را طوری کشیدم که چیزی معلوم نباشد. بوی اسفند مامان بلند شد. شلوار کتان کرم را ازچوبلباسی پایین کشیدم. «برای چی میخوای لباس عوض کنی؟ یه روز و دو روز که نیست! تا کی میخوای با لباس رسمی توی خونه بگردی؟» شلوار را پرت کردم روی تخت. خودم را در آینۀ قدیِ میخشده به دیوار نگاه کردم. یک شلوار نخی گشاد با تیشرت فیروزهای برای استقبال کافی بود.
مامان یک مشت اسفند روی آتش ریخت. صدای ترقوتوروقش بلند شد. شروین ذوقزده جیغ زد: «ماما... تیش! تیش!» گوش خواباندم روی در. صدای حرکت آسانسور میآمد. در را باز کردم. مامان اسفنددان را پایین گرفته بود تا شروین دود و آتشِ توی محفظهاش را ببیند. دلم به هم میپیچید. حوصلۀ لبخند زدن نداشتم. نمیدانستم چطور باید با آنها برخورد کنم. حرف زدن از بعضی چیزها آنقدر سخت است که آدم ترجیح میدهد گذر زمان برای تحمل کردنش کمکی کند.
در آسانسور باز شد. بابا با موهای کدر و آشفته چمدانبهدست جلو میآمد. هاجوواج نگاهش کردم. درهم و سرتاپا خاکی بود. بعدش عمه رضوانه با صورت رنگپریده جلو آمد. مامان اسفند را روی سرامیک گذاشت و بهسمت عمه دوید و در آغوشش کشید.
«خوش اومدی، رضوانه جانم! خونهمون رو روشن کردی! الهی بمیرم برات!»
شانۀ عمه لرزید و سرش را در آغوش مامان پنهان کرد. چیزهایی را که میگفت گنگ و خفه میشنیدم.
بابا چمدانها را کنار در گذاشت. همانطور که پیراهن خاکیاش را درمیآورد، از کنار عمه رد شد. بعد دست سامان و سینا را گرفت و به خانه آورد.
«مریم جان، بقیۀ حرفهاتون رو از دم در ببرید تو. حانیه جان، بیا دایی. شمسا، کجایی؟ بیا ببین کی اومده!»
پایم به زمین چسبیده بود. دلم برای عمه رضوانه میسوخت. همه انگار از خوابی طولانیمدت بلند شده بودیم و گیج بودیم. تابهحال این وضع را تجربه نکرده بودم. مثل کسی که سرش به دیوار خورده، منگ نگاهش کردم و سلام کردن یادم رفت. عمه رضوانه، من را که دید، مامان را رها کرد و بهسمتم آمد: «سلام، دورت بگردم! دیدی شمسا جون چه بلایی به سرمون اومد؟!»
شانهام را، که از اشکهایش خیس شده بود، کمی جابهجا کردم. بغضم را فرودادم. دست عمه در گرمای تابستان سردِ سرد بود. با هر دو دست انگشتانش را توی دستم گرفتم تا گرم شود. سینا و سهیل چشم به عمه داشتند. معلوم بود ترسیدهاند. مامان با یک دستمالکاغذی جلو آمد، عمه را برد و روی مبل نشاند. «رضوانه جون، درست میشه ایشالا. احمد آقا برمیگرده، دوباره جمعتون جمع میشه، خدا رو شکر خودت و بچهها سالمین!»
عمه سرش را تکان داد و اشکش را پاک کرد. «خدا رو صدهزار بار شکر! فکرش تنم رو میلرزونه... وای اگه بچهها طوریشون میشد!» تازه چشمش افتاد به شروین که انگشتبهدهان یک گوشه ایستاده بود و نگاهشان میکرد. عمه با چشمهای ورمکرده خندید. دستانش را باز کرد تا شروین به بغلش برود. او هم دست کمی از سینا و سهیل نداشت. احوال عمه برایش عجیب بود و نمیخواست نزدیکش شود. زود خودش را با اسفنددان مشغول کرد، که دیگر فقط باریکۀ خاکستری دود از آن بلند میشد. بابا یکی دو کیسۀ خاکی را کنار در گذاشت. گوشۀ یکی از آنها پاره شده بود. «خب، خانم اینها رو کجا ببرم؟»
کفشها را که جفت کردم، چشمم به جمال حانیه خانم روشن شد. رفته بود روی مبل نشسته بود و با آن شلوار گلدارش پا روی پا انداخته بود. مامان حالا او را دلداری میداد. از سنگ خشکتر و سختتر به نظر میرسید. توی صورتش هیچ احساسی نبود، با چهرهای مثل قاب عکسی بدون حاشیه و پایی که آن را تکانتکان میداد. اصلاً توی باغ نبود. دلم برای خودم سوخت که باید با او هماتاق میشدم. من هم رفتم جلو و بهسمتش دست دراز کردم. نگاهی به من انداخت. گفتم: «خوش اومدی! بیا بریم تو اتاق.» با تأخیر دست داد.
عمه شروین را، که یخش باز شده بود، روی زانو نشاند، اما حواسش اینورِ اتاق بود. «پا شو، حانیه جان. دورت بگردم! پا شو با شمسا برو. دایی هم وسایلت رو برده اون اتاق.» جلو افتادم تا دنبالم بیاید. منظور عمه از وسایل همان کیسههای خاکی بود.
مامان گفت: «رضوانه جون، آب گرمه. لباس تمیز برای شما و بچهها گذاشتم. بلند شو یه دوش بگیر، حال خودت و بچهها بهتر میشه!»
بابا وسایل حانیه را گذاشته بود کنجی که برای رختخوابش خالی کرده بودم. کتابخانه را آوردیم کنار میز تا جا باز شود. بااینحال حانیه رفت و صاف نشست روی تخت من. «قراره من اینجا بخوابم؟» زود گفتم: «نه. این که تخت منه. اونجا که چمدان رو گذاشتیم جای شماست.»
به روی خودش نیاورد. دو دستش را گذاشت روی تخت تا تکیهگاهش شود. رفتم جلو و بالش را از زیر دستش برداشتم. دستش را کمی بلند کرد و دوباره گذاشت جای قبلی. حرصم گرفته بود. حیف که نمیشد رفتار دیگری با او بکنم! چون تا همین دیشب خانه داشتند؛ خانهای که عمه برای تکتک وسایلش کلی وسواس به خرج داده و بهزیبایی آن را چیده بود ولی حالا دیگر دیگر قابل سکونت نبود. این چند وسیله را هم بابا بهسختی از زیر خاک و آجر و خردهشیشه بیرون کشیده بود. نیروهای امدادی اجازه نمیدادند کسی وارد ساختمان شود. بابا میگفت التماس کرده تا راهش بدهند. رفته بود تا مدارک و چیزهای مهمشان را پیدا کند و توی دو چمدان، که عمه آدرس داده بود کجا هستند، بریزد و بیاورد. برای همین حالشان گرفته بود و از صبح تا حالا رنگ به چهرهشان نیامده بود. خلاصه، حانیه خانم خنگ و عصاقورتداده مهمان ما شده بود، مهمان جنگزدهمان!
قسمت اول
مهمان ناخوانده
راضیه بابایی
بابا که زنگ در را زد، رفتم پشت پنجره. سمند سفید او راه را بلد بود. آرام خزید و وارد حیاط شد. بعد هم سرش را انداخت پایین و رفت توی پارکینگ. پرده را چنان کشیدم که صدای گیرههای ریل چوبپرده درآمد. از زمزمههای دیشب فهمیده بودم چه خبر شده. تماسهای تلفنی صبح زود همهچیز را لو داده بودند.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet