nojavan7ContentView Portlet

مهمان ناخوانده
قسمت چهارم
مهمان ناخوانده
راضیه بابایی

صبح روپوشم را پوشیده بودم. فقط صدای تیک‌تاکِ ساعت بود که سکوت عمیق اتاق را بر هم می‌زد. مثل چند روز پیش، شهر پس از بیداری و مقاومت داشت خستگی درمی‌کرد و به زخم‌هایش می‌رسید. حانیه خودش را گلوله کرده بود سمت دیوار و جمع شده بود. از اتاق بیرون آمدم. مامان با چشم‌های پف‌آلود خمیازه‌اش را خورد و گفت: «این لقمه رو با خودت ببر. شمسا، زود بیا خونه. رسیدی مدرسه، حتماً بهم زنگ بزن. یادت نره!»

1

لقمه را جویدم و یک جرعه چای سر کشیدم. «دیشب نمی‌دونم خواب می‌دیدم یا واقعاً کسی صدای گرگ درمی‌آورد نصفه شبی. شما هم شنیدی، مامان؟»
لبش را پیچاند و باز هم خمیازه کشید: «نه. خواب دیدی. مثل هر شب سروصدا بود ولی زوزۀ گرگ نبود! داشتی می‌‌رفتی، تلویزیون رو روشن کن، بزن شبکه خبر. بی‌‌صداش کن زیرنویس‌ها رو بخونم.»
موهای آشفته‌اش را گلوله کرد و با کش بست پشت‌سرش. سعی می‌کرد آرام باشد. حتی با وجود شروین و بهانه‌گیری‌هایش صبورتر بود. کاش لااقل عمه‌این‌ها اینجا نبودند تا صبح‌ها می‌توانست خستگی درکند و بخوابد. تا آخر وقت دیشب مشغول جمع کردن آشفتگی‌ بچه‌ها و کارِ خانه بود. امروز قرار بود عمه و بابا وسایل بزرگ‌تری را که سالم مانده بودند به انباری یکی از همسایه‌ها بسپارند. بابا به‌جای احمد آقا باید به عمه کمک می‌کرد. برای همین مامان با بچه‌ها تنها می‌ماند. دیشب جرئت نکردم پنجره را باز کنم. عمه تعریف کرد شب‌ قبل، که در خانۀ همسایه مانده بودند، حانیه با آمدنِ صدای پدافند می‌لرزید و به‌سختی آرام گرفت. بدبختی این بود که کولر اتاقم هم جان نداشت و تمام شب شرشر عرق ریختم. حالِ من هم دست کمی از حال‌وروزِ مامان نداشت. بعید می‌دانستم حانیه به روی خودش بیاورد و به مادرم یا عمه کمکی برساند. حرص می‌خوردم که، با وجود دست‌وپای سالم، حداقل پسرها را سرگرم نمی‌کرد تا مسئولیت مامان را کم کند.
در مدرسه چند ساعتی از خانه و حانیه دور بودم. گرفتاری‌ام را فراموش کردم و با دوستانم خوش گذراندم. در این چهار پنج روزی که از جنگ می‌گذشت، در تهران پرنده پر نمی‌زد. زمان زود گذشت و مدرسه تمام شد. در عرض خیابانی که قبلاً به‌راحتی نمی‌شد از بین تاکسی‌های عبوری ماشین گرفت، از خلوتی می‌شد پیاده‌روی کرد. هر چند دقیقه یک ‌بار ماشینی رد می‌شد که می‌ترسیدم سوارش شوم. یواش‌یواش رفتم، به این امید که بالأخره یک تاکسی پیدا شود. اما وقتی به خودم آمدم، نصف راه را پشت سر گذاشته بودم. دیگر به‌جای اینکه گردن بچرخانم و دنبال ماشین باشم، سرم را پایین انداختم و به‌سمت خانه راه افتادم.
هنوز پایم را از آسانسور بیرون نگذاشته بودم که صدای دعوای سینا و سهیل به گوشم رسید. عجیب بود که مامان آن‌ها را از هم جدا نمی‌کرد. زود کلید انداختم و در اتاق را باز کردم. اسباب‌بازی‌ها طوری همه‌جا پخش شده بودند که جای قدم گذاشتن نبود. سر یک کامیون پلاستیکی در دست سینا بود و بار آن دست سهیل، که زار می‌زد. صدای شروین، که از خواب بیدار شده بود، از توی اتاق می‌آمد. پاهایم از درد زق‌زق می‌کرد. شروین را بغل کردم و زود از یخچال سه تا بستنی درآوردم و به بچه‌ها دادم. به بقیۀ اتاق‌ها سر زدم. از داخل حمام صدای آب می‌آمد. نگران مامان شدم.
لباس‌های حانیه را جلوی حمام دیدم. از پشت در داد زدم: «حانیه، مامانم کجاست؟»
«رفته بیرون.»
«نگفت کجا می‌ره؟»
«زن‌دایی نامه نوشته برات.»
آرام شروین را تکان دادم تا دوباره خوابش بگیرد. نامۀ مامان را روی میز ناهارخوری پیدا کردم.
برای عمه کار فوری پیش آمد؛ باید سند خانه‌اش را می‌برد شهرداری. بابا هم باید می‌رفت دفتر، کار واجب داشت. من رفتم تا عمه را برسانم. ناهارت روی گاز است. شروین خوابیده. حانیه هم مراقب برادرانش است. زود بر می‌گردم.
نامه را پرت کردم روی میز. «حانیه هم مراقب برادرانش است... مامانِ من را باش!»
دستم از درون داشت می‌لرزید. بازویم داشت کنده می‌شد. شروین را با احتیاط روی تخت مامان گذاشتم و در اتاق را بستم. برای سینا و سهیل کارتون گذاشتم. همچنان از حمام صدای آب می‌آمد. دندانم را به هم فشردم و اسباب‌بازی‌ها را جمع کردم.
ملافه و تشک حانیه گوشۀ اتاق شلخته و سرسری جمع شده بودند. خانم دست به سیاه‌وسفید نمی‌زد. قبلاً نزدیک ظهر از خواب بیدار می‌شد، زیرلب آواز می‌خواند و موهایش را شانه می‌کرد. معلوم بود هنوز همان عادت را دارد. یکی دو سال پیش که یک شب خانه‌شان مانده بودم، تصمیم گرفتم بهش تذکر بدهم. با شوخی به او گفتم: «تو از اون‌هایی هستی که معتقدی چه کاریه صبح‌به‌صبح تخت رو جمع کنم، بذار پتوم باشه همین گوشه، دوباره شب همین‌جا می‌خوابم دیگه. یه تکونی به خودت بده، دختر!»
هنوز نقطۀ آخر جمله را نگذاشته بودم که عمه آمد تو. بدون اینکه چیزی بگوید، صاف رفت سمت رختخواب حانیه و شروع کرد به تا زدن ملافه. رفتم جلو و ملافه را از دستش گرفتم: «عمه جون، منظورم این نبود که شما بیای ملافه رو جمع کنی. گفتم بد نیست حانیه یه چیزهایی یاد بگیره.»
عمه بدون اینکه به من نگاه کند ملافه را دوباره گرفت و تا کرد: «نه عزیزم، راست می‌گی. تا الان اتاق دیگه باید جمع‌وجور می‌شد.»
پشت گوشم داغ شد. سرم را پایین انداختم. از گوشۀ چشم نگاهی به حانیه انداختم. با خیال راحت موهایش را قسمت می‌کرد تا ببافد. خوشحال بودم که کم حرف می‌زند. چون اگر دهان باز می‌کرد، روی مخم رژه می‌رفت. 
این‌همه وابستگی و دست‌وپاچلفتی بودنش را درک نمی‌کردم. حالا هم که بچه‌ها را به حال خودشان رها کرده و رفته حمام. آخر یک دختر سیزده‌چهارده‌ساله این‌قدر بی‌خیال می‌شود؟ مثل یک بچۀ هفت‌هشت‌ساله رفتار می‌کرد. روی تخت که نشستم، شلوغی میز را دیدم. روان‌نویس‌ها روی میز پخش شده بودند. سر تکان دادم و بلند شدم تا آن‌ها را توی ماگ بریزم. درِ روان‌نویس آبی و قرمز باز بود. روی گوشۀ کاغذ یادداشت با هرکدام چند بار خط کشیدم. اما خشک شده بودند و دریغ از یک لک که روی ورق بیندازند! بقیۀ رنگ‌ها هم نفس‌های آخرشان را می‌کشیدند. نمی‌دانم چقدر از این بدبخت‌ها کار کشیده بود. روی صندلی پشت میز نشستم و آرنجم را به میز تکیه دادم. با کف دست صورتم را پوشاندم. گلویم درد گرفت. صورتم داغ بود. خبری از اشک نبود اما در گلویم سنگی کوچک را حس می‌کردم که ذره‌ذره بزرگ‌تر می‌شد.
صدای در حمام آمد. نفس عمیقی کشیدم. به قول بابا باید سعی می‌کردم این چند روز دندان روی جگر بگذارم. حانیه آمد توی اتاق. کاش می‌توانستم دو کلمه حرف از دهانش بیرون بکشم! یک حولۀ گل‌بهی روی سرش بود و داشت موهایش را با آن خشک می‌کرد.
«عافیت باشه!»
«ممنون!»
زورم حتی به دو کلمه هم نرسید؛ خشک‌ترین و بی‌احساس‌ترین کلمه را برای جواب دادن انتخاب کرد. روی تختم نشست. «اونجا نشین، حانیه. آب موهات می‌چکه تخت رو خیس می‌کنه.»
بلند شد و حوله را به دستگیرۀ کمد آویزان کرد. طرح پشت حوله به چشمم آمد. مارک حوله را نگاه کردم. از جا بلند شدم و حولۀ خیس را زیرورو کردم. خودش بود! عرق سرد روی پیشانی‌ام نشست. برگشتم و توی صورت حانیه پرسیدم: «حوله رو از کجا برداشتی؟»
با نگاه بی‌اعتنای همیشگی‌اش گفت: «از توی کمد.»
پوزخند زدم: «چرا؟ مگه وسایلت اونجا نیستن؟ چرا کمد من رو باز کردی؟»
کمی خیره و مردد به وسایل چیده‌شده روی میز نگاه کرد. با لبخند دندان‌نما به‌سمتم برگشت و جواب داد: «پیداش نکردم، رفتم سمت کمد.»
سرم سوت کشید. داغ کرده بودم. «بیخود رفتی سر کمد من!»
چشم‌هایش گشاد شدند. هاج‌وواج نگاهم می‌کرد. از موقعیت استفاده کردم تا تلافی کارش را دربیاورم. «این‌قدر شعور نداری که نباید به وسایل شخصی دیگران دست بزنی؟ بچه‌ننه! تو که مامانت همۀ کارهات رو می‌کنه! از عمه می‌پرسیدی حوله‌ت کجاست. بی‌عرضۀ دست‌وپاچلفتی! کی می‌شه از اینجا بری تا از دستت خلاص شم؟!»
چنگ زدم و حوله را برداشتم. محکم قدم برداشتم و آن را در سبد رخت‌های چرک انداختم. برگشتم توی اتاق. حانیه سر روی زانو گذاشته و در کنج خودش نشسته بود. شانه‌اش آرام تکان می‌خورد. جگرم خنک شده بود. نفس بلندی کشیدم و از اتاق بیرون آمدم. از وقتی جنگ شروع شده بود، به همسایۀ پیرمان سر می‌زدم. تنها بود و کسی را نداشت. در را باز کردم و زود خودم را به واحد او رساندم.
 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA