nojavan7ContentView Portlet

انتهای انتها، روبه‌روی روبه‌رو
روایتی از روز وداع با آقا
انتهای انتها، روبه‌روی روبه‌رو
نیلوفر نویدی

راستش را بخواهید فکرش را هم نمی‌کردم آن روز که آخر حسینیه نشسته بودیم و می‌خندیدیم، روزی باشد که تا ابد در خاطرمان باقی بماند؛ همان روز که برای اینکه حوصلمان سر نرود، مثل سر کلاس رفتیم آخر نشستیم. وقتی هم که نشستیم دیدیم یک‌کم تیپمان با بقیه متفاوت است! 

1

می‌گویم یک‌کم چون برخلاف تصورم بچه‌های دیگری هم مثل ما بودند. ما نه چادر داشتیم و نه چفیه. حجابمان راحت‌تر از خیلی‌ها بود. نه عکسی در دست داشتیم و نه کف دستمان چیزی نوشته بودیم. مثل همه اردوهای مدرسه با لباس فرم آمده بودیم و مثل همه دخترها از پوشیدن فرم مدرسه معذب بودیم. باز خدا را شکر که رنگش سرمه‌ای بود و انگشت‌نمای جمع نمی‌شدیم. ما همین‌جور با همان تیپ متفاوت‌ترمان نسبت به بقیه، رفتیم و انتهایی‌ترین ردیف نشستیم و بقیه را نگاه کردیم و خندیدیم.
انتهای انتها، روبه‌روی روبه‌رو. 
از آنجایی که ما نشسته بودیم، می‌شد همه را به‌خوبی دید. آن‌هایی که از در سمت راستی وارد می‌شدند و هر کدام سعی می‌کردند در جلوترین نقطه ممکن بنشینند، عکاس‌ها، خبرنگارهایی که دنبال سوژه مصاحبه می‌گشتند، دخترهای جوانی فرزند به بغل آمده‌ بودند و حتما دانشجو بودند و ... خیلی جالب نیست که بگویم حواسمان به همه جا بود و دنبال سوژه‌ای بودیم تا دورهم بخندیم، مثل همه اکیپ‌ها وقتی جایی می‌روند که به مذاقشان خوش نمی‌آید و باید یک طوری سر خودشان را گرم کنند. آن روز، وقتی از آن لایه‌های سخت حفاظتی عبور کردیم، فکرش را هم نمی‌کردیم که روزی آن حسینیه بزرگ، دیگر نباشد. فکرش را نمی‌کردیم که زیلوهای آبی جایش را به سنگریزه و خاک بدهد و آن در سفید که همه با لبخند و همهمه از آن عبور می‌کردند، دری باشد رو به ویرانه‌ای ...
هنرستانی بودیم. فضایمان نه خیلی انقلابی بود و نه خیلی آقا را می‌شناختیم. یک روز در مدرسه، دورهم بودیم که معلم پرورشی‌مان جلو آمد و گفت سهمیه دیدار رهبری داریم. اول هیچ‌کداممان زیر بار رفتن به دیدار نمی‌رفتیم. آخر رهبر ما را چه کار دارد؟ ما در دنیای خودمان بودیم. خوشی و شادی‌مان با خوشی و شادی رهبر حتما فرق داشت. رهبر یک عالم بزرگ دینی و سیاسی بود و ما نه خیلی حوصله دین و پندواندرز داشتیم و نه سیاست؛ اما بالاخره معلم پرورشی کار خودش را کرد و با وعده نهار بعد از دیدار، سر صبح روز سیزدهم آبان ما را به فضای حسینیه کشاند ...
من اصلاً نمی‌دانستم دیدار یعنی چه که بخواهم معنی عمومی و خصوصی‌اش را بفهمم. فکر می‌کردم ما شش هفت نفر را جمع کرده‌اند تا برویم از نزدیک خود رهبر را ببینیم. اصلا فکرش را نمی‌کردم که این همه آدم از ساعت پنج صبح در صف‌ها ایستاده‌اند تا بتوانند وارد حسینیه شوند. فضای حسینیه به آن عظمت را که دیدم، شوکه شدم! وقتی شلوغی به‌حدی رسید که پاهایمان روی هوا بود و خودمان روی زمین و نمی‌فهمیدیم که چطور روی آن زیلوهای آبی جا شدیم، تعجبم چند برابر شد. 
آنجا همه با هم هم‌خوانی و مداحی می‌کردند و ما می‌خندیدیم. به چفیه‌هایشان، به اشک‌هایشان و به ذوق عجیب‌غریبشان. همه‌چیز همین‌طوری داشت پیش می‌رفت که ناگهان جمعیت از جا بلند شد و روبه‌جلو رفت و دوباره همه به عقب برگشتند. یک لحظه انگار قیامت شد! تازه فهمیدیم رهبر وارد حسینیه شده است. آن لحظه دقیقاً منتظر بودیم که این جماعت صلوات بفرستند و ما هم با صدای بلند صلواتی بفرستیم و بخندیم اما بعد از ورود رهبر صلواتی در کار نبود و همه دست زدند و جیغ و حتی سوت! سوت زدن در برابر یک روحانی که رهبر هم هست، خیلی چیز عجیبی به نظر می‌آمد! جالب‌تر این بود که هیچ‌کس کسی را دعوا نکرد که زشت است! نکن! ما هم که اوضاع را این‌طوری دیدیم، خوشمان آمد به هم نگاه کردیم و شروع کردیم به دست زدن. راستش سوت هم زدیم. من استاد سوت زدنم. سوت‌های کشیده و بلند. خادم آن مجموعه یا به قول خودشان، بیت، کنار من ایستاده بود اما چیزی نگفت و خندید. مطمئنم چشمانم داشته برق می‌زده ... 
من اهل اغراق‌های بزرگ نیستم اما واقعا می‌گویم که با دیدن رهبری که با مدل شادی ما حال می‌کرد و خادمان مجموعه‌اش به‌جای اینکه ما را دعوا کنند، می‌خندیدند؛ حالم نود درجه تغییر کرد! نود درجه بعدش هم برای چند دقیقه بعدترش بود. آن وقتی که همه نشستند و من برای اولین بار او را دیدم. بله! برای اولین بار! چون ما هیچ وقت تلویزیون هم نگاه نمی‌کردیم. در لحظه همه حرف‌هایی که پشت سرش شنیده بودم، از ذهنم گذشت؛ اما همین چند دقیقه تجربه کوتاه باعث شد که گاردم کمی بشکند. حالا از نزدیک حس‌وحالم عوض شده بود،‌ اما رویم نمی‌شد جلوی دوستانم چیزی بگویم. مطمئن بودم آنها هم همین حس‌وحال را داشتند. این را الان که دیگر دو سال از آن دیدار گذشته، می‌توانم با اطمینان بگویم.
آنجا به بهانه پادرد چند بار بلند شدم و ایستاده او را نگاه کردم و باز با تذکر فیلم‌بردارها مجبور شدم زود بنشینم ...
ما هنرستانی‌های سر به هوا که موقع صحبت‌های رهبر یک گوشمان به صحبت‌های او بود و تظاهرمان به نشنیدن و بازی کردن با بچه بغل‌دستی‌مان حالا بدجوری حسرت می‌خوریم. 
وقتی خبر آمدنش به مصلی همه جا پخش شد، یکی از بچه‌ها در گروه پیام داد: «بریم دیدار رهبری؟» این بار هیچ خبری از ایموجی‌های خنده در گروه نبود. حتی کسی ایموجی گریه هم نمی‌فرستاد. همه ساکت بودند. سکوت را شکستم: «بریم. یادتون باشه بعد دیدار خودشون ناهار قرمه‌سبزی می‌دن!» موفق شدم. سکوت شکسته شد و همه زدند زیر گریه ...
قرارمان شد اولین ساعات روز شنبه؛ مصلای تهران!
این بار بعد از دو سال دوباره دعوت شده بودیم تا او را از نزدیک ببینیم؛ اما این بار ما منتظر او نبودیم. او آنجا منتظر ما بود. با خانواده‌اش. انتهای انتها و روبه‌روی روبه‌رو ...
این‌بار ما بدون وعده ناهار در صف ایستادیم. فقط روبه‌رو را نگاه می‌کردیم. منتظر بودیم او بلند شود تا جمعیت دست بزنند. منتظر بودم صدایم در بین صدای همه گم شود تا سوت بزنم. از همان سوت‌های بلند و کشیده؛ اما این‌بار هیچ کداممان به همدیگر نگاه نمی‌کردیم. این بار صورت‌هایمان خیس اشک بود. این‌بار هم اکیپمان جمع بود، اما حرفی نداشتیم باهم بزنیم. این‌بار دلمان داشت می‌ترکید و لبخند روی لب‌هایمان جا نمی‌گرفت. نگاه ما فقط یک‌جا را می‌دید: « انتهای انتها، روبه‌روی روبه‌رو ...»
راستش را بخواهید، این‌بار بی‌اختیار و برای اولین بار به او گفتم: «آقا!» دیگر از اینکه به او آقا بگویم خجالت نمی‌کشیدم. خجالت نمی‌کشیدیم. 
دستم را بالا بردم تا من را ببیند. گفتم شاید ما را یادش مانده باشد؛ چون الان هم با همان فرم سرمه‌ای مدرسه آمدیم. گفتیم با همان تیپ بیاییم تا آشنا باشیم. حالا دیگر مطمئن بودیم کسی کاری به ما ندارد و ما را همان‌طور که هستیم، دوست دارد. دفعه پیش فقط خودش را دیدیم اما این بار با خانواده به استقبال ما آمده بود. با نوه کوچک چهارده‌ماهه‌اش ... مثل همان دختر بچه کوچکی که در دیدار آن سال روی پای مادرش کنار ما نشسته بود ... او هم چهارده ماه داشت ... کمی می‌خوابید کمی بلند می‌شد و یاد گرفته بود با مشتش «الله اکبر»، «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» بگوید. مادرش با دیدن این صحنه قند در دلش آب می‌شد. می‌گویند زهرای آقا هم چهارده ماهش بوده است! مثل همان دختر بچه ... حتماً در دل آقا هم قند آب می‌شده است  ...
حالا دیگر راحت می‌گویم آقا.
آقا، آقا، آقا ...
او آقای همه ما بوده و هست.
آقا! ما همان بچه هنرستانی‌ها هستیم. همان‌ها که از هر انگشتمان یک هنر می‌بارد و راستش حالا هم دین برایمان مهم است و هم سیاست. ما آمده‌ایم تا طرح تو را بر صفحه ایران نقش بزنیم.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA