من بودم و قابی که تصویر زیبای آقای شهیدمان در آن میدرخشید و دستهای مادر که پرچم بلند و سرخرنگ «یالثارات» را بالا گرفته بود؛ پرچمی که در باد داغ ظهر جولان میداد.
به خیابان اصلی که رسیدیم، شهر دیگر آن شهر همیشگی نبود. خیابانها را بسته بودند؛ انگار تمام شریانهای مشهد متوقف شده بود تا راه برای یک خروش بزرگ باز شود. سیل جمعیت سیاهپوش، مثل موجهای یک اقیانوس خروشان، با پرچمهای سرخ به یک سمت جریان داشت: بهسوی حرم امام رضا علیهالسلام. از بلندگوی موکبها، سرود حماسی«باید برخاست» با ضربآهنگی کوبنده طنینانداز بود؛ طوری که مو را بر تن آدم راست میکرد. پسربچهها با چشمهایی مصمم و گامهایی سریع، عکسهای آقا را میان دستهای کشیدهشده مردم پخش میکردند. حس میکردم وسط یکی از برگهای مهم تاریخ ایستادهایم.
یکی دو ساعت پس از نماز، بالاخره به میدان بیتالمقدس رسیدیم. جمعیت مثل سدی محکم شده بود؛ هیچکس نمیتوانست یک قدم جابهجا شود. شانهبهشانه، همه چشمانتظار پیکر پاک آقای شهید و خانوادهاش بودند. زمان انگار ایستاده بود.
پناه بردیم به خنکای صحنهای حرم. خسته و تشنه، اما سرشار از انتظار. گوشهای روی سنگهای مرمر حرم نشستیم و اجازه دادیم بغضمان با صدای سوزناک مداح، رها شود. کنار ما زنی نشسته بود؛ با چادری که بوی آفتاب و شرجی جنوب میداد. مادرم کمی جابهجا شد تا او راحتتر بنشیند و زیر لب از او عذرخواهی کرد. زن، با لبخندی که عمق یک درد بزرگ را در خودش داشت، با همان لهجه شیرین و گرم جنوبیاش گفت:
«اینجا مال آقاست عزیزجان ... راحت باش.»
مادرم پرسید: اهل کجایی؟
زن نگاهش را پایین انداخت و گفت: میناب!
شنیدن نام میناب مثل یک جرقه در انبار باروت وجودم بود. تا نام شهرش را گفت، چشمانش از اشک لبریز شد و بغض من هم شکست. زدم زیر گریه. زن، درحالیکه اشکهایش روی گونههای آفتابسوختهاش سر میخورد، رو به من کرد و گفت: میناب خودش کربلاست دخترم ... یکبار بیایید کربلای میناب را ببینید ...
بعد نگاهش روی عکسی که محکم به سینهام چسبانده بودم قفل شد. فریاد بیصدایی شد و با دست زد به سرش: داغ بچههایمان یک طرف، داغ بیصاحب شدنمان یک طرف ... دیگر آقا نداریم ... یتیم شدیم آقاجان ... کجا رفتی؟
صدای نالهاش، روضه میناب بود؛ سوزناک، غریب و حماسی. ما گریه میکردیم، زنهای اطراف گریه میکردند. در آن لحظه تنها فکری که در سرم میپیچید این بود که چطور یک داغ مشترک میتواند شمال شرق کشور را به دوردستترین نقطه جنوب پیوند بزند و از ما یک خروش حماسی بسازد ...
چهار ساعت بعد، هنوز روی فرشهای حرم نشسته بودیم و برای آمدن آقا لحظهشماری میکردیم. بعضیها از شدت خستگی کمی دراز کشیده بودند. بیشترمان گرسنه و تشنه بودیم. بعضی مادرها با بچهها بازی میکردند تا حواسشان را پرت کنند. مداحهای مختلف، یکی پس از دیگری، پشت تریبون میآمدند و با نوحهها و مرثیههایشان دلهای دردکشیده را تسلی میدادند. همه چشمانتظار بودیم؛ چشمانتظار رسیدن پیکرها به داخل حرم. هرازگاهی، از دل جمعیت، صداهایی بلند میشد: «حرف ما یک کلام، انتقام انتقام»، «ای پسر فاطمه، منتقم تو هستیم» ... صداهایی خودجوش که از سینههای پر از درد برمیآمد. دلها کاملاً آماده بود و همه مشتاق آن لحظه بودیم. لحظه دیدار تابوت عزیز ایران.
بالاخره پیکرها وارد شد؛ و رسید وقت به صف شدن، برای آخرین بدرقه. صدای مکبر آمد:
«الصلاه... الصلاه...»
مردم از جا برخاستند و به صف شدند. به اطرافم نگاه کردم. همه مثل قطرههایی کنار هم ایستاده بودیم و دریایی از عظمت ساخته بودیم. یک ملت بر یک پیکر، قامت به نماز بسته بود. در دلم غوغایی برپا بود. اشک بود، بغض بود، دلتنگی بود و چیزی شبیه شکوه که نمیشد به زبان آورد.
مجری اعلام کرد که نماز را حجتالاسلام مصطفی حسینی خامنهای اقامه میکند و همان لحظه، قاب زیبای پدر و پسرها در تلویزیونهای حرم، شد روشنایی چشم و تسلای قلبمان.
انگار آن صحنه میان آن همه اشک و انتظار، مرهمی بر دلهای خسته ما بود؛ تصویری که هم داغ را سنگینتر میکرد و هم دل را آرامتر. بعضی صحنهها هرگز از حافظه آدم پاک نمیشوند؛ مثل دیدن صحنهای که در آن یک جمعیت با همه خستگی و اشک و عطش باز هم استوار و مقتدر ایستاده است.
nojavan7CommentHead Portlet