nojavan7ContentView Portlet

چند قدم آن‌طرف‌تر از تو
روایتی از مراسم وداع مدرسه فرهنگ با شهید زهرا حدادعادل
چند قدم آن‌طرف‌تر از تو
پرینوش مسعودی، دانش‌آموز پایه یازدهم دبیرستان دخترانه فرهنگ

گفته بودند آن شب روضه داریم؛ گفته بودند به یاد خانم حداد است؛ گفته بودند حتما بیایید؛ اما هیچ‌کس تا آخرین لحظات، ما را تا با ترس بزرگ «وداع» روبه‌رو نکرده بود. 

1

او البته ردّ پای حضورش را همه‌جا انداخته بود و عطر لبخند آشنای هنگام خداحافظی‌اش، در همه‌چیز حس می‌شد. ما کنار جایگاهی که روی آن شمع چیده بودند و من هنوز نمی‌خواستم باور کنم برای چیست، ایستادیم و نماز خواندیم. سرم را بالا آوردم و حاج حسین یکتا را دیدم. آخرین بار که با ایشان یک جا بودیم، خانم حداد ازشان خواسته بود بیایند تا ما بفهمیم رابطه‌مان با خدا باید «مشتی» باشد؛ اما آقای یکتا! این بار چرا هر جمله‌تان برایمان روضه شده؟ چرا جمله‌هایتان کامل‌نشده،‌ صدای گریه‌ها اوج می‌گیرد؟ چرا هر کلمه‌تان با صراحت چشم در چشممان می‌دوزد و یادآوری می‌کند که عزیزی از دست داده‌ایم؟ راستی که خوابیم یا بیدار؟! 
میان جمعیت موج می‌افتد. نگاه‌ها خیس و غریبانه به در خیره‌اند و تو وارد می‌شوی. لرزه به اندامم می‌افتد. بی‌اختیار می‌شوم. صدای جیغ و گریه دخترانت به تن خشک ثانیه‌ها خش می‌اندازد. می‌آیی و درست چند قدم آن‌طرف‌تر می‌نشینی. نه ... نمی‌نشینی؛ تو این بار صرفاً می‌آیی و من به نام حک‌شده بر جعبه مستطیلی‌شکل چشم می‌دوزم: «شهید زهرا حدادعادل». پاهایم سست شده و توان جلوتر آمدنم را گرفته‌اند. این ناتوانی بعدها بزرگ‌ترین حسرت زندگی من خواهد شد. من تنها چند قدم از تو فاصله دارم و بهت و وحشت امانم را بریده. حیرت چشم‌ها و دست‌هایی که بر سر و صورت ثابت شده‌اند، ناباوری را تداعی می‌کند و هر چیز که در آن لحظه رنگی از حضور تو دارد ناباوری را آکنده از ترس و تردید می‌سازد. شمع‌ها، نورها، نگاه‌ها و همه‌چیز «تو» می‌شود؛ فریادها، اشک‌ها و حسرت‌ها «ما» می‌شویم. دخترها، بی‌قرار کنار پیکر بی‌جانت تمنا می‌کنند؛ تمنای ماندن. یکی از معلم‌ها فریادمان را هدایت می‌کند تا یک‌صدا ذکر «یا فاطمه زهرا» را تکرار کنیم؛ ذکر، مثل لالایی، دل‌های شکسته ما را پیش تو می‌کشاند و با ظرافت تمام، در آغوشت می‌خواباند؛ آغوشی که حالا خسته از تمام دویدن‌هایش برای ما و برای حق، زیر سه رنگ باشکوه وطن آرام گرفته. ماندنت، کوتاه بود. کوتاه نگاهت کرده بودیم و کوتاه مهمانت بودیم. تو را دوباره روی شانه‌ها می‌گذارند، همه ما به پا می‌خیزیم؛ به احترام تو، رفتنت و پرچمی که در برت گرفته. من میخکوب شده‌ام. بعضی هم به دنبالت می‌دوند، به جست‌وجوی حضوری که هیچ‌گاه جز بودنش، تصور نمی‌شد. سیل عظیم جمعیت باز به موج درمی‌آید. دست‌ها به بدرقه‌ات بالا می‌آیند و بار دیگر، نقش گریه‌ها و ناله‌ها، کنار نام باوقارت حک می‌شود. تو رفتی. حیرت ما را رها نکرد و آن آخرین و بی‌بدل‌ترین قاب، رفتنت بود؛ همان لحظه‌ای که دیگر هر چه چشم‌چشم کردم، تو را ندیدم ... حالا از تو تنها یک جای خالی مانده بود که دخترها به آن پناه برده، عکست را رویش گذاشته و شمع‌های کنار آن را روشن کرده بودند. از تو نامی بزرگ مانده بود که نقش بر اشک‌ها داشت. از تو دخترانی مانده بود که وقار و متانت تو را، میراث خود کرده بودند. از تو رفتنی مانده بود که برای همیشه، انتظار و افتخار را در جانمان نشاند. و از ما، جگری ماند که سوخته بود؛ با باور حقیقتی که با تمام جانت به آن رسیدی ... .

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA