nojavan7ContentView Portlet

روز دیدار همه اویس‌ها
روایتی از مراسم وداع با آقای شهید در مصلای تهران
روز دیدار همه اویس‌ها
غزاله صباغیان طوسی

سر صبح است. صف آدم‌هایی که در میدان هفت تیر ایستاده‌اند تا سوار ون‌های مصلی شوند، من را یاد خاطراتم از سر صبح‌های خیابان کشوردوست و صف‌های بلند بازرسی بیت می‌اندازد. کسی خسته نیست، از شلوغی مسیر و دوری راه غر نمی‌زند. 

1

بعضی‌ها شب تا صبح را در راه بودند و مستقیم آمده‌اند اینجا ولی از معطلی گله نمی‌کنند. پرانرژی شعار می‌دهند. شوقی در دل‌ها نشسته که جبران همه‌چیز را می‌کند. مثل صف‌های بازرسی حسینیه که یکی از پشت می‌گفت: «مادر شهیده. راه بدید بره جلوتر» و همه کنار می‌رفتند. اینجا هم آدم‌ها با هم مهربان‌تر شده‌اند. روادارتر شده‌اند. یکی هم که توی صف جا می‌زند، چیزی نمی‌گویند. انگار حیفشان می‌آید با اعتراض تقدس فضا را بشکنند. همه داریم به دیدار می‌رویم و دل توی دل‌ها نیست. 
ورودی مصلی را که رد می‌کنیم، جمعیت بیشتر می‌شود. قدم‌ها سرعت می‌گیرد. همه فقط دارند می‌روند که به آقا برسند. خیلی پیاده راه آمده‌ام ولی خستگی یادم رفته. چه‌چیزی انتظارم را می‌کشد؟ نمی‌دانم. کم‌کم اشتیاق و اضطراب با هم قاطی می‌شود. کجا آمده‌ام؟ طاقتش را دارم؟ می‌رسم به پشت‌بام مصلی. جمعیت زیادی پشت نرده‌ها ایستاده. به همان سمت می‌روم و می‌ایستم تا جا باز شود و جلوتر بروم. بالاخره نوبتم می‌شود و پایین را می‌بینم. صحن از آدم‌ و پرچم‌های قرمز پر شده. مثل دیدارهای حسینیه اینجا هم یک طرف خانم‌ها هستند و یک طرف آقایان. نگاهم را بالا می‌برم و زیر طاق بلند مصلی پیدایشان می‌کنم. همان گلیم‌های آبی؛ همان پرده سرمه‌ای که از یک ساعت قبل ورود آقا با هر تکانش دل‌ها به تب‌وتاب می‌افتاد و جمعیت موج می‌گرفت؛ همان قاب عکس امام خمینی و پرچم ایران. فقط این بار آقا بالاتر از همیشه نشسته. به‌جای صندلی همیشگی در تابوتی پیچیده از پرچم ایران آرمیده است.  
یک‌بار در روایتم از دیدار در حسینیه امام خمینی رحمه‌الله‌علیه نوشته بودم: «اینجا چقدر جای همه اویس‌ها خالی است؛ همان‌هایی که در گوشه‌وکنار کشور دلشان برای آقا می‌تپد و هیچ‌وقت آقا را ندیده‌اند». حالا روز دیدار همه اویس‌ها با امامشان رسیده. انگار وعده سال‌های دور آقا باشد که «بالاخره همه‌تان را دعوت می‌کنم. بی‌کارت. بی بازرسی. روی همان گلیم‌های آبی، کنار عکس امام. این دفعه آن‌قدر بالا می‌ایستم که نخواهد سرک بکشید. دیگر خبری از ستون‌های حسینیه هم نیست که مانع دیدنم شود. همه من را خوب خوب می‌بینید. هی من شما را نگاه می‌کنم هی شما من را. کسی کاغذ و قلم و گوشی‌هایتان را دم در نمی‌گیرد. هرقدر خواستید از من عکس بگیرید. با هم عکس بگیریم. توی هر زاویه‌ای که بایستید، من هستم. فقط ببخشید که این دفعه نمی‌توانم برایتان دست تکان دهم ...» 
رسم است توی مجالس ختم، روضه‌خوان‌ها از عمد حرف‌های سوزناک بزنند که صاحب‌عزاها خوب گریه کنند. گریه برای عزادار خوب است. سبکش می‌کند. حالا یک مصلی صاحب عزا ایستاده و مداح‌ها تصمیم گرفته‌اند نگذارند این آدم‌ها غمباد بگیرند. آدم‌هایی که صد و بیست و چند روز بغضشان را نگه داشته‌اند و به‌جای عزاداری مشت گره کرده‌اند، حالا می‌توانند گریه کنند. همه گریه می‌کنیم. بلندبلند گریه می‌کنیم. مثل وسط روضه‌ها گریه می‌کنیم. بالاخره جایی را پیدا کرده‌ایم که غم این روزهای بی‌پدری را سبک کنیم و آقا در تمام این لحظات هست. صبور ایستاده و نگاهمان می‌کند. این دفعه لازم نیست نگران تمام شدن زمان دیدار باشیم. کسی به ساعت نگاه نمی‌کند. آقا تصمیم گرفته آن‌قدر بماند که از دیدارش سیر شویم. آخرش هم او می‌ماند و ما می‌رویم. انگار عهد کرده در آخرین دیدار، تا نگاه آخرین مهمان را خودش بدرقه کند. 
آدم دوست دارد بعضی تجربه‌ها را تا ابد برای خودش نگه دارد. مثل یک عکس یادگاری عزیز گوشه صندوقچه‌ای قایم کند. بعضی وقت‌ها که زندگی سخت می‌شود، یواشکی درش بیاورد و نگاه کند تا جان بگیرد. توی راه برگشت به ساعت‌های عجیبی که گذراندم فکر می‌کنم؛ به لحظه‌هایی که تلخی خداحافظی با شیرینی دیدار قاطی شده بود؛ به عمومی‌ترین و خصوصی‌ترین دیدار آقا. چطور آن‌قدر سبک بودم؟ چطور تاب آورده بودم؟ انگار خدا از همان اولین پله‌های پشت‌بام، دل‌های تک‌تکمان را وسط ابری از سکینه الهی پیچیده بود. انگار خود آقا دستش را گذاشته بود روی سینه‌هایمان تا آرام شویم. در گوشمان زمزمه کرده بود: «آرام باشید ... این‌ چیزهایی که شما می‌بینید، اینها حوادث طبیعی یک راه دشوار به‌سمت قله است.» این دفعه هم نگذاشته بود کسی خسته و سنگین از دیدارش بیرون بیاید. قدم تند کردم که زودتر خودم را به خانه برسانم و خطبه‌های نمازجمعه نصر را گوش کنم. چقدر دلم برای صدای آقا تنگ شده بود.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA