nojavan7ContentView Portlet

دیروز، روز فهمیدن بود
حاشیه‌ای بر مراسم وداع مدرسه فرهنگ با شهید زهرا حدادعادل
دیروز، روز فهمیدن بود
زینب لنگرودی، دانش‌آموز پایه دوازدهم دبیرستان دخترانه فرهنگ

انگار برای اینکه رفتن‌ها را باور کنیم، فقط شنیدن کافی نیست. وقتی خبر رفتن می‌رسد، آدم گریه می‌کند، مجلس برگزار می‌شود، درباره‌اش می‌نویسند و نامش مدام تکرار می‌شود؛ اما دل، هنوز حقیقت را کامل نمی‌پذیرد. گاهی برخی در زندگی دیگران این‌قدر حضور دارند که حتی بعد از شنیدن خبر رفتنشان، ذهن باز هم راهی برای فرار از واقعیت پیدا می‌کند: شاید جایی دیگر است، شاید برگردد، شاید هنوز بشود او را دید.

1

چهار ماه از شهادتش گذشته بود، اما برای خیلی‌ها هنوز رفتنش واقعی نشده بود. همه خبر را شنیده بودند، گریه کرده بودند، روایت‌ها را خوانده بودند، اما هنوز به باور نرسیده بودند؛ چون او از آن چهره‌هایی بود که نبودنشان در دل جا نمی‌گیرد و به‌سادگی قابل پذیرش نمی‌شود. آن‌قدر در زندگی شاگردانش و اطرافیانش حضور داشت که ذهن، مدام راهی برای فرار از پذیرش واقعیت پیدا می‌کرد. تا اینکه دیشب، دیگر جایی برای انکار نماند.
از صبح حال‌وهوای مراسم متفاوت بود. هرکس کاری را بر عهده داشت؛ یکی جایگاه تابوت را آماده می‌کرد، یکی به یادگاری‌ها می‌رسید، یکی گل‌ها را مرتب می‌کرد و دیگری نظم مجلس را؛ اما پشت همه این کارها یک حقیقت سنگین بود: «وداع با خانم حداد.» همین جمله برای فرو ریختن دل‌ها کافی بود. همه نگاهشان به جایی بود که قرار بود پذیرای پیکر کسی باشد که همیشه، محور آرامش و نظم همین مراسم‌ها بود؛ همان کسی که کنار در می‌ایستاد، خوش‌آمد می‌گفت، حال دل‌ها را می‌فهمید و پیش از آنکه چیزی گفته شود، سراغ دل‌های گرفته می‌رفت.
هرچه به شروع مراسم نزدیک‌تر می‌شد، بی‌قراری بیشتر می‌شد. دست‌ها کار می‌کرد، اما دل‌ها در جای دیگری بود. هنوز امیدی بی‌منطق در دل‌ها زنده بود؛ امیدی که می‌خواست همه‌چیز را خواب بداند. اما آن لحظه رسید. او را آوردند، در تابوت، روی دست‌ها، در میان اشک‌هایی که دیگر نمی‌شد پنهانشان کرد. از همان لحظه، داغ از «خبر» به «حقیقت» تبدیل شد. دیگر نمی‌شد نبودنش را انکار کرد.
یکی از سخت‌ترین صحنه‌ها، لحظه‌ای بود که جمع برای عبور تابوت راه باز کرد؛ مادری که سال‌ها پناهشان بود، حالا باید از میان دستان دخترانش عبور می‌کرد. آن تصویر برای دل‌های بی‌قرار دختران عذاب بود و غمی بی‌پایان. تابوت را که بلند کردند، سنگینی غم از هر وزنی بیشتر شد. نه از وزن چوب که از فشاری که بر دل‌ها افتاده بود. او فقط یک پیکر نبود؛ برای بسیاری، مادر بود، پناه بود و بخشی از امنیت زندگی. فقط یک مدرسه در سوگ نبود؛ یک خانواده بود که با مادرش وداع می‌کرد.
حس یتیمی در مجلس سایه انداخته بود. نه فقط برای شاگردانش، بلکه برای همه کسانی که او را می‌شناختند و زیر سایه محبتش زندگی کرده بودند. همه به بودنش عادت داشتند؛ به اینکه اگر دلشان گرفت، اگر کم آوردند، اگر فقط نیاز به دیده  ‌شدن داشتند، او هست و حالا این «هست» تبدیل به «نبودن» شده بود. در تمام این سال‌ها، زندگی‌اش وقف حرکت برای دیگران بود؛ رسیدگی، پیگیری، آرام ‌کردن دل‌ها. انگار خودش را کنار گذاشته بود تا دیگران جلو بروند و حالا این حرکت به پایان رسیده بود. او بازی را برده و از خستگی، آرام گرفته بود.
دیروز خیلی‌ها آمدند، اما دیگر نتوانستند او را در آغوش بگیرند. تابوت را که روی جایگاه گذاشتند، معنای واقعی داغ معلوم شد؛ همه فهمیدند چقدر به حضورش عادت کرده بودند و چقدر بی‌خبر از این عادت بوده‌اند. از روز شهادتش روایت‌های زیادی نوشته شده بود، اما حالا روشن شده بود که هیچ کلمه‌ای جای آغوش را نمی‌گیرد. سخت‌ترین بخش، همین نبودن دسترسی بود؛ نه آغوشی، نه صدایی، نه حضوری. 
دیروز یک سؤال مدام تکرار می‌شد: چه کرده بود که رفتنش این‌چنین دل‌ها را لرزانده است؟ پاسخ در همان زندگی بی‌ادعا بود؛ در مهری که مرز نمی‌شناخت، در مادری‌کردنی که محدود به خانه نبود، در حضوری که به انسان‌ها احساس امنیت می‌داد. برای همین، دیروز فقط وداع نبود؛ خود صحنه، روضه بود. دیدن دختران کنار مادر، دیدن پدری که شعر می‌خواند، دیدن تابوتی که از میان دستان می‌گذشت، همه‌چیز روایت یک داغ بود و هرچیز برای خودش روضه‌ای.
دیروز، روز فهمیدن بود؛ فهمیدن اینکه بعضی رفتن‌ها از لحظه خبر شروع نمی‌شوند، از لحظه دیدن آغاز می‌شوند؛ لحظه‌ای که با واقعیت نبودن یک عزیز روبه‌رو می‌شوی. این داغ، فقط داغ یک معلم نیست؛ داغ مادری است که سال‌ها، بی‌صدا و بی‌ادعا، برای خیلی‌ها مادری کرده ... .

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA