nojavan7ContentView Portlet

عجب اومدی ...
روایتی از مراسم وداع مدرسه فرهنگ با معلم شهیدش
عجب اومدی ...
حسنا نیلفروشان، دانش‌آموز پایه دوازدهم دبیرستان دخترانه فرهنگ

می‌نویسم: «جریان چیه؟» 
جواب می‌دهد: «به ما هم نمی‌گن. ولی انگار برنامه خیلی خاصیه، خیلی تأکید کردن همه بیایم. توأم بیا حتماً، بیا مدرسه با هم از اینجا می‌ریم.» 

1

جوابش را که خواندم، دلم بی‌هوا پیچی زد و وضعیتم طوفانی شد؛ معده‌ام بهم ریخت و پشت‌بندش، کم‌کم سرم هم به سنگینی افتاد. دریغ از یک صفحه مطالعه‌ با تمرکز و درست‌وحسابی میان این شرایط که من کرده باشم. حالی‌ام نمی‌شد چه می‌خوانم و هزار فکر در سرم می‌چرخید. «خبری هست.» همه‌مان هم در همین حد سربسته و بدون جزئیات، خبر را حدس می‌زدیم ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد از کسی بپرسد؛ یعنی هیچ‌کس دلش را نداشت واضح در مورد حدسش با کسی حرف بزند. همه ترجیح می‌دادیم فقط حدس بزنیم. تا قبل از این، ما همه‌ از دوباره دیدن شما قطع امید کرده بودیم؛ حالا فقط احتمال دیدار شما آن هم نگفته، این‌طور همه‌مان را بی‌قرار و آشفته کرده بود. 
ترافیک چهارشنبه‌شب را که رد کردیم، ساعت رأس هفت و نیم بود که رسیدیم. من تابه‌حال دبیرستانه پسرانه را ندیده بودم و درش را نمی‌شناختم. شما دیده بودید، مراسم‌های سالانه را هربار شرکت می‌کردید و من بعد از شش سال آمده بودم. 
از در شیری که رد شدیم، گوشی‌های خاموش را تحویل انتظامات دم در دادیم. خودم را صاف و مرتب کردم، بلافاصله نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط شدیم. با وضعیتی که در بدنم برپا بود و آشوبی که منشا همه‌ اینها، حواسم به هیچ‌چیز جز مسیر مقابلم نبود. ندیدم حیاطشان چه شکلی است، کجا چمن دارد و کجا آسفالت است. یک‌راست پله‌های بلند اتصال حیاط به زمین مقابل ساختمان را گرفتم و رسیدم به پله‌های ورودی. جلویم که بسته شد، تازه متوجه‌ آدم‌ها شدم. گوشه‌کنار پچ‌پچ می‌کردند. با دیدن هر کدامشان، دل من پیچ دیگری می‌زد. همه انگار اضطراب چیزی را داشته باشیم، به هم نگاه می‌کردیم و می‌رفتیم سمت پله‌ها. چهره‌ها بدون کلام، خبر می‌دادند هیچ‌کس نمی‌تواند از فکر حدسی که می‌زند بیرون بیاید و احتمال دیدن شما را نادیده بگیرد. نفس‌هایم را عمیق‌تر کردم و از پله‌ها بالا آمدم. 
نمازخانه‌ پسرانه از مال ما کوچک‌تر بود. این را وقتی پایم را داخل گذاشتم، فهمیدم. نور آبی و سرد دکور که چشمانم را زد و رو گرداندم، یک تخت فلزی بزرگ را میان جمعیت دیدم. رویش پارچه یشمی انداخته بودند و چند شمع وسطش؛ شبیه میز. همه حدس می‌زدیم این تخت فلزی برای چه میان ماست، ولی هیچ‌کس در موردش چیزی نمی‌پرسید. 
خواندن نماز و جا دادن تمام مهمان‌ها که بالاخره سامان گرفت، حاج حسین یکتا را «یاالله‌گویان» آوردند پای منبر؛ قرآن که خوانده شد، پشت بلندگو نشست، دو «آه» کشید و بعد از مدتی مکث فقط گفت: «نمی‌تونم چیزی بگم.» 
گفت و صدای جمعیت، تکه‌تکه بلند شد. بعد از صد و بیست و سه روز همه‌مان در جایی غیر از مدرسه، بی‌شما، از شما می‌پرسیدیم و یار دیرین شما می‌گفت چیزی نمی‌تواند بگوید. حق داشت. شما قرص‌ترین پایه‌ سفرهای راهیان نور او بودید، شما ارتباط او با فرهنگ بودید، شما همکار دیرین او بودید و قصه‌های رفقای شهیدش را با خودش تعریف می‌کردید؛ حق داشت.
زبان او و زخم ما که بالاخره سر باز کرد، پرسید: «بچه‌ها، ما بیداریم یعنی؟ بیداریم و این روزها رو می‌بینیم؟ بیداریم و از وداع خانم حداد و رهبر شهیدمون حرف می‌زنیم؟ یعنی اینا خواب نیست؟...»
انگار آب یخ ریخته باشند روی سرم، کأنه یک مشت محکم خورده باشد وسط صورتم، اسم وداع که آمد مچاله شدم. نه فقط من، دیدید ما همه را. همه‌مان مچاله شدیم از شنیدن این کلمه کنار اسم شما. کجا می‌روید بی ما؟ ما که صد و بیست و سه روز است غرق کابوس نبودن شما و آقا و بی‌شمار شهید دور و نزدیک دیگریم؛ کجا می‌روید بی ما؟ باور کنیم یعنی؟ باور کنیم که خالی شده دنیا از شما؟ 
حاج حسین می‌گفت قرار است بیایید بله‌برون‌های شلمچه را خصوصی برای ما برگزار کنید. می‌گفت کل کشور نتوانستند شما را از نزدیک ببینند و امشب، شما ما را مهمان خودتان کردید که ببینیمتان. می‌گفت دل شما اول برای ما تنگ شده و دعوتمان کردید. می‌گفت قرار است بیایید دستی به حال دل و درونمان بکشید و یادمان بدهید ولایتی را که برایش این‌گونه از همه‌چیزتان گذشتید. می‌گفت و ما بلندتر اشک می‌ریختیم. می‌گفت و بلندتر بغض چهار ماهه‌مان را گریه می‌کردیم. می‌گفت و می‌دانستیم شما مثل همیشه ما را می‌بینید و به احوالاتمان خوب دقت می‌کنید و حواستان به ماست. می‌گفت و ما عوض تمام این مدت، فروخورده‌هایمان را فریاد می‌زدیم؛ با اینکه خوب می‌دانستیم نبود شما و آقا و دیگر شهدا جای خالی‌ای نیست که هیچ‌وقت با هیچ‌چیز دیگری پر شود، می‌دانستیم و از ته دلمان فریاد می‌زدیم. 
قبل از آمدن مداح، حاج حسین حواسمان را جمع کرد که «فرق کنیم». گفت باید معلوم بشود ما نفس شما را شنیده‌ایم و شاگردانتان بوده‌ایم؛ باید فرق کنیم و مثل خودتان، چراغ باشیم برای باقی راهپیمایان مسیر پیش رو. خلاصه یک کلام، گفت باید مثل شما حرکت کنیم. مثل شما بدویم در راه‌های عجیب‌غریب این دنیای زشت که پیدا کنیم مقصد شما را و ته قصه، سرمان پیش شما پایین نباشد. حواسمان را جمع کرد که به قول خودش «نشود که از شما جا بمانیم و دیگرانی که شما را نمی‌شناختند بهتر از ما با شما هم‌گام شوند و زودتر و زیباتر به شما برسند و ... سر ما بی کلاه بماند!»
مداح که آمد، چشم همه به در بود. شما در راه بودید. بعد از چهار ماه قرار بود باز ما را در آغوش بگیرید و این وسط، جای خالی هزاران قاب و خاطره از شما آنچنان در وجود ما درد می‌کرد که هیچ‌کس حال خودش را نمی‌فهمید و به دیگری کاری نداشت. همه بلند بلند فریاد می‌کشیدیم و با اسم سیدالشهدا سینه می‌زدیم که روضه حضرت مادر شروع شد و چند لحظه بعد، از در آمدید؛ درآمدید و جماعتی دهه هشتادی دیوانه و دلتنگِ دلتتگِ دلتنگ، از خود به در شده فریاد کشیدند دوباره دیدن شما را؛ آن‌هم در یک مستطیل دراز، لای پرچم‌ها، با اسمتان که رویش نوشته شده بود، به قرمز: «شهید زهرا حداد عادل».
باور کنیم کابوسمان را خانم؟ باور کنیم نمی‌بینیمتان و دیدار افتاده به قیامت؟ باور کنیم این شمایید که در مقابل ما هستید و نیستید دیگر؟ باور کنیم دیگر ماییم و فرهنگ بی شما؟ باور کنیم صدایتان، کلامتان، خنده‌هایتان، خستگی‌هایتان، همه آرزو می‌شوند از این به بعد؟ باور کنیم «شاهداً و مشهوداً و مستشهداً و شهیداً» را؟ باور کنیم کابوسمان را خانم؟ 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA