روایت اسبی با عمر جاویدان
کتاب «پدر، عشق و پسر» شامل 10 بخش کوتاه است که از زبان «عقاب»، اسب حضرت علیاکبر علیهالسلام روایت میشود. او در بخش اول از پیشکش شدنش به پیامبر میگوید تا زمانی که به حضرت علیاکبر علیهالسلام میرسد. در بخش دوم از تولد آن حضرت و شباهت ایشان به پیامبر میگوید؛ و به ترتیب در ادامه، از پایبندی آن حضرت نسبت به امام حسین علیهالسلام، در مورد سِقایت (سقا بودن) آن حضرت و آب آوردنش برای خیمهها قبل از حضرت ابوالفضل علیهالسلام، از به میدان نبرد رفتن حضرت علیاکبر علیهالسلام و ارتباط عمیق او با امام حسین علیهالسلام، از شجاعتها و دلاوریهای ایشان در میدان نبرد، عطش نامحدود آن حضرت، تیر خوردنش بر پشت عقاب و به شهادت رسیدنش، با ما سخن میگوید و درنهایت در بخش آخر به مصیبت کربلا میپردازد.
عنوان: پدر، عشق و پسر || نویسنده: سیدمهدی شجاعی || ناشر: انتشارات نیستان هنر || تعداد صفحات: 88
روضهای برای لیلا
«پدر، عشق و پسر» به قلم سیدمهدی شجاعی، روایتگر زندگی، شخصیت و دلاوریهای حضرت علیاکبر علیهالسلام در صحرای کربلاست. هر بخش این کتاب با عنوان «مجلس» نامگذاری شده است: مجلس اول، مجلس دوم، مجلس سوم ... . تو گویی با خواندن هر بخش، یکبهیک در مجلس روضه مینشینی، به روایت شاعرانه و غمانگیز عقاب از حضرت علیاکبر علیهالسلام و ناگفتههایی درباره ایشان، برای مادرش لیلا، گوش جان میدهی، اشک میریزی و داغ دل تازه میکنی. با هنر نویسنده، مجلس هشتم این کتاب نیز همچون شب هشتم ماه محرم که روضه حضرت علیاکبر است، به نبرد و دلاوریهای ایشان در روز عاشورا و تیرباران شدنش میپردازد. نویسنده در کنار ذوق هنری خود، از منابع مستند و معتبر استفاده کرده که فهرست آنها در انتهای کتاب آمده است. او به روایت از شخصیت بزرگواری میپردازد که در کربلا نقش پررنگی ایفا کرده، اما کمتر به ایشان پرداخته شده است و جز در شب هشتم محرم، کمتر از او میشنویم. افسوس و دریغ. چند نفر میدانند که اولین سقای کربلا که پیش از حضرت عباس علیهالسلام و در شب عاشورا، همراه با سوارانی به دل دشمن میزند و برای تشنههای صحرای کربلا آب میآورد، کسی نبود جز حضرت علی اکبر علیهالسلام؟
برشی از متن کتاب
همچنان که آدمها، آب حیات را منشأ جاودانه شدن عمر تلقی میکنند، اسبها هم مرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه میشمارند. و چه اسبها که در طول تاریخ آمدهاند، با این آرزو زندگی کردهاند و آن را با خود به گور بردهاند. اما همین آرزوی محال، وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه جهان پیچید، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم «اَیَزدَب» و پدرش «قابل» هردو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت؛ چراکه گفته شده بود اسبی از نسل ما که نسبمان به «تندباد» میرسد، به این توفیق دست خواهند یافت، اما من شایسته این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی این خبر را شنیدم. باور نمیکنی همهچیز حتی آرزوی عمر جاودانه، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من میبود، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر میکردم. اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را؛ و پس از آن از برکت پیامبر، نعمت پشت نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین. امام که ذوالجناح را داشت، مرا به علیاکبر سپرد؛ یعنی دوباره پیامبر! چراکه شبیهترین مردم به پیامبر، علیاکبر بود.
و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بودهام، زمان بر من نمیگذشت که عمر، سپری کرده باشم. تمام این صد و ده سال انگار یک رؤیای شیرین بود که با دشنه عاشورا به پایان رسید. و من که در همه آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه اسبهای تاریخ را به دوش میکشم. این است که خستهام لیلا! خیلی خستهام و فکر میکنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.
nojavan7CommentHead Portlet