اولین سفر کربلا
امیرعلی هم مثل هر برادر دیگری برایش سخت است خواهرش ازدواج کند و از امین، نامزد خواهرش دل خوشی ندارد؛ تا اینکه به دعوت امین، با او همسفر و راهی کربلا میشود؛ اما اولین سفر امیرعلی به کربلا اصلا یک سفر زیارتی عادی و معمولی نیست. او قرار است در این مسیر اتفاقاتی را پشتسر بگذارد که تا ابد فراموشش نخواهد شد. امیرعلی و عدهای از همسفرهایش در مسیر کاظمین در تله داعش میافتند و این نقطه عطف زندگی او خواهد بود.
عنوان: ابدی || نویسنده: مهدی صفری || ناشر: انتشارات شهرستان ادب || تعداد صفحات: 240
دشمن ابدی
مهدی صفری برای نوشتن کتابش به سراغ سوژهای رفته است که هر نویسنده و هر خوانندهای به سراغ آن نمیرود؛ داعش ...! او قلم روان و سادهای دارد؛ طوری که انگار واقعا امیرعلی بیستساله داستان را نوشته است. داستان نه از ابتدا که از وسط شروع میشود و با برگشتهای زمانی پیدرپی به مخاطب میگوید که از کجا به اینجا رسیده است. برگشتهای زمانی طولانی و همچنین تودرتو ممکن است برای خواننده حوصلهسربر باشد؛ بهخصوص که او، هیجان این را دارد که زودتر بفهمد سرنوشت امیرعلی چه میشود؛ اما از سوی دیگر شاید تنفسی است برای خواننده تا کمی زهر اتفاقات تلخ در حال وقوع را بگیرد.
سفر ابدی
کتاب «ابدی» روایت سفری است که برای هریک از مسافرانش بهگونهای متفاوت رقم میخورد و پایان مییابد. آغاز مسیر همه آنان یکی است، اما پایانش نه ... . یک سفر زیارتی که برای عدهای فقط زیارت است، برای عدهای شهادت و برای امیرعلی رشد! امیرعلی شبیه خیلی از ماست. جوانی اتوکشیده، نازپرورده و سختی نکشیده با علایق جوانان امروزی. او در یک خانواده مذهبی معمولی رشد کرده است؛ نه از آنهایی که هر شب هیئت میروند، نه از آنهایی که دغدغه رفتن به کربلا دارند؛ حتی در اوج ناامنی، حتی به قیمت جان. درست برعکس امین. امیرعلی در اسارت داعش، تا سرحد مرگ میترسد، بارها به گریه میافتد و ... درست مثل خیلی از ما. امیرعلی ما را با خود راهی سفر کربلا میکند، با او اسیر داعش میشویم، با او تکتک اتفاقات را تجربه میکنیم و در تمام مسیر با خود میاندیشیم که اگر ما بودیم، چه میکردیم.
برشی از متن کتاب
صدای غرش مخوفی آمد. از خواب پریدم. سعی کردم بفهمم چقدر خواب بودم، ولی نتوانستم. دستکم چند ساعتی خوابیده بودم. شکمم از گرسنگی درد گرفته بود. هنوز هوا تاریک بود. دوروبرم چند جفت چشم برق میزد. حدقه چشمانم را بازتر کردم. نمیتوانستم رنگها را تشخیص دهم. ترسیده بودم. با عجله چراغقوه را از کوله بیرون آوردم و بهطرف چشمها گرفتم. باغ پر از شغال و موش بود. شروع به داد زدن کردم. تا جایی که جان داشتم داد زدم. صدای شغالها هم درآمد. انگار به من میخندیدند. باز سرفهام گرفت و اینبار قصد قطع شدن نداشت. آنقدر سرفه کردم که با آب دهان خون بیرون میآمد. بوی خون توی دماغم پیچید. کسی صدایم میزد. بلند شدم. یکیدو تا از شغالها تکانی به خودشان دادند و کاسههای نورانی چشمهایشان جلو و عقب شد. بهدنبال صدا حرکت کردم. احساس میکردم هر جا میروم، جلوتر از من حرکت میکند. شاید هوا برم داشته بود. شاید صدای باد بود. اما نه، به اسم صدایم میزد. امیرعلی ... امیرعلی ... حتی احساس میکردم به من دست میزنند. ترسیده بودم. قصد دویدن کردم، ولی چند قدمی نرفته بودم که با مخ روی زمین افتادم. صدای شغالها دور و نزدیک میشد. دستم به تکهچوبی خورد. برش داشتم. یک شاخه بلند بود با کلی برگ خشک که هر بار تکانش میدادم، صدای خشخش برگها میآمد. داد میزدم و در هوا تکانش میدادم. تفنگ هشام روی دوشم بود. بهسمت یک جفت چشم نشانه رفتم و ماشه را کشیدم.
nojavan7CommentHead Portlet