عباسِ همه
«سقای آب و ادب» روایتی است شاعرانه در 10 فصل که هر کدام، قسمتی از شخصیت حضرت ابالفضل علیهالسلام را در ارتباط با حضرت علی علیهالسلام، حضرت فاطمه سلاماللهعلیها، حضرت امالبنین سلاماللهعلیها، امام حسین علیهالسلام، حضرت زینب سلاماللهعلیها و حضرت سکینه سلاماللهعلیها به تصویر میکشد. هر کدام از این نامهای مبارک، عنوانی است بر فصلهای کتاب مثل عباس علی، عباس سکینه، عباس فاطمه و ... که در کنار آنها سه فصل دیگر با نامهای عباس مواسات، عباس ادب و عباس فرشتگان نیز نوشته شده است.
عنوان: سقای آب و ادب || نویسنده: سیدمهدی شجاعی || ناشر: انتشارات نیستان هنر || تعداد صفحات: 184
سقای دلها
«سقای آب و ادب» به قلم سیدمهدی شجاعی، روایتگر زندگی، شخصیت و دلاوریهای حضرت عباس علیهالسلام در صحرای کربلاست. این کتاب به گفته نویسنده بر اساس منابع مستند و موثق نوشته شده؛ یعنی اطلاعاتش معتبر است، اما بخشهایی هم بهواسطه ذوق هنری او و ارادت ویژهاش به شخصیت این چهره برجسته جهان اسلام، به داستان افزوده شده است.
آنچه از دل برآید لاجرم بردل نشیند. این کتاب بر دل مینشیند و نثر شاعرانه آن قلب و روح خواننده را به بازی میگیرد، او را به لحظه بوسه افتخارآمیز پدری بر پیشانی پسر میبرد، به آغوش باز دو مادر، به لحظات شرمندگی یک عمو، به دلگرمی یک خواهر به برادر و به لحظه وداع دو برادر میبرد. خواننده به صحرای کربلا میرود. به آن لحظه که امام به عباسش بهجای اجازه جنگیدن، فقط مأموریت آوردن آب میدهد. مخاطب میفهمد که چندان بعید نیست امام در این مأموریت گوشه چشمی به هویت و شخصیت عباس علیهالسلام داشته است، به رسالت و مقام سقا بودن عباس. افتخار یا رسالت حضرت ابالفضل علیهالسلام نه در جنگاوری و سلحشوری و کشتن دشمنان که بیشتر در زنده کردن است، سیراب کردن، حیات بخشیدن. چنین است که همه عالمیان و اهل زمین میفهمند که هنگام عطش و نیاز به کدام دست چشم بدوزند و به دامن چه کسی روی بیاورند.
برشی از متن کتاب
- عباسم! ستون استوار هستیام! ...
+ شرمسارم از این حال و روز مولایم! کمترین اقتضای ادب، ایستادن تمامقد پیش پای شماست ...
- این پیکر به خون نشستهات استاد ایستادگی است و همه مردان عالم را معلم مردانگی.
+ جانم فدای چشمهایتان! چرا گریه میکنید؟
- چه آوردهاند به سر تنها ذخیره اخوتم! عباس من! دستهایت کو!؟
+ به شوق دیدار شما دستوپا گم کردهام.
- چشمانت! چه کردهاند با چشمهای تو این بیچشم و روترین خلق عالم!؟
+ دست اگر میداشتم این دو چشم را زیر پایتان فرش میکردم.
- هرگاه که پیش رویم راه میرفتی، قلبم میشکفت و دلم میگفت، لاحول و لاقوة الّا بالله.
+ همه عمر زنگار از وجودم میزدودم تا شما را دمی به تجلی بنشینم.
- بعد از پدر دلیرتر از تو ندیدم.
+ شاگردیام به کمال رسیده است در آستان شما.
- مادر دهر از تو برادرتر نزایید.
- برادر چیست!؟ عاشق و مرید بگویید. یک سر موی من از عشق شما خالی نیست.
- عباس من!
+ عباسی نمانده است. این جامه از عباس تهی شده است. این تماماً حضور شماست که در جان من و جامهی تن، خانه کرده است.
حسین دست به زیر شانههای عباس میبرد و سرش را به دامن میگیرد و اندوه جگرسوز جانش را در گوش عباس نجوا میکند: برادرم! نور چشمم! پاره جگرم! ستون همواره استوار زندگیام! ای یادگار پدرم! تو تا بدانجا در غمخواری از این برادرت پای فشردی و جان فشاندی که خدا خود سقای تو شد و با شراب بیبدیلت سیراب ساخت. ای ماه درخشان من! تو همواره یاورم بودی و پشت و پناهم. در همه مشکلات و تنگناها و مصیبتها. بعد از تو زندگی طراوت ندارد. روح ندارد. معنا ندارد. اما به یقین فردا با هم و کنار هم خواهیم بود. منشا شکیب و منتهای شکوایم خداست، در همه این مصیبتها و تنگناها و تشنگیها.
nojavan7CommentHead Portlet