nojavan7ContentView Portlet

مرزهای خیالی
قسمت اول
مرزهای خیالی
نورالهدی تندروصالح

دانیال نگاهی به ساعت گوشی موبایلش انداخت. زیرلب گفت: «ای بابا! بازهم به‌خاطر ساخت‌وساز خیابون‌ها همه‌چیز رو به هم ریختن!» ساعت هشت و چهل دقیقه بود. تا رفتن بچه‌ها به کلاس فقط بیست دقیقه فرصت داشت. بعد از یک ربع ایستادن، هنوز خبری از اتوبوس شمارۀ ۳۳۴ نبود. 

1

چشمش به صفحۀ دیجیتال زمان رسیدن اتوبوس‌ها افتاد. جلوی همۀ شماره‌ها فقط خط تیره دیده می‌شد. همین‌که سرش را برگرداند، یک مینی‌اتوبوس جلویش ایستاد و چند نفر پیاده شدند. شمارۀ ۳۳۴ را با ماژیک روی یک کاغذ نوشته و به شیشۀ ماشین چسبانده بودند. لبخند روی لبش نشست. پایش را از که پله‌ها بالا گذاشت، یکی از بچه‌های مدرسه را با پیراهن سفید و کراوات سورمه‌ای ته اتوبوس دید. نگاهشان به هم گره خورد. دانیال لبخندی زد و از دور سلام کرد. پسرسفیدرو با عینک ته‌استکانی گرد بعد از چند ثانیه مکث، بدون اینکه لبخندی روی لبش بنشیند، سرش را تکان داد و صورتش را سمت پنجره کنارش برگرداند. دانیال روی صندلی روبه‌روی پسر نشست. با چشم مغازه‌های سمت چپ را دنبال کرد. بعد از گذر از چند خیابان، نگاهش به تابلوی بزرگ مدرسه افتاد؛ تابلویی سفیدرنگ که با خط طلایی بزرگ رویش نوشته شده بود: 
1 INTERNATIONAL NEW SCHOOL OF GEORGIA  
نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز پنج دقیقه تا پایان برنامۀ صبحگاه مدرسه باقی مانده بود. اتوبوس جلوی ایستگاه نگه داشت. دانیال و پسر هم‌زمان از جا بلند و پیاده شدند. صدای مبهم صحبت‌های مدیر شنیده می‌شد. پسر، بدون اینکه چیزی بگوید، از گوشۀ پیاده‌رو شروع به قدم زدن کرد. دانیال توجهی نکرد. از کنارش رد شد و خیابان آسفالت باریک و شیب‌دار را به‌سمت پایین دوید. دیوارهای مدرسه همه رنگ سفید شده بودند. یکی‌درمیان روی هرکدام، نقاشی آثار تاریخی و مشاهیر گرجستان دیده می‌شد. بعد از گذشتن از دیوارهای سفید، به در ورودی نزدیک شد و نفس‌زنان وارد مدرسه شد. تعدادی از والدین دورتادور حیاط روی نیمکت‌ها نشسته بودند. برخی ایستاده از دور بچه‌ها را در صف تماشا می‌کردند. با وجود پیراهن‌های سفید و شلوارهای سورمه‌ای یکدست، تشخیص دادن بچه‌ها از همدیگر آسان نبود. دانیال صف‌ها را یکی‌یکی رد کرد. بالأخره از روسری سورمه‌ایِ ریم، صف کلاس دهم را پیدا کرد. انتهای صف ایستاد، سرش را کمی جلو برد و آرام سلام کرد. ریم، مثل هر سال، شومیز سفید و دامن بلند پوشیده بود. عادت داشت همیشه رنگ کتانی و پیراهنش را هماهنگ کند. با شنیدن صدای دانیال از جا پرید، رویش را برگرداند و با تعجب گفت:
«سلام علیکم.» 
 آرکان جلوی ریم ایستاده بود. سرش را برگرداند. همین‌که دانیال را دید، چشمک زد و به‌سمت مدیر برگشت. با پایان تبریک خانم شالواشویلی و آرزوهای خوبش برای شروع سال تحصیلی جدید، دانش‌آموزان یکی‌یکی صف‌ها را ترک کردند و قدم‌زنان به‌سمت کلاس‌ها راه افتادند. دانیال با بچه‌ها شروع به صحبت کرد. از ابتدای صف، پسری کوتاه‌قد و سفیدرو با موهای مشکی جلو آمد. ریش‌های لوکا درآمده بودند. دانیال پوزخندی زد و رو به آرکان گفت: «این دیگه کیه؟ جدیده!»
آرکان زد زیر خنده و گفت:
«بچه بزرگ شده. چی کارش داری؟!»
صدای خندۀ هر دو بلند شد. دانیال بلند گفت: «بزرگ شدی، پسر!»
لوکا، با شلوار گشاد سورمه‌ای و پیراهن لَخت سفید و دستمال گردن آبی با ستاره‌های زرد، مثل پنگوئن آرام و خنده‌کنان به بچه‌ها رسید.
صدای آرکان بلند شد: 
«دِ بجنب! همه رفتن! الآن مجبور می‌شی مثل سال‌های قبل سر صندلی ردیف اول دعوا راه بندازی.»
و همین‌که چشمش به گردن لوکا افتاد، خندید و گفت: 
«هنوز هم این دستمال گردن رو می‌بندی؟»
لوکا سرش را بالا گرفت و با دست به پرچم اتحادیۀ اروپا، کنار پرچم گرجستان در گوشۀ حیاط، اشاره کرد و گفت:
«فاصلۀ ما و اروپا همین‌قدر نزدیکه. مطمئنم بعد از دبیرستان خیلی راحت بدون ویزا می‌تونم وارد یه دانشگاه اروپایی بشم!»
آرکان خندید و گفت: «امیدوارم!»
 ریم نگاهی به ساعتش انداخت و روبه بچه‌ها گفت: «من دیگه می‌رم.»
 و جلوتراز بقیه به راه افتاد. پسرها به خودشان آمدند و بعد از کمی خوش‌وبش، در مسیر اصلی ورودی کلاس‌ها کنار درختان کاج، شروع به قدم زدن کردند. به ورودی ساختمان شمارۀ یک روستاولی 2 که رسیدند، لوکا بلند گفت:
«راستی! فکر کنم یه بچه‌سوسول جدید هم اومده. روز ثبت‌نام با مامان و باباش دیدمش.» 
دانیال پقی زیر خنده زد و پرسید: 
«با یه بار دیدن چطوری فهمیدی سوسوله؟»
لوکا صدایش را نازک کرد، چشم‌هایش را بست، لبش را کج‌وکوله کرد و گفت:
«پسره کراواتش رو شیک و محکم بسته بود. وقتی اسمش رو پرسیدم، اول ساکت شد، بعد هم به‌زور ’دیوید‘ از توی حلقش پرید بیرون.»
از صدای قهقهۀ لوکا، دانش‌آموزان دیگر برگشتند و پشت‌سرشان را نگاه کردند. لوکا، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را پایین انداخت و با بقیه به‌سمت کلاس راه افتاد. انتهای راهروِ طویلِ سالن، درِ سفیدرنگ کلاس شمارۀ ده نیم‌باز بود. همین‌که دانیال در را باز کرد، پسر با عینک ته‌استکانی، صورتی بیضی‌شکل و دماغی بزرگ که از وسط عینک بیرون زده بود سرش را برگرداند. چشم‌های آبی‌اش پشت شیشۀ عینک مثل دو پولک آبی ریز شده بودند و نگاهش را تیزتر می‌کردند. دانیال با تعجب زیرلب گفت: 
«اوه! این هم که اینجاست!» بعد از چند ثانیه سلام کرد. بقیه هم یکی‌یکی سلام کردند. 
لوکا با خنده سمتش رفت و دستش را جلو برد. پسر، بدون اینکه با او دست بدهد یا جواب سلام کسی را بدهد، بی‌توجه سمت نیمکت‌ها رفت و روی اولین نیمکت نشست. 
دانیال رو به لوکا آرام گفت: «این همون شاگرد جدیده‌ست که گفتی؟»
لوکا سرش را تکان داد. دانیال لبخند کوتاهی زد و گفت:
«امروز صبح توی اتوبوس افتخار آشنایی با ایشون رو داشتم!»
پسر سرش را برگرداند و از جا بلند شد. چشمش به چشم دانیال افتاد. کمی مکث کرد. انگارنه‌انگار قبلاً او را دیده بود. کتش را درآورد و سمت رخت‌آویز جلوی کلاس رفت. لوکا رو به پسر گفت:
«چشم‌هات از پشت اون دو تا شیشه خیلی ریزن! اصلاً می‌تونی ببینی چند تا آدم جلوت وایسادن؟»
ریم زودتر از بقیه رسیده بود. روی نیمکت قرمزرنگ کلاس، ردیف دوم، نشسته بود. روسری‌اش را صاف کرد و با چند بار بالا انداختن ابرو به لوکا فهماند که حرفش را ادامه ندهد.
پسرِ تازه‌وارد به‌سرعت سرش را برگرداند. همان‌طور که دندان‌هایش را فشار می‌داد، گفت: 
«اتفاقاً خیلی چیزها رو می‌بینم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی!»
آرکان سرش را برگرداند:
«سال‌های قبل اینجا ندیدمت. اسمت چیه؟»
«معلم که ازم پرسید، خوب گوش‌هات رو باز کن تا بشنوی!»
دانیال، بدون اینکه حرفی بزند، به پسر نزدیک شد و صورتش را روبه‌روی صورت او برد. به چشم‌هایش زل زد و گفت: 
«شاید بد نباشه امسال درس آداب معاشرت سال قبل ما رو با سال پایینی‌ها بگذرونی!»
دیوید، که همچنان دندان‌هایش را به هم فشار داد، یک قدم جلوتر رفت و سرش را محکم به سر دانیال کوبید. صدای فریاد دانیال بلند شد. بچه‌های دیگر یکی‌یکی جلو آمدند و دورش جمع شدند.کلاس از همهمه و بحث‌وجدل بچه‌ها پر شد. بعد از چند دقیقه، صدایی محکم و گیرا در کلاس پیچید. سرها به‌سمت صدا برگشتند.
«چه خبره!»
 ناظم مدرسه وارد کلاس شد. بچه‌ها یکی‌یکی سر میزهایشان نشستند.
دیوید روی نیمکت اول جلوی ریم نشست. کتابش را باز کرد و بی‌توجه به اطرافش به صفحه زل زد.
 ناظم پرسید:
«کسی هست برای من توضیح بده اینجا چه اتفاقی افتاده؟»
هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.
دانیال دستش روی سرش بود و روی نیمکتِ ردیفِ کناری دیوید نشسته بود. سرش را کمی کج کرد و نگاهی سنگین به او انداخت. 

2

پی‌نوشت‌ها

1. مدرسۀ بین‌المللی نیو اسکول گرجستان                                                                                    

2. rustavli

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA