nojavan7ContentView Portlet

حکایت اشک
روایت روزها و لحظه‌های بعد از او
حکایت اشک
مهدیه مقصودی

نشسته‌ایم سر سفره افطار. من و پدر عادت کرده‌ایم که اول روزه‌مان را باز کنیم و بعد نماز بخوانیم؛ برعکسِ مادر که حاضر نیست نماز اول وقتش را با هیچ‌چیزی در این دنیا تاخت بزند! اذان تمام شده، همه‌جا ساکت است و تنها اصواتی که قوه شنیداری ما سه نفر را به کار می‌اندازد، صدای ریختن آب‌جوش در لیوان‌های شیشه‌ای‌ست و زمزمه‌های زیر لب مادر که دارد تسبیحات بعد از نمازش را می‌گوید. 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA