nojavan7ContentView Portlet

قراری که قضا نشد ...
حاشیه‌نگاری مختصری بر دیدار رهبر و امت در 12 بهمن 1404
قراری که قضا نشد ...
پرستو علی‌عسگرنجاد

من خیلی دوست داشتم «قرار دعوا» بگذارم. شده یک بار. یک بار در زندگی‌ام قرار بگذارم با یکی که حقم را خورده، لات‌ کوچۀ خلوتم بوده، سینه‌کش دیوار تنها گیرم آورده تیزی‌اش را گذاشته بیخ گلویم. بگویم «جگر داری فلان ساعت بیا فلان جا!» نه که راستی‌راستی بروم ها! آدم اگر عقل سلیم توی سرش باشد که قرار کتک‌کاری نمی‌گذارد! ولی می‌دانید؟ خیلی جنم و جربزه می‌خواهد که به یکی بگویی فلان ساعت آماده‌ام با خدم و حشمت بیایی به تلافی بلاهایی که سرم درآوردی، حسابت را برسم، حالا گیرم آن‌قدر منطق و بینش داشته باشم که این کار را نکنم. 

1

خیلی باید خاطرت از خودت و توانت و شجاعتت و سرعت عملت، هر چهارتای این‌ها، جمع باشد که به یک بی‌عقل عربده‌کشی بگویی من باکی از مواجهه با تو ندارم. این خاطرجمعی از خود را دوست داشتم یک بار تجربه کنم. قرار دعوایی بگذارم که یقین داشته باشم می‌توانم بروم و نخورم یا اگر خوردم، هف‌هش‌ده تا هم من بزنم، ولی در عین حال عقل کنم تا مجبور نشده‌ام، نروم! متأسفانه یا خوشبختانه دخترها وقتی با هم دعوایشان می‌شود، قرار دعوا نمی‌گذارند، قهر می‌کنند! پس طبیعی است که من هم تا به حال قرار دعوا نگذاشته‌ام، اما امروز شاهد یک قرار واقعی راست‌راستکی بودم.
این چند وقت توئیت‌های ترامپ را می‌خواندم، مثل خیلی‌ از مردم که دوست دارند بفهمند بالاخره جنگ می‌شود یا نه. البته گمانم جنگی که با توئیت خبرش را بدهند، دیگر جنگ نیست، لاف است! ولی به‌هرحال، می‌خواندم که ببینم رئیس‌جمهور ایالات متحده وسط میدان جنگ رسانه‌ای چطور عربده می‌کشد. یک بار گفته «کمک من تا 24 ساعت آینده به ایران می‌رسد» و هزاروپانصدوپنجاه‌وشش بار هم گفته «من با هواپیماهای B-2 تأسیسات هسته‌ای ایران را زدم!» دیده بودم رسانه‌های انگلیسی‌زبان برای خودشان گمانه‌زنی می‌کردند که رهبر ایران در پناهگاهی بتنی در عمق صد متری زمین است یا با هواپیمای اختصاصی از ایران خارجش کرده‌اند. با عقل خودم هم که چرتکه می‌انداختم می‌دیدم پربیراه هم نمی‌گویند. بالاخره رئیس‌جمهور کشوری که با اختلاف خیلی زیاد، بیشترین بودجۀ نظامی دنیا را دارد و ادعا می‌کند قوی‌ترین ارتش جهان را دارد، مکرر و مستقیم رهبر ایران را تهدید به ترور کرده. عقل حکم می‌کند عالی‌ترین سطح امنیتی برای رهبر کشور لحاظ شود. منتها نمی‌دانستم چرتکۀ محاسباتی رهبر، مثل چرتکۀ من، زمینی نیست!
این را وقتی فهمیدم که اولین عکس از حرم امام خمینی (ره) در روز 11 بهمن بیرون آمد. سال‌های سال است آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای، روز 11 بهمن، یک قرار ثابت در یک جای ثابت دارد که هرگز قضا نمی‌شود. هر سال در آستانۀ آغاز دهۀ فجر، می‌رود مرقد امام، دو رکعت نماز کنار مقتدایش می‌خواند. این رسم دلنشین بسیار محترم که انگار دم گوش آدم می‌گوید آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای حتی اگر هشت دهه عمر کرده و پای انقلاب مو سفید کرده و قریب به چهار دهه کشور را سکّان‌داری کرده باشد، باز امام را پیشوای خودش، جلوتر از خودش و خط‌شکن‌تر از خودش می‌داند. قدرشناسی کلاً چیز قشنگی‌ست، آن هم در دنیای پر از آدم تازه‌به‌دوران‌رسیده... بگذریم!
عکس‌های رهبر را کنار امام دیدم و چشم‌هایم گرد شد! یعنی امسال برای شما فرقی با باقی سال‌ها نداشت؟ سؤال خودم را از زبان یک نفر دیگر هم شنیدم. فردای 11 بهمن که می‌شود 12 بهمن. کجا؟ در حسینیۀ امام خمینی (ره). یک دسته نوجوان با چفیه روی دوششان جلویم نشسته بودند و با هم دربارۀ دیروز حرف می‌زدند. دختر با هیجان به رفیقش می‌گفت: «مگه می‌شه رجزهای ترامپ به گوش آقا نرسیده باشه؟! باور کن بهتر از همۀ ما می‌دونن 12 روز اسرائیل هرچی موشک ساخت آمریکا داشت ریخت روی سر ایران. خیلی خطریه اگه الان بیان. خدا کنه نیان!» آقا نیامده بود، مداح داشت پشت بلندگو مناجات شعبانیه می‌خواند و آدم‌ها مرتب گردن می‌کشیدند از لای در پرده‌های آبی پشت تریبون ببینند قامت آقا از راه می‌رسد یا نه. دوستش با یک نگاه عاقل اندر سفیه به او گفت: «شک نکن که میان، عین دیروز. عکساش رو ندیدی؟ من توی سایت آقا همه‌شونو دیدم. واقعنی رفته بودن مرقد امام! فکر کن!» و پشت‌بند این «فکر کن» یک عالمه حرف نگفته بود، یک حیرت بزرگ، یک به احترام شجاعت و حماسه، کلاه از سر برداشتن.
دروغ چرا، با این‌که خیلی دلم می‌خواست ببینمش، ته دلم همان‌قدر که آرزو داشتم بیاید، دوست داشتم نیاید! ترس است دیگر. یکی برایت خیلی عزیز باشد زود برایش دلشوره می‌گیری. راضی بودم در آرزوی دیدنش از نزدیک، بسوزم، ولی جان او به خطر نیفتد. پیرزن خونگرمی که از شهری دور خودش را به پایتخت رسانده بود هم مثل من فکر می‌کرد. در صف بازرسی، وقتی چند جوان از کندی حرکت صف گلایه کردند، با صدای بلند به مردم می‌گفت: «باید این مسئولای این‌جا رو دعا کنیم که خوب خوب آدما رو بگردن. دهۀ شصت رو هنوز یادمون نرفته که رئیس جمهورمونو چطوری ازمون گرفتن. بذارین اینا درست کارشونو بکنن. اصلاً خدا کنه آقا نیان! ما این‌جوری راضی‌تریم!»
این حرف‌ها را در حالی می‌زد که شب قبل راه افتاده و آفتاب‌نزده، از ساعت پنج شش صبح آمده بود که در صفوف اول جا بگیرد آقا را با وضوح کامل ببیند. البته خبر نداشت هزار نفر دیگر هم مثل خودش فکر کرده‌اند و قرار است با یک صف طووووولانی مواجه شود!
مداح داشت سر حوصله فرازهای قند و نبات مناجات شعبانیه را می‌خواند که یکی آمد دست گذاشت روی شانه‌اش به اشاره که یعنی وقتش است. همه تیز شدند. مداح دعا را قطع کرد و گفت: «خب عزیزان حالا حوالی ساعتی است که امام آمد! به احترام این لحظه همه بلند شویم با هم شعر «خمینی ای امام!» را دم بگیریم». به ساعت نگاه کردم، حوالی 9:30 صبح 12 بهمن. جمعیت، بلند شد. مردها شروع کردند و زن‌ها، پشت‌بندشان: «خمینی ای امام! خمینی ای امام!» نوجوان‌ها هم بلند شده بودند، اما فقط تا همین‌جای شعر را بلد بودند. وقتی داشتیم می‌خواندیم «ای مجاهد ای مظهر شرف! ای گذشته ز جان در ره هدف!» از نابلدی‌شان خنده‌شان گرفته بود و نمی‌توانستند همراهی کنند. بعضی از سن‌دارترها هم شعر را یادشان رفته بود و ما بلندتر خواندیم که صدا برسد: «چون نجات انسان شعار توست، مرگ در راه حق افتخار توست».
خوی پیرزنی‌ام گل کرده بود. می‌خواستم مثل مادربزرگ‌ها دست روی شانۀ نوجوان‌ها بگذارم بگویم این شعرها، تاریخ شفاهی انقلاب ما هستند. رؤیای مردم‌اند که به آواز درآمده‌اند. این‌ها را گرامی‌تر بدارید و مراقبتشان کنید. نباید فراموش شوند. می‌خواستم بگویم ما از شما کوچک‌تر بودیم که دهۀ فجرها، این سرودها را با تمام جانمان فریاد می‌زدیم و کل مدرسه را کاغذ کشی می‌بستیم و با کاغذ رنگی، ریسه درست می‌کردیم و گل لاله دوربُری می‌کردیم و روی تختۀ سیاهمان می‌نوشتیم: «شاه با فرحش دررفت!» مداح دعا را از سر گرفت و من نصیحت‌هایم را برای خودم نگه داشتم تا وقتی که یک گروه سرود نوجوان آمدند جلوی جایگاه. دو تا سرود خواندند یکی از یکی قشنگ‌تر، برای ایران، برای حاج‌قاسم و موشک‌های یادگاری شهید طهرانی‌مقدم. خواندند: «اسطوره‌ها هرگز نمی‌میرند! ایرانِ آرش‌ها، ایران حاجی‌زاده‌هاست امروز!» و همان‌طور که اشک عین دانه‌های تسبیحی نقره‌ای روی چادر مشکی‌ام می‌ریخت، دیدم دخترهای نوجوان دارند به هم می‌گویند: «چقدر شعرش قشنگه! گوشیامونو گرفتیم بگردم ببینم آهنگشو پیدا می‌کنم دانلودش کنم». میان گریه خندیدم! دهه‌نودی‌ها نه فقط رؤیاها که سرودهای خودشان را هم دارند.
آمد! آمد، ناگهان، وسط مراسم و جمعیت شکفت. رهبر آمد و در چهره‌اش هیچ نشان از دلهره و هراس نبود. همان‌طور برای امتش به احترام دست بلند کرد که همیشه، همان‌طور سر حوصله نشست از تاریخ و گذشته گفت و از روزهای آینده که همیشه، تازه شوخی هم کرد! داشت خیلی جدی تعریف می‌کرد چرا ما مرگ بر آمریکا می‌گوییم و سی چهل سال است آبمان هیچ‌رقمه با آمریکا توی یک جوب نرفته. همین‌جا گفت: «به نظر من مسئله در دو کلمه خلاصه می‌شود. آن دو کلمه هم این است که آمریکا می‌خواهد ایران را ببلعد، ملت رشید ایران و جمهوری اسلامی مانع است. گفت رفتم خواستگاری همه‌چیز تمام شده. موضوع در دو کلمه باقی مانده: من می‌گویم دختر شما را می‌خواهیم، آن‌ها می‌گویند غلط می‌کنید!» و خودش هم همراه امتش خندید. جشن بود، روز اول دهۀ فجر، لبخند، ضروری. نوجوان‌ها از خنده ریسه می‌رفتند.
من شاهد عینی یک قرار دعوای واقعی بودم. رهبر ایران، در روز روشن، همان‌جایی بود که همیشه این وقت سال آن‌جا بود، کنار مردمش. روی همان زیلوهای سادۀ سفیدآبی ایرانی، روی صندلی چوبی ساده‌اش نشسته بود و به آمریکا می‌گفت: «من این‌جایم، مثل همیشه. جگرش را داری، بزن!» و آمدن سر این قرار، خیلی جگر می‌خواست و او داشت. دارد. خیلی جگر دارد!
«داستان سیستان» رضا امیرخانی را خوانده‌ام، ماجرای سفر رهبر به سیستان و بلوچستان، و می‌دانم مشی رهبر از دیرباز این بوده که محافظانش را به زحمت نیندازد و همۀ جوانب امنیتی را رعایت کند. همان‌طور که امام به حرف پزشک‌هایش گوش می‌داد و مثل برخی روحانیون خیلی‌ سنتی، مخالف طب نوین نبود، آقا هم نظر متخصصان امنیتی را محترم و نافذ می‌شمارد. این را می‌دانم و همین باعث می‌شود ته دلم بیشتر قنج برود؛ چون می‌دانم به حفظ جان به عنوان یک واجب شرعی قائل است، اما حواسش به این هم هست که حضورش در حسینیه، پیغام واضح قدرت و سیلی محکم حماسه بر صورت دشمن است. صدای این سیلی، در محلۀ لات‌های چشم‌آبی پیچید و عجب مزه داشت! اولین قرار دلیرانۀ عمرم خیلی خوش گذشت. خدا نصیبتان کند!

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA