nojavan7ContentView Portlet

خاطرات آقا
خاطرات آقا

تا حالا به این فکر کرده‌اید که وقتی آقا یک نوجوان سیزده‌ساله بودند، چه کار می‌کردند؟ چطور لباس می‌پوشیدند؟ تفریحاتشان چه بود؟ یا روزهایی که تازه مبارزه با رژیم پهلوی را شروع کرده بودند، پدر و مادرشان چه برخوردی داشتند؟ 
اصلا آدم‌های بزرگ وقتی هنوز خیلی هم بزرگ نشده بودند، چطوری بودند؟ از همان اول با بقیه فرق می‌کردند یا نه اتفاقا شبیه ماها بودند؟ 
سرک کشیدن وسط کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطرات بزرگان همیشه شیرین و خواندنی بوده، چه برسد که آن آدم بزرگ، آقای شهیدمان باشد که این روزها بیشتر از همیشه دل‌تنگشان هستیم. 
اگر دوست داری ماجراهایی از کودکی و نوجوانی آقای شهید را از زبان خودشان بخوانی، از این به بعد هشتگ #خاطرات_آقا را دنبال کن. 
 

1

اولین نغمه‌های قرآن

«مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتاب‌خوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مانوس و با قرآن و حدیث کاملا آشنا بود... ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی می‌خواند و بعضی آیه‌ها را برای ما ترجمه می‌کرد. ما بچه‌ها از صدایش خوشمان می‌آمد و دورش جمع می‌شدیم... حقوق مادرم بر من پایان‌ناپذیر است؛ من اولین نغمه‌های خوش قرآن را از حنجره او شنیدم. داستان‌های گوناگون قرآن و بخصوص داستان‌های پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلا پایه و مایه‌ی معلومات من از زندگی پیغمبران، همان‌هایی است که مادرم برایمان می‌گفت؛ مثلا مادرم حضرت موسی را خیلی دوست می‌داشت و می‌گفت کارهایش جالب است و مثلا با خدا جور خاصی صحبت می‌کند. من هم همین طور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تاثیر ایشان است» (روایت آقا، ص37 و38).

2

دعاخوانی برای مادربزرگ

«مادرم اهل دعا و نماز بود. او محوری بود که همه را به دعا خواندن و به عبادت وادار می‌کرد. یادم هست که ما خیلی کوچک بودیم و اعمال روز عرفه را با مادرم انجام می‌دادیم. چون اعمال عرفه باید زیر آسمان باشد، ایشان سجاده‌اش را در قسمتی از حیاط که سایه بود می‌انداخت و نمازها و اذکار عرفه را که ساعت‌ها طول می‌کشد انجام می‌داد و ما هم دوروبر او مشغول دعا و نماز و عبادت می‌شدیم... ایشان این حالت پرداختن به دعا را از مادربزرگ خودش یعنی بی‌بی یاد گرفته بود. من بی‌بی را دیده بودم، شب‌های جمعه که ایشان به خانه ما می‌آمد، من را کنار خودش می‌نشاند و می‌گفت دعا بخوانیم. من هم مفاتیح را برمی‌داشتم و شروع می‌کردم به خواندن اعمال شب جمعه، خیلی هم لذت می‌بردم؛ آن وقت‌ها دوازده سیزده سالم بود. آن‌قدر از حالت این پیرزن و دعاخوانی‌اش خوشم می‌آمد و محظوظ می‌شدم که شب شنبه به او می‌گفتم: «بی‌بی! بیا همان اعمال دیشب را دوباره انجام دهیم!» چون آخر اعمال شب جمعه نوشته که مستحب است همین اعمال را شب شنبه هم به جا بیاورند. بی‌بی می‌گفت: «نه دیگر، حالا باشد بعدا» (روایت آقا، ص39 و 40).

3

گرمای زیر پوستین آقا

«بیشترین تاثیرپذیری من در دوران کودکی و نوجوانی از پدرم بود. پدرم آن زمان‌ها مردی تند و در عین حال نسبت به ما فرزندان فوق‌العاده بامحبت بود. آقا به خصوص در محبت به بچه‌ها خیلی عجیب بود. من کمتر پدری را دیدم که نسبت به فرزندانش این‌قدر محبت داشته باشد. من می‌گفتم: «آقا محبتش به بچه‌ها، مثل محبت مادرها است.» آقا بچه‌ها را بغل می‌گرفت و می‌بوسید و به شدت نسبت به بچه‌ها علاقه‌مند و دلبسته بود؛ با اینکه گاهی دعوا می‌کرد و در دوران جوانی‌اش بعضی را کتک هم زده بود؛ اما محبتش، از آن جنس احساس محبت‌هایی بود که آدم کاملا می‌فهمید. یادم هست زمستان‌ها وقتی آقا نماز صبح می‌خواندند، من و خواهرم یا برادر بزرگم به اتاقشان می‌رفتیم و روی زانوهایشان می‌نشستیم. در زمستان که اتاق سرد بود، آقا پوستین روی دوش می‌انداختند. ما زیر پوستین آقا می‌رفتیم و ایشان همین‌طور که تعقیبات می‌خواندند، ما را تکان می‌دادند، ما هم خیلی لذت می‌بردیم. بعدها من با بچه‌های خودم همین کار را می‌کردم؛ چون یادم بود که آن وقت چقدر خوشم می‌آمد» (روایت آقا، ص163).

4

بوسه پدرانه

«چهارده پانزده سالم بود. گاهی من و برادرم محمدآقا از پدرمان اجازه می‌گرفتیم و یک صبح تا شب با دوستان برای تفریح به خارج از شهر می‌رفتیم. طلبه‌ها می‌رفتند، ما هم با طلبه‌ها می‌رفتیم. شب که برمی‌گشتیم، خسته و کوفته می‌خوابیدیم. پدرم این‌قدر محبت داشت، با اینکه یک روز خانه نبودیم و فقط از صبح ما را ندیده بود، دلش تنگ می‌شد؛ لذا شب که از نماز برمی‌گشت، ما را که در رختخواب درازکش بودیم -گاهی هم بیدار می‌شدیم، یا بیدار بودیم و به رو نمی‌آوردیم- می‌بوسید. برای همین آقا اجازه نمی‌داد شب بیرون بمانیم؛ حتی در دوران مدرسه نواب که حجره شب‌خواب داشتم خیلی به ندرت آنجا ماندم، شاید فقط یکی دو بار» (روایت آقا، ص164).

5

دفاع جانانه

«من بارها دستگیر شده بودم. آن وقت‌ها هنوز در میان خانواده‌ها، زندان رفتن مثل اواخر مبارزات رایج نبود که زیاد زندان بروند و زندان‌ها پر باشد؛ فقط برخی از معممین زندان بودند. بارها در مجالس خانوادگی یا دوستانه، بعضی‌ها درباره‌ی من اظهار ترحم کرده بودند، اما مادرم با تندی به آنها می‌گفته: «این چیز بدی نیست، ترحم ندارد، جوان است، برای خدا مبارزه کرده، من به او افتخار می‌کنم.» هربار که از زندان بیرون می‌آمدم، وقتی می‌شنیدم برخوردهای مادرم این‌جور بوده و از من دفاع کرده، حسابی خستگی‌ام درمی‌آمد و حس می‌کردم که مادرم مقاوم است. بارها اتفاق افتاده بود که وقتی مادرم برای ملاقات به زندان می‌آمد، اصلا با من مادرانه صحبت نمی‌کرد؛ مثلا تقاضا کند که قدری کوتاه بیایم یا آرزو کند که کاش زندانی نبودم یا مثلا از وضع زندگی ما، از همسرم، از بچه‌هایم حرف ناخوشایندی بزند؛ مطلقا این‌طور نبود. مادرم همیشه با روحیه‌ی خیلی خوب به ملاقانم می‌آمد و با زبان تند و تیز با مامورانی که در اتاق ملاقات یا بیرون از آن بودند، صحبت می‌کرد. هر وقت مادرم می‌آمد، واقعا به قول امروزی‌ها شارژ می‌شدم و احساس می‌کردم اگر ضعف و تزلزلی هم در من وجود دارد، با دیدن او برطرف می‌شود» (روایت آقا، ص48).

6

این دفعه می‌میرم!

«فقط یک بار مادرم در مقابل زندان رفتن من اظهار ضعف کرد و آن سال 53 بود. یک روز بدون مناسبت به من گفت: «اگر این دفعه بروی زندان، من سکته می‌کنم!» این حرف برای من خیلی تعجب‌برانگیز بود و هیچ سابقه نداشت. یادم هست، من داشتم جلوی آینه‌ی روی طاقچه عمامه‌ام را درست می‌کردم که ایشان آمد پشت سرم و گفت: «علی آقا! به تو بگویم این دفعه اگر تو را بگیرند، من می‌میرم!» من کارهایم را پیش آنها علنی نمی‌کردم و توضیح نمی‌دادم که چه فعالیت‌هایی دارم و ظاهر کارم هم خیلی آرام بود. لذا گفتم: «مادر! شما که از این حرف‌ها نمی‌زدید! چرا اظهار ضعف می‌کنید؟ اولا که چرا من زندان بروم؟ ثانیا حالا به فرض اینکه زندان بروم، چرا سکته کنید؟ خب صبر می‌کنید، من از زندان بیرون بیایم؛ اینکه بهتر است.» گفت: «نه، این را واقعا جدی گفتم، اگر رفتی زندان، سکته می‌کنم.»
«اتفاقا بعد از مدت کوتاهی دستگیر شدم و من را از مشهد به تهران آوردند که سخت‌ترین زندان من بود؛ چون تا شش ماه هیچ خبری از خانواده‌ام نداشتم و آنها هم از من خبر نداشتند؛ هیچ رابطه‌ای نبود. بعد از شش ماه اجازه دادند که به منزلمان تلفن کنم. گفتند: «می‌توانی یک تلفن بزنی! کجا تلفن می‌زنی؟» من در طول این شش ماه دائما نگران همین حرف بودم که نکند مادرم واقعا خدای‌نکرده سکته کرده باشد. گفتم: «منزل پدرم.» گفتند: «منزل خودت یا منزل پدرت؟» گفتم: «منزل پدرم.» علتش هم همین بود که می‌خواستم خاطرجمع شوم. تلفن کردم. آقا گوشی را برداشت و احوال‌پرسی کردم. گفتم: «آقا! خانم کجاست؟» گفتند: «خانم خانه نیست.» من خیلی مضطرب شدم. گفتم: «چطور؟ چرا؟ کجا رفته؟ حالش چطور است؟» دیدم نه، آقا خیلی لحنش عادی است: «رفته خانه‌ی فلانی.» منزل همان دوستش که هفته‌ای یک روز روضه زنانه داشت و خانم مقید بود و می‌رفت. دیدم همان روز هفته است. خاطرم جمع شد. گفتم: «خانم سالم است؟ کسالتی ندارد؟» گفتند: «نه؛ الحمدلله خوب است.» بعد احوال عیال و بچه‌های خودم را پرسیدم. گفتند: «دیروز، پریروز اینجا بودند. حالشان خوب است.» و اینجا گوشی قطع شد. معلوم شد که نه، الحمدلله ایشان سالم است و سکته نکرده. وقتی از زندان آمدم بیرون، به شوخی گفتم: «مادر! به وعده وفا نکردی؛ الحمدلله سکته نکردی!» با خنده گفت: «بله الحمدلله سکته نکردم.» غرض، فقط یک بار من از ایشان احساس ضعف شنیدم» (روایت آقا، ص49 و 50).

7

مقید به مستحبات!

«در دوران کودکی مستحبات را انجام می‌دادیم، اما واجبات را غالبا نه! مثلا نماز لیله‌الرغائب جزو اعمالی بود که هر سال به جا می‌آوردیم. مادرم به این نماز مقید بود. ما هم کنار مادرمان می‌ایستادیم و به اتفاق ایشان نماز مغرب را می‌خواندیم و بعد مشغول اعمال لیله‌الرغائب می‌شدیم. یک بار که این نماز را خواندم، در حال سجده آخر خوابم برد و هر کار کردند موفق نشدند من را بیدار کنند. این شد که نماز عشا را نخواندم. برای همین اخوی می‌گفت: «بله، نماز لیله‌الرغائب می‌خواند، نماز عشا نمی‌خواند!» در واقع هم همین‌جور بود. ما در کودکی مستحبات را به جا می‌آوردیم، ولی نماز واجب را خیلی رعایت نمی‌کردیم. روزه هم خیلی دلمان می‌خواست بگیریم، اما نمی‌گذاشتند. پدر و مادرم تا زمانی که مکلف شدیم، اصلا اجازه نمی‌دادند ما روزه بگیریم. خلاصه از آن بچه‌هایی که خیلی زود به سراغ واجبات رفته و از هفت هشت سالگی نماز خوانده باشند، نبودیم!» (روایت آقا، ص172 و 173)

8

شیخ هادی گران‌فروش

«خانواده ما دوران‌های سختی را از لحاظ معیشت و زندگی مادی می‌گذراند که البته هیچ کس هم نمی‌فهمید... مثلا یک وقت وضع معیشتی آقا طوری شد که کتاب‌هایش را می‌فروخت؛ در حالی که ایشان به کتاب‌هایش خیلی علاقه داشت؛ همان حالتی که خود من هم دارم... یعنی واقعا به هیچ چیز از اموال دنیا به قدر کتاب‌هایش علاقه نداشت. با این روحیه‌ی علاقه به کتاب، خوب یادم هست که در دورانی مجبور شد کتاب‌هایش را بفروشد و در عین حال شاید در خانه ما غیر از من والده‌ام کسی این را نمی‌دانست؛ چون آقا گاهی این حرف‌ها را فقط به مادرم می‌گفت. شاید تا الان هم اخوی‌ها ندانند. گاهی مادرم هم باخبر نمی‌شد و فقط من می‌دانستم». 
«آقا در این‌طور موارد میان کتاب‌ها می‌گشت و با دقت و حسرت یکی را برمی‌داشت، دوباره، می‌گذاشت، دیگری را برمی‌داشت... و بالاخره چند کتاب از کتاب‌هایی را که خیلی به دردش نمی‌خورد انتخاب می‌کرد و به من می‌داد و می‌گفت: «علی آقا! بیا این کتاب را ببر بفروش.» دوتا کتاب‌فروشی بود: یکی «آقا شیخ حسین» و یکی هم «آقا شیخ هادی گران‌فروش». آشیخ هادی -خدا بیامرزدش- گران‌فروش و به همین نسبت ارزان‌خر بود. خصوصیتش این بود که هر کتابی را عرضه می‌کردند، می‌خرید؛ چون آدم گران‌فروشی که احتیاجی هم ندارد، می‌تواند کتاب را آن قدر نگه دارد تا بالاخره یک مشتری برایش پیدا شود و آن وقت به هر قیمتی که خواست بفروشد.»
«وقتی کتاب‌ها را می‌دادم به او اگر مثلا قیمت کتاب 50 تومان بود، چانه می‌زد و می‌گفت: «حالا 48 تومان بگیر.» و اصرار داشت هر چه می‌تواند کم کند. می‌گفتم باید از آقایم بپرسم. می‌آمدم و می‌گفتم: «آشیخ هادی می‌گوید 48 تومان.» آقا می‌گفتند: «چاره چیست؟ بده.» البته آن وقت کوچک بودم و خیلی نمی‌فهمیدم این کار حاکی از مناعت است. به هر حال با چنین وضع سختی ایشان زندگی را می‌گذراند و این سختی‌ها را آدم حس می‌کرد... خلاصه در دوران کودکی وضع زندگی ما دشوار و خانواده، خانواده فقیری بود» (روایت آقا، ص98 و 99 و 100).

9

نان جوگندم

«در اوایل آمدن روس‌ها به ایران -یعنی آمدن متفقین که چون فقط روس‌ها به خراسان آمده بودند، گفته می‌شد آمدن روس‌ها- نان گندم کم بود و گیرمان نمی‌آمد و غالبا نان جوگندم می‌خوردیم. همان نانوای سر کوچه ما نان را با آردی درست می‌کرد که مخلوطی از گندم و جو بود. ما مدتی نان جوگندم می‌خریدیم که همان هم به تدریج به نان جو تبدیل شد؛ یعنی گاهی نان جوگندم نداشت و نان جو می‌خریدیم؛ گاهی هم چون جمعیتمان زیاد بود، یک نان گندم با چندتا نان جو یا جوگندم می‌خریدیم. همین نانوایی هم با اینکه نانوایی محله بود و در مرکز شهر نبود، شلوغ می‌شد. جماعت خانواده که دور سفره می‌نشستیم و غذا می‌خوردیم، گاهی اوقات خانم هیچ چیزی نمی‌خورد. از بچگی عادت کرده بودیم که خانم سر سفره چیزی نخورد، برای اینکه بچه‌ها بیشتر بتوانند بخورند. مادرم واقعا زن کم‌توقع و بی‌اعتنا به خوراک بود و اصلا برایش مهم نبود که حتی یک لقمه غذا بخورد؛ اما برای ما خیلی جوش می‌زد و دلش می‌خواست بچه‌هایش را سیر کند. خودش مثلا یک تکه نان یا اگر پنیر داشتیم، نان و پنیر برمی‌داشت و می‌خورد» (روایت آقا، ص99 و 100).

10

لباده چهل‌ساله!

«لباس‌های آقا غالبا کهنه بود. یادم هست در همان دوران بچگی یک شب آقا از نماز برگشت و به اتاق ما آمد. لباده‌اش را که از تنش کند و آویزان کرد، گفت: «من بیست سال است که این لباده را دارم.» این لباده تا بزرگی من هم بود و آن‌طور که من حساب کردم، حدود چهل سال عمر کرد. بعدها پدرم آن را به من داد و من هم مدتی استفاده کردم... البته ایشان به عبا اهمیت می‌داد و هیچ وقت ندیدم که عبای بد استفاده کند؛ همیشه عباهای خوب می‌پوشید. واقعا یکی از خصوصیات بارز زندگی آقا زهد بود؛ یعنی آقا از اینکه زندگی را توسعه بدهد و حتی یک ذره بوی تجمل در زندگی‌شان پیدا شود، گریزان بود... می‌گفت: «این‌ها زیادی‌های زندگی است.» این خصوصیات پدرم در خانه به همه منتقل می‌شد؛ به مادرم هم منتقل شده بود و ایشان به زندگی مرفه، بی‌رغبت و بی‌اعتنا بود. من هروقت فکر می‌کنم، می‌بینم نظیر این را در کمتر کسی دیده‌ام و به نظرم همه باید این حالت را تمرین کنیم» (روایت آقا، ص102).

11

مسئول خرید خانه

«آقا خودش هم اهل خرید بود. ایشان هم از آن آدم‌هایی نبود که صاف برود و بیاید. از نماز که برمی‌گشت چیزهایی که در خانه لازم بود -یا گفته بودند یا خود ایشان فکر می‌کرد لازم است- می‌خرید و می‌آورد. منتها اینکه برای خرید از خانه بیرون برویم و برگردیم، به عهده ما پسرها بود. تقریبا اغلب خریدهای خانه به عهده من اخوی بود و من بیشتر از اخوی. خریدهای نزدیک خانه را هم با عبا می‌آوردم. مثلا بادمجان که می‌خریدم، دستم را داخل آستین عبا می‌کردم و گوشه آن را جلو فروشنده می‌گرفتم و او هم بادمجان‌ها را می‌ریخت داخل عبا و می‌آوردم» (روایت آقا، ص101).

12

فوتبال با قبا

«من پیش از ده سالگی عمامه به سرم و قبا به تنم بود! از همان اوایل با قبا به مدرسه رفتم؛ تابستان‌ها با سر برهنه می‌رفتم و زمستان که می‌شد، مادرم عمامه به سرم می‌پیچید. همه می‌دانستندکه من بنا است طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می‌خواست و مادرم به شدت دوست می‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم. اما اینکه لباس ما را از اول این لباس قرار دادند، به این نیت نبود، بلکه به خاطر این بود که پدر با همه کارهای رضاخان پهلوی مخالف بود؛ از جمله اتحاد شکل لباس. رضاخان لباس فعلی مردم را که از اروپا آمده و لباس فرنگی بود، به زور به مردم تحمیل کرد. خود ایرانی‌ها لباس خاصی داشتند و همان را می‌پوشیدند، ولی او اجبار کرد که باید این‌طور لباس بپوشید و این کلاه را سرتان بگذارید! ... پدرم دوست نمی‌داشت که ما هم همان لباسی را بپوشیم که رضاخان به زور می‌گوید و با کت و شلوار و کلاه به شدت مخالف بود؛ از این جهت، لباس ما را همان لباس معمولی خودش، یعنی لباس طلبگی قرار داد... البته طلبگی و لباس طلبگی به هیچ وجه مانع کارهای کودکانه ما نمی‌شد؛ یعنی وقتی می‌خواستیم بازی کنیم، عمامه را در خانه می‌گذاشتیم و به کوچه می‌آمدیم و با همان قبا می‌دویدیم و بازی می‌کردیم. با همان وضع و حال و چهره کودکانه هم به مدرسه می‌رفتیم و می‌آمدیم. البته اینکه جلو بچه‌ها، با قبای بلند و لباس متفاوت باشیم، طبعا اسباب زحمت بود و مقداری حالت انگشت‌نمایی داشت ولی ما با بازی و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران می‌کردیم و نمی‌گذاشتیم که در این زمینه‌ها سخت بگذرد» (روایت آقا، ص174 تا 176).

12

«ما تقریبا تا حدود سال 34 در خانه برق نداشتیم... آن زمان خانه‌های معمولی و مردم متوسط هم برق داشتند، منتها ما نداشتیم؛ یا به خاطر اینکه شاید کمی پایین‌تر از متوسط بودیم یا به این دلیل که آقا خیلی به این چیزها رغبتی نشان نمی‌داد... تا اینکه بالاخره یکی از دوستان پدرم به نام آقای سبط آمد و آنقدر با ایشان محاجه کرد تا ایشان قانع شد که برای خانه برق بکشد. سیصد تومان پول ودیعه برق بود. سیصد تومان را به شرکت برق دادیم و مجوز دادند و آمدند کنتور را نصب کردند. بعد هم گفتند خودتان برق‌کش بیاورید سیم بکشد. در محل سیم‌کشی داشتیم به نام آقای چرخکار که مرد متدین و خوبی بود... آقای چرخکار آمد و چند روز در خانه ما کار کرد. همان روز اول مقداری سیم کشید. شب که شد، گفت: «امشب یک شعله برق برایتان جور می‌کنم که از همین امشب از برق استفاده کنید؛ کجا بکشم؟» گفتیم: «بیاور اتاق آقا.»... یک شعله برق آنجا وصل کرد و اتاق روشن شد. شب جمعه بود، مادرم گفت بنشینیم دعای کمیل بخوانیم. زیر آن شعله برق، نشستیم و اولین استفاده ما از برق این بود که با مادرم و بعضی دیگر از بچه‌ها دعای کمیل خواندیم.  بعد از دعای کمیل گفتیم چراغ را خاموش کنیم که برای آقا چیز جدیدی باشد. آقا که آمد، طبق معمول رفت در جایش نشست، ناگهان یکی از ما برق را وصل کرد و چراغ روشن شد و آقا جا خورد؛ باورش نمی‌آمد که روشنایی برق این‌قدر خوب است» (روایت آقا، ص104 و 105).

14

معلم سخت‌گیر

«در دوران دبستان بود که من درس طلبگی را هم شروع کردم. پدرم علاقه خیلی زیادی داشت که فرزندانش طلبه شوند... لذا با اینکه مرد ملا و مجتهد و صاحب‌نظر و صاحب‌فتوایی بود، اما وقتش را صرف تدریس برای ما می‌کرد... آقا اول درس، مطلب دیروز را می‌پرسید یا می‌گفت: «اینجا را بخوان.» یا گاهی اوقات وسط درس، سوال می‌کرد یا چیزی می‌گفت و می‌پرسید که فهمیدید؟ و اگر «آره» می‌گفتیم، می‌گفت: «چی بود؟ بگو.» این‌ها چیزها خطرناکی بود و اگر چنانچه پاسخ ما مطلوب واقع نمی‎‌شد، مسلما دست آقا بلند می‌شد و همان جا سر درس می‌زد؛ نمی‌گذاشت برای بعد! حالا اگر همیشه تادیب نبود، نفس این توجه آقا واقعا ما را می‌ترساند. لذا هر کدام از ما دو نفر دلمان می‌خواست که طرف دورتر از دست آقا بنشینیم، منتها اخوی چون بزرگ‌تر و طبعا زورش بیشتر و مسلط بر بنده بود، من را هل می‌داد و من ناخواسته آن طرف نزدیک آقا قرار می‌گرفتم و در نتیجه، با اینکه بیشتر دست روی او بلند می‌شد، غالبا روی سر من فرود می‌آمد!» (روایت آقا، ص180 تا 184).

15

از خجالت آب شدم

«یک بار آقا گفت که عید قربان هم نماز بخوانیم... در مسجد اعلام کردند که آقا فردا می‌آید نماز. اتفاقا آن سال هم عید قربان در تابستان بود. مسجد را فرش کردند. صبح رفتیم و دیدیم جمعیت خوبی آمده‌اند اما مثل عید فطر و با آن شکوه نبود؛ چند صفی ایستاده بودند. من دیدم دیگر لزومی ندارد برای این چند صف بروم بالای منبر و بخوانم. گفتم هم در نماز شرکت می‌کنم و هم دعا را همین‌طور در نماز می‌خوانم. صف دوم سوم ایستادم. آقا قرائت را خواند تا رسیدیم به قنوت و من هم از روی کتاب شروع کردم خواندن: «اللهم اهل الکبریاء و العظمه و اهل الجود و الجبروت...» قنوت اول که تمام شد، اشتباهی صدا زدم: «الله اکبر، رکوع»؛ حالا هیچ وقت عادت نداشتم که حتی آن جاهایی هم که باید به رکوع می‌رفتیم، چنین چیزی بگویم؛ از همان بچگی هم که بعد از مدرسه برای نماز می‌رفتیم من گاهی برای آقا تکبیر می‌گفتم، اما هیچ وقت نمی‌گفتم: «الله اکبر، رکوع»؛ اما اینجا که جای رکوع نبود این‌طور گفتم. هیچ کس هم اعتنا نکرد و دستشان را برای قنوت بعدی بلند کردند و ادامه دادند. من دیگر از خجالت نتوانستم بخوانم. یادم هم نیست که بعد از آن دعا را چه کسی ادامه داد» (روایت آقا، ص134).

16

زیارت پدرپسری

«آقا غیر از حرم صبح، تقریبا هر شب هم حرم می‌رفت. من هر شب با پدرم حرم مشرف می‌شدم. حرم که می‌رفتیم، پدرم زیارت امین الله می‌خواند؛ زیارت جامعه را هم مکرر می‌خواند؛ لذا زیارت ایشان طول می‌کشید. من هم جامعه را از روی مفاتیح می‌خواندم. این‌قدر خواندم که حفظ شدم. یک شب از حرم که بیرون آمدیم به پدرم گفتم: «آقا من امشب جامعه را از حفظ شدم.» پدرم خیلی خوشحال شد و نوازشم کرد و بارک‌الله گفت. از همان زمان هنوز هم زیارت جامعه را حفظ دارم... بعد از حرم به خانه می‌آمد و مشغول مطالعه می‌شد. ما شام می‌خوردیم و می‌خوابیدیم، در حالی که آقا هنوز مشغول مطالعه بود. برای همین ما اصلا خوابیدن آقا را یادمان نمی‌آید... یعنی آقا شب دیر می‌خوابید و آن‌قدر عاشق مطالعه بود که تا دیروقت مطالعه می‌کرد، آن هم با آن چراغ‌های لامپای قدیمی که باید نزدیک چراغ می‌نشست و مطالعه می‌کرد. بنابراین همیشه وقتی ما می‌خوابیدیم آقا بیدار بود؛ همچنان که هروقت هم بیدار می‌شدیم، آقا بیدار بود» (روایت آقا، ص138 و 139).

17

حاج‌آقای سیزده‌ساله

«همان اوقات که من خودم مقدمات می‌خواندم، دو نفر روضه‌خوان پیش آقا آمدند و از ایشان درخواست کردند که به آنها درس بدهد. ایشان گفته بود: «پیش علی آقا درس بخوانید.» درس خواندن آنها پیش من هم خیلی بامزه بود؛ هروقت درس گفتن خودم به آنها را یادم می‌آید، خنده‌ام می‌گیرد. من بچه بودم و با عبا و قبا و عمامه می‌رفتم به این افراد بزرگ‌تر از خودم درس می‌دادم. آنها نسبت به من مردان مسنی بودند؛ من آن وقت سیزده سال داشتم و آنها حدودا سی‌ساله بودند... یکی از این دو نفر شاگرد ما حق شاگردی را اداء و من را وارد منبر کرد. او در خانه خودش روضه ماهانه زنانه داشت. یک روز به من گفت: «ما یک روضه‌ای داریم، شما هم منزل ما بیا منبر برو.»... من گفتم: «از آقا بپرسم اگر اجازه داد، می‌آیم.» وقتی به آقا گفتم و اجازه داد، گفتم: «خب، من بلد نیستم.» گفت: «من یادت می‌دهم.»... دوتا کتاب بزرگ را دستم داد و گفت برو بخوان.
دوسه نفر رفتند روضه خواندند و نوبت من شد. صاحب مجلس گفت: «آقای خامنه‌ای بفرمایید!» من هم کتاب‌ها زیر بغل رفتم طرف اتاق زن‌ها... دیدم زن‌ها پشت‌درپشت نشسته‌اند. برایشان جالب و عجیب بود که یک پسربچه کوچک عمامه‌ای سرش است و می‌خواهد منبر برود! یک منبر سه‌پله‌ای گذاشته بودند. خواستم بروم بالای منبر، جرئت نکردم؛ نشستم پله اول منبر. بعد که به پدرم گفتم ملامتم کرد. مجمع الفروع را باز کردم و بنا کردم مسائل را از رو خواندن... با این منبر خجالتم ریخت؛ دیدم حاضرم بار دیگر منبر بروم» (روایت آقا، ص186 تا 189).

18

تابستان بدون تعطیلی 

«وقتی تابستان در حوزه درس‌ها تعطیل می‌شد، پدرم می‌گفت: «خیلی‌خب، حالا شروع کنیم و درس بگذاریم.» گاهی یک درس و گاهی دو درس برای من شروع می‌کرد. پدرم می‌گفت: «اصلا معنی ندارد تابستان تعطیل باشد. ما در نجف تابستان و زمستان درس خواندیم. در نجف با آن هوای گرمی که داشت مرحوم میرزای نائینی بالای پشت‌بام مسجد هندی شبی یک ساعت درس می‌گفت. حالا این آقایان در هوای به این خوبی برای چه درس‌هایشان را تعطیل می‌کنند؟ اینجا تابستانش مثل زمستان نجف است؛ چرا شما تعطیل می‌کنید؟ حوزه هم بیخود تعطیل می‌کند.» لذا به ما هم اجازه نمی‌داد و ما تابستان‌ها هیچ‌وقت درس را تعطیل نمی‌کردیم. من تا مشهد بودم، هیچ وقت در تابستان و ماه رمضان و محرم، تعطیلی نچشیده بودم! حتی تا روز ششم و هفتم محرم درس می‌خواندم و وقتی که دیگر پدرم می‌خواست مجلس روضه برود و آماده نبود درس بگوید، چهار پنج روزی تعطیل می‌کردیم» (روایت آقا، ص191).

19

نامه چرب‌ونرم

«اولین بار سال 36 یا 37 بود که گفتم یک سفر بروم برای منبر. با طلبه‌های مدرسه نواب مشورت کردم و در نهایت تصمیم گرفتم بروم سبزوار. روز حرکت با دو نفر از دوستان، سوار قطار شدیم. در قطار با هم بودیم، اما آنها به تهران می‌رفتند. به من گفتند: «شما چرا سبزوار می‌روی؟ سابقه‌ای داری؟»گفتم: «نه.» گفتند: «بیا تهران.» گفتم: «آخر من به پدرم نگفته‌ام.» گفتند: «حالا بعدا می‌گویی، نامه می‌نویسی.» در این خلال رسیدیم به ایستگاه سبزوار. ایستگاه سبزوار در بیابان بود و با شهر هم خیلی فاصله داشت. گفتم: «باشد، می‌رویم تهران.» آمدیم تهران... از منزل آقای لنکرانی به آقا نامه نوشتم: «من اینجا نمازهایم را تا شما نگفته‌اید، مجبورم جمع بخوانم؛ چون احتمال دارد سفر معصیت باشد و نماز من تمام باشد و احتمال هم دارد شما راضی باشید و نمازم قصر باشد.» با یک زبان چرب و نرمی نوشتم که «البته من می‌دانم که شما راضی هستید و سفرم، سفر معصیت نیست، پس نمازم را قصر می‌خوانم!» نامه را فرستادم و اثر هم کرده بود. من با پدرم تا اواخر همین‌طور بودم و اگر ایشان جایی را اجازه نمی‌داد من نمی‌رفتم و رعایت می‌کردم» (روایت آقا، ص198 و 199).

19

آقازاده بی‌پول

«من از اول دأبم هیچ وقت نبود که به پدرم بگویم پول ندارم. شاید در دوران طلبگی، یک بار هم اتفاق نیفتاد. حالا گاهی شوخی می‌کردیم و چیزی می‌گفتیم و مثلا در نامه می‌نوشتیم: «پیک محبت شما نرسید!» اما اینکه خودم بروم و مطالبه کنم، هیچ وقت چنین چیزی اتفاق نیفتاد... چون پدرم عالم و پیش‌نماز و در گوشه‌ای از این مملکت کسی بود و مریدان و مسجدی داشت، همه خیال می‌کردند «علی‌آباد شهری است!» اما من هم در دوران طلبگی‌ام در قم گرسنگی کشیدم؛ گاهی -البته مدت کوتاه- پول نداشتیم که حتی نان خالی بخریم و بخوریم و بارها اتفاق می‌افتاد که یکی دو تومان از همدیگر قرض می‌گرفتیم. وقتی از قم برگشته بودم یک روز از منزل خودم به مدرسه نواب می‌رفتم. آن زمان تازه متاهل شده بودم؛ یادم آمد که باید برای منزل چیزی بخرم و ببرم، برای ظهر هم هیچ چیز نخریده بودم. در جیبم دست کردم؛ کمتر از یک تومان و حتی شاید کمتر از پنج ریال، پول خرد در جیبم بود. ظواهر امر هم اصلا نشان نمی‌داد که این‌طور شرایطی داشته باشم. بی‌اختیار خنده‍ام گرفت. با خودم فکر کردم حالا همه خیال می‌کنند که «فلانی آقازاده است و در جیب‌هایش پول هست.» ولی هیچ چیز نبود! احساس راحتی و سبکی کردم. طبعا طلبه این‌طور است» (روایت آقا، ص201 و 202).

20

«اولین باری که من از زندان آزاد شدم خیلی جالب بود. روز معینی آمدند و گفتند: «بیایید، وسایلتان را جمع کنید و بروید.»... آمدم خانه. عصر تابستان بود و هوا گرم. هیچ کس از خانواده خبر نداشت. من هم دلهره داشتم؛ با خودم می‌گفتم: «حالا چه جوری برخورد می‌کنند. آقا چه می‌گوید؟ آقا که حتما دعوا می‌کند. خانم چه می‌گوید؟» هنوز به در خانه نرسیده بودم که یکی از بچه‌ها بیرون آمد و من را دید. دوید و گفت: «علی آقا آمد.» خانه شلوغ شد. آن وقت تابستان‌ها گوشه حیاط فرش می‌انداختند و سماور می‌بردند و می‌نشستند. همه بروبچه‌ها هم بودند. وارد که شدم، دیدم والده‌مان دارد به طرف من می‌آید. من را که دید، بغل گرفت و بوسید و همان اول گفت: «من به تو افتخار می‌کنم.» تا دیدم حال و هوای خانه این‌جوری است، خیالم راحت شد. در این فاصله، به آقا هم خبر دادند و ایشان هم پایین آمد. دست آقا را بوسیدم و دیدم نه، آقا هم هیچ دعوا یا اوقات‌تلخی نکرد که مثلا بگوید: «این کارها چیست؟!» الحمدلله، به خیر گذشت. آقا فقط گفت: «ریشت چه شده؟» گفتم: «زدند دیگر!» در زندان دو بار ریش من را زدند که یک بار اینجا بود و یک بار هم سال 54 در زندان کمیته» (روایت آقا، ص151 و 152).

ریشت چه کار شده؟

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA