nojavan7ContentView Portlet

شکارچی دیو بنفش
قسمت دوم
شکارچی دیو بنفش
محدثه اکبرپور

زمین دوباره زیر پایم سفت شده. سرم را بالا می‌آورم. همه‌چیز سرجایش است. خانه روی سرمان خراب نشده. شایان خودش را چسبانده به محمد. محمد خودش را مچاله کرده زیر پتو.

1

می‌گویم: «دیدی چه گندی زدی؟! حالا چطوری از خونه بریم بیرون؟»
شایان می‌گوید: «نه مخمد... من دروغ نگفتم... گند نزدم!»
محمد پتو را می‌زند کنار و می‌رود لب پنجره. 
شایان می‌گوید: «حالا دیو بنفش ما رو می‌خوره؟»
من هم می‌روم تا از پنجره بیرون را دید بزنم. شایان هوار می‌کشد: «دیو بنفش می‌خواد من رو بخوره؟»
می‌‌خواهم بگویم نه چلمن جان، ما یک چیزی گفتیم، تو‌ چرا باورت شده، اما محمد دوباره غافلگیرم می‌کند و می‌گوید: «بله. داره می‌آد تو رو بخوره! بس که دروغ سرهم کردی، جاسوس هزارجانبه!»
شایان می‌‌گوید: «نه... من...» 
زمین دوباره می‌افتد به لرزیدن. وااای! زیر پایم خالی می‌شود. گندش بزنند! باید فرار کنیم. باید از خانه برویم بیرون. تمام می‌شود. زود تمام می‌شود.
محمد می‌دود و می‌چپد زیر پیشخان آشپزخانه. من هم پشت‌سرش. شایان همان‌طور سیخ می‌ایستد وسط اتاق و زل می‌زند به سقف. هرچه صدایش می‌کنیم نمی‌آید. معلوم نیست دارد زیرلب چه به هم می‌بافد. آخرسر داد می‌زند: «من دروغ نگفتم، به ‌جون ‌خدا! دیو بنفش از خقیقت بدش می‌آد.» و می‌دود سمت اتاق مامان اختر.
عجب دیو بازی‌‌ای! شایان هم حسابی رفته توی نقشش. حالا هم دست‌ در دست مامان اختر دارند می‌آیند اینجا، مثل دو تا قهرمان که قرار است همه‌چیز را درست کنند. یاد سالیوان و مایک وازوفسکیِ شرکت هیولاها می‌افتم، ترکیبی از اقتدار مامان اختر و شایان ‌کچلِ خنده‌دار. گندش بزنند! اصلاً تو کتم نمی‌رود. چرا مامان‌ اختر این‌قدر کشته‌مردۀ شایان است. به‌خاطر همین هم سمعکش را برداشتم. آره، برداشتم، همان موقع که گذاشتش روی میز. تا دیگر هی شایان کچل چغلی نکند و هی مامان‌ اختر ازش طرفداری نکند.
هنوز از بیرون سروصداهای عجیب می‌آید. مامان اختر خودش را که زیر پیشخان آشپزخانه جا کرده هیچ، این شایان را هم گذاشته روی پاهایش. با چشم‌های گردشده نگاهمان می‌کند و می‌گوید: «شایان می‌گه زلزله شده! من که خواب بودم نفهمیدم.» 
من هم می‌گویم: «بله، شده. چیه؟ نکنه زلزله رو هم می‌خواین بندازین گردن ما؟»
محمد دارد برایم ابرو می‌پراند. نمی‌داند سعید جانش کاری کرده کارستان. مشتم را یواشکی باز می‌کنم و سمعک را بهش نشان می‌دهم. محمد می‌گوید: «دمت گرم، بابا! ایول!»
و دوباره می‌رود توی کار شایان بدبخت و بهش می‌گوید: «داشتی اقرار می‌کردی. بگو دیگه!»
شایان می‌گوید: «دیگه خرف نمی‌زنم، وگرنه زلزله می‌شه.»
محمد می‌گوید: «چون دروغ‌گویی!»
اما شایان با چشم‌های بسته «نه‌خیر» را پشت‌سرهم آن‌قدر داد می‌زند تا دوباره زمین می‌لرزد. خدایاااا!
امشب زمین چه‌ مرگش شده؟! گوشیِ ما را که امشب ازمان گرفتند. مامان اختر هم که گوشی‌‌اش را همیشه می‌گذارد توی خانه، انگار تلفن ثابت است. حالا هم رعشه افتاده به جان زمین. انگاری واقعاً دیوی چیزی راه افتاده. محمد هم که ول‌کن نیست. می‌دانستم جاسوس‌بازی‌های شایان خیلی رو‌ی مخش است، اما نه این‌قدر. هرچه بهش چشم و ابرو می‌آیم که ول کن توی این بزن‌وبرقصِ زمین، ول‌کن نیست. می‌روم سراغ تلویزیون، شاید به یک دردی بخورد و بفهمیم چه خبر است. شاید هم دیو بنفش...
چه صدای وحشتناکی از بیرون... دوباره زمین می‌لرزد. ولی انگار این بار خسته شده و یواش‌تر می‌لرزد. صدای غرش می‌آید. این دیگر خود دیو است! 
شایان فریاد می‌زند: «دیو بد! دیو دروغ‌گو!»
زلزله تمام می‌شود. چه خاکی... چه خاکی بریزم به فرق سرم؟ ای خدا! این کلید لعنتی! شایان مسخره! مامان‌این‌ها چرا رفتن؟! چرا صدای محمد درنمی‌آید؟ نکند مرده؟! نگاهش می‌کنم. میخ شده روی تلویزیون. زیرنویس تلویزیون را نگاه می‌کنم: واویلا! اسرائیل حمله کرده...
دهنم را باز می‌کنم که داد بزنم. مامان‌ اختر دهنم را می‌گیرد. صورتش قرمز شده. حتماً از ترس است. چشم‌های سبزش را از من برمی‌دارد و به تلویزیون می‌دوزد. شایان هی می‌گوید: «چی‌ شده؟ تو تلویزیون چی نوشته؟» 
ما چشم می‌دوزیم به مامان اختر. کنترل را از دستم می‌کشد. تلویزیون را خاموش می‌کند. نفس توی سینه‌ام حبس می‌شود. نمی‌دانم قرار است چه بلایی سرمان بیاید. ترسم هم عجیب‌غریب شده و قلبم یک جور دیگری به تالاپ‌تلوپ افتاده. کفری‌ام، از دست اسرائیل. رنگِ پریدۀ شایان عصبانی‌ترم می‌کند.
«مخمد، من دروغ نگفتم. به جون خدا!»
محمد دست شایان را گرفته. فقط نگاهش می‌کند و سر تکان می‌دهد که می‌دانم، می‌دانم. بعد هم تقریباً بغلش می‌کند.  شایان خودش را از بغل او بیرون می‌کشد و خیره بهش می‌گوید: «دیو بنفش داره می‌آد من رو بخوره؟» 
هنگ می‌کنیم. نمی‌دانیم چه باید بگوییم. 
شایان می‌گوید: «مامان اختر، قصه‌ش رو بلدی؟!»
مامان اختر چهره درهم می‌کشد و می‌گوید: «بلندتر بگو. سمعکم نیست، نمی‌شنوم.»
محمد می‌گوید: «دیو بنفش قصه نداره، شایان. الکی گفتیم بهت.»
شایان می‌گوید: «خمۀ دیوها قصه دارن.»
مامان خطر با تعجب نگاهشان می‌کند و می‌گوید: «چه خبرتونه؟ چی شده؟ ای خدا! این سمعک من چرا یهو غیب شد؟»
دست می‌کنم توی جیبم. سمعک مامان اختر را می‌دهم بهش. شایان می‌بیند و با فریاد می‌گوید: «خیلی بدی! چرا سمعک مامان ‌اختر رو...»
«الآن وقت دعوا نیست!»
صدای پرابهت مامان‌ اختر است. دلم را آرام می‌کند. مامان اختر، که تازه دارد سروصداها را می‌شنود، سر می‌چرخاند به‌طرف پنجره و می‌گوید: «چه سروصدایی داره این... این... این زلزله!»
شایان شروع می‌کند به تعریف کردن، آن هم با گریه؛ می‌گوید به دیوی قسم خورده که نمی‌شناخته... می‌گوید تا راستش را گفته زمین لرزیده... می‌گوید دیو از خقیقت گفتن او بدش می‌آید. 
زمین چند بار آرام وسط حرف‌هایش می‌لرزد. حالا ترسم عوض شده. چه ترس عجیبی! باآنکه می‌ترسم، دلم می‌خواهد بروم کنار پنجره و داد بزنم: «گندت بزنند، بچه‌کش نامرد! برو بمیر، آشغال! برو بمیر!» 
انگار یکهو شجاع شده‌ام. محمد داد می‌زند: «دیو بنفش دروغ‌گو!» 
من هم داد می‌زنم: «گندت بزنند!»
مامان خطر نگاهمان می‌کند و با صدایی که انگار عوض شده می‌گوید: «گفتید دیو بنفش؟!»
شایان اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: «آره. بنفش...»
زمین دوباره کمی تکان می‌خورد. مامان خطر شایان را سفت بغل می‌کند و می‌گوید: «آروم باش! نفس عمیق بکش، می‌خوام برات مهم‌ترین قصۀ دنیا رو بگم؛ قصۀ دیو بنفش!»
دست می‌کشد روی سر ماشین‌شدۀ شایان و می‌گوید: «حقیقت دیو بنفش رو نابود می‌کنه، به‌خاطر همین با هرکی راست بگه می‌جنگه تا همه از گفتن حقیقت بترسن.»
شایان می‌ترسد؛ از چشم‌هایش پیداست. هی به پنجره نگاه می‌کند و هی خودش را توی بغل مامان اختر جمع می‌کند. بعد می‌گوید: «پس باید دروغ بگیم؟ من دیگه دروغ می‌گم.‌»
مامان خطر می‌گوید: «نه! ما نباید ازش بترسیم، و الا دروغ برنده می‌شه. همه فکر می‌کردن با دروغ همه‌چی درست می‌شه. اما پسر نونوا این‌طور فکر نمی‌کرد. اون یه پسر کوچیک بود، قدش کوتاه بود. نمی‌تونست کمک باباش نون بپزه اما یه‌عالمه شجاعت توی دلش بود. پسر نونوا یه شب شجاعتش رو نشون داد و راست گفت. دیو فکر کرد الآنه که بقیه هم یاد بگیرن. پس بلند شد تا حسابش رو برسه، اما پسر نونوا باز هم راست گفت، چون شجاع بود. اون هی راست گفت، همۀ راست‌های زندگیش رو...»
زلزله! ... نه! این زلزله نیست، زلزله نیست. نیست. مشتم را گره می‌کنم. این دفعه هرچه بوده نزدیک ما ترکیده. ابروهای محمد دارند می‌لرزند، مثل لب‌های مامان اختر. مامان اختر خودش را می‌چسباند به دیوارۀ پیشخان و ما را می‌کشد توی بغلش. زمین آرام می‌شود. شایان رو به مامان اختر می‌گوید: «بگو، مامان اختر! پسر نونوا خِی راس می‌گه؟»
«آره، جونم. هی راست گفت. توی چند دقیقه هی گفت و گفت. دیو افتاده بود روی زمین  و هی دست‌وپا می‌زد. همه‌جا به لرزه افتاد. بعد همۀ مردم شهر شروع کردن به راست گفتن و دیو بنفش مرد.»
لبخندی کوچک می‌آید روی لب‌های شایان. بعد دوباره می‌ترسد و می‌گوید: «دیو بنفش کسی رو نخورد؟»
«نمی‌دونم.»
شایان با التماس و خواهش می‌گوید: «مامان اختر، بدون. بدون دیگه! کسی رو خورد؟»
«من فقط می‌دونم‌ پسر نونوا به این چیزها فکر نمی‌کرد. آدم‌های شجاع بلدن به بعضی چیزها فکر نکنن. پسر نونوا هم به این چیزها فکر نکرد. فقط...»
«فقط شجاعت و حقیقت بازی کرد.» 
این را محمد می‌گوید. درست می‌گوید. می‌دوم طرف بطری و می‌آورمش. همه دارند من را نگاه می‌کنند. دستم را بالا می‌آورم و فریاد می‌زنم: «شجاعت حقیقت است، حقیقت شجاعت است!» و همه با من تکرار می‌کنند، حتی مامان‌ اختر. بطری روی زمین... چرخش و چرخش و چرخش... هنوز نایستاده که زمین دوباره می‌لرزد. شایان با چشم‌های گرد می‌گوید: «یه نفر... یه مردمی داره خقیقت می‌گه! خمه امشب دارن شجاعت خقیقت بازی می‌کنن!»
قلبم دارد تندتند می‌کوبد و می‌خندم. می‌ترسم و می‌خندم. بطری رو به محمد می‌ایستد. محمد می‌گوید شجاعت. 
شایان می‌گوید: «نه‌خیر. اگه راست می‌گی که شجاعی، باید خقیقت رو بگی.» 
آخ آخ آخ! عجب حرفی زد این شایان کچلِ دووجبی! دیگر همه‌‌مان شروع می‌کنیم به حقیقت گفتن، بدون نوبت، تند‌تند. دیو بنفش باید دست‌وپا بزند و شایان حسابی کیف کند. مامان اختر می‌گوید وقتی بچه بوده، برادر کوچکش، همان دایی اصغر، صداش می‌کرده اختر خطر، بس‌ که اذیتش می‌کرده. آن‌قدر که اگر تا آخر عمر همه‌مان برایش استغفار کنیم، کم است. من می‌گویم که از عمد کلید خانه را با کلید اتاق عوض کردم تا شایان گند بزند و مامان اختر برای اولین‌ بار دعوایش کند. محمد می‌گوید تیله‌های شایان را برداشته تا در عوض دهن‌لقی‌هایش حسابی بچزاندش. شایان هم می‌گوید: «به ‌جون خدا هیچ‌وقت نمی‌خواستم خبرچینی کنم! فقط بعضی وقت‌ها از دهنم می‌پرید!»
خلاصه که تا همین الآن هی حقیقت گفتیم و هی زمین لرزید و هی شایان خوشحال شد که دیو بنفش دارد آخرین دست‌وپایش را می‌زند. تا اینکه بالأخره لرزش‌ها تمام می‌شود و او خوابش می‌برد. البته هنوز صدای خروپفش درنیامده. به قول محمد، این یعنی هر لحظه ممکن است بلند شود و چهارچشمی نگاهت کند. راست هم می‌گوید. همین الآن با چشم‌های بسته دارد می‌گوید: «مخمد، یه چیزی بگم خقیقتش رو می‌گی؟»
«آره، بگو.»
«تو از تولد من ناراختی؟»
«نه داداش.»
«یعنی خوشحالی؟»
«آره.»
شایان، همان‌طور با چشم‌های بسته، نیشش باز می‌شود و می‌گوید: «فردا هم‌ خوشحال باش.»
«باشه.»
صدای خروپفش بلند می‌شود. 
مامان اختر کنترل را برمی‌دارد و تلویزیون را روشن می‌کند. کمی می‌رود جلوتر تا بهتر بتواند زیرنویس را بخواند. اشک‌هایش می‌ریزند. می‌گوید: «ولی حقیقت رو که نمی‌‌شه کشت!»
چشم می‌دوزم به زیرنویس تلویزیون: «در پی جنایت سحرگاه امروز رژیم صهیونی، تنی چند از فرماندهان و دانشمندان به شهادت رسیدند. سردار سرلشکر حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و جمعی دیگر از...»
قلبم دارد بدجوری می‌کوبد.
از ترس نیست!

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA