آخر کدام بچهای کلید خانه را از پنجرۀ طبقۀ هفتم بیرون میاندازد و راستراست راه میرود بدون اینکه مامان اختر، بلندقدترین مامانبزرگ این اطراف، دعوایش کند؟ خب اشتباهی بندازد، چه ربطی دارد؟ اصلاً اگر من اشتباهی یک کلید اسباببازی میانداختم بیرون که تکهبزرگهام گوشم بود! مثلاً امشب آمدم خانۀ داییاینها خوش بگذرانم. آخر باباومامانهایمان با هم رفتهاند قم. مامان اختر هم سمعکش را برداشته و خوابیده. من و محمد هم قرار گذاشتیم تا خودِ صبح بازی کنیم. بعد این دو وجب و نیم بچه گند زده به خفنترین شب ما. از بیخوابی دارد میمیرد، اما نمیرود به قول مامانم کلهاش را بگذارد. یک ساعتی است که هی داد میزند: «من هم بازی بدین! من هم میخوام شجاعت خقیقت بازی کنم!» و از این جور چرتوپرتها. ما هم رفتیم توی اتاق و در را قفل کردیم تا هرچقدر میخواهد جیغ بزند و گلویش را پاره کند. اما بد جوری رکب خوردیم. آنقدر ساکت شد که فکر کردیم خوابش برده. در را باز کردن همان و آویزان شدن به در و دعوا سر کلید اتاق و آپرکات و فتیلهپیچ همان. آخرش هم شایان کچل اشتباهی کلید خانه را بهجای کلید اتاق از پنجره انداخت بیرون.
ما هم گفتیم: «اگه خودت رو هم تیکهپاره کنی، ما دیگه هیچوقت بازیت نمیدیم. برو از تنهایی بمیر!»
کاش لال شده بودیم! یکهو کلهاش مثل یک توپ قرمز شد و داد زد: «میرم به مامان اختر میگم شما بازیم نمیدین!»
درحالیکه مامان اختر مامان اختر میگفت، رفت سراغش. نصفهشبی بیدارش کرد و مجبورش کرد سمعکش را بگذارد توی گوشش تا بشنود که نمیدانم داداش مخمد و سخید من را بازی نمیدهند... سخید به من میگوید شایان کچل... سعید را بلد است بگوید. از لج من اینطوری میگوید. مامان اختر هم، اصلاً انگارنهانگار که کلیدی از پنجرهای افتاده بیرون، مثل همیشه آن چشمهای سبزش را دوخت به ما و چروکهای وسط ابرویش را چپاند توی هم و به قول مامانم، همانطور که یک عمر به شاگردهای مدرسهاش غیظ میکرد، به ما غیظ کرد و گفت: «باز به هم افتادین بچه رو بازی نمیدین؟! اگه بازیش میدادین، اون هم کلید خونه رو اشتباهی بیرون نمینداخت. من بودم، شما دو تا رو هم از پنجره مینداختم بیرون. یه دور با شایان بازی کنین. بعدش هم سریع برین بخوابین. فهمیدین؟ بعدش خواب!!»
من هم یک جور چندشی گفتم: «چشم!» اما کم نیاوردم؛ هیچوقت کم نمیآورم. تا مامان اختر سمعکش را از گوشش برداشت و روسری را پیچید دور سرش و با گفتنِ آخ پشت به ما خوابید، دستهایم را مثل مار انداختم دور گردن شایان، سرِ گِرد و کچلش را سفت مالیدم و گفتم: «بریم بازی!» چشمک محکمی هم به محمد زدم. او هم همهچیز دستگیرش شد. لُپ پروپیمان داداشش را کشید گفت: «اون هم چه بازیای!»
شایان با لبخند ورآمدهاش گفت: «شجاعت و خقیقت!»
من هم گفتم: «نهخیر! وخشت و خقیقت!»
و با محمد زدیم زیر خنده. من و محمد خیلی با هم هماهنگیم، مثل دوقلوهایی که یکیشان چاق است و آن یکی لاغر، یکیشان کوتاه است و آن یکی بلند و کشیده. همسن هم هستیم. فقط من یک هفته از او زودتر به دنیا آمدهام. البته قرار بود من یک هفته دیرتر به دنیا بیایم، اما به قول مامانم زدم توی صف و اورژانسی به دنیا آمدم. به قول مامانم، خدا خواسته بهم عزت بدهد. بهخاطر همین هم من الآن بازی را شروع میکنم. دور هم نشستهایم. نقشههای خفنی توی سرم وول میخورند. میخواهم حساب این شایان کچل را برسم. محمد پشتبهپنجره نشسته. وقتی چهارزانو مینشیند، برای خودش یک مثلث برموداست؛ از آن مثلثهایی که قاعدهشان دراز است. یک جوری این دو برادر به هم خیره شدهاند که من را یاد فیلمهای بزنبزن میاندازند. من فقط صدای نفسنفس زدنِ خودم را میشنوم و صدای تیکتیک ساعت را که دارد سۀ نصفهشب را نشان میدهد. یک نفس بلند میکشم و کف دستم را محکم میکوبم روی زمین. توقع دارم زمین بلرزد که نمیلرزد. نمیدانم این دو تا چلمن چرا بروبر من را نگاه میکنند.
«بکوبین دیگه!»
شایان میکوبد، بد هم میکوبد. شترق صدا میدهد و دستم کباب میشود. محمد هم نامردی نمیکند و یکی شترق میکوبد روی دست شایان. با ابهت میگویم: «هرچی میگم موبهمو تکرار میکنین. قسم به حقیقتها...»
آنها هم تکرار میکنند. شایان حسابی جوگیر شده؛ نیمخیز شده و از ته حلقش داد میزند. من سعی میکنم صدایم خشن و مرموز باشد، مثل فیلم ارباب حلقهها.
«قسم به ترسها! قسم به خونِ سیاهِ دیوِ بنفش!»
شایان با اخم نگاهم میکند و میگوید: «دیو بنفش نداریم که!»
محمد میگوید: «میخوای بازی کنی یا نه؟»
شایان میگوید: «مامان اختر تا خالا قصهش رو نگفته، قسم نمیخورم!»
محمد، که از لبخند یواشکیاش معلوم است از بازی جدید خوشش آمده، به شایان میگوید: «یه قسمه. بخور دیگه!»
شایان هم زود راضی میشود. فریاد میزنم: «قسم به خونِ سیاهِ دیوِ بنفش!»
آنها تکرار میکنند.
«ما از مرگ نمیترسیم، از ترس نمیمَرگیم!»
شایان میگوید: «هان؟! از ترس چی نمیشیم؟»
«از ترس نِ می مَر گیم، یعنی نمیمیریم با لهجۀ دیوها.»
محمد میخندد و شکم بزرگش بالا و پایین میرود. من بلندتر داد میزنم: «تکرار کنین!»
و آنها تکرار میکنند.
«حقیقت باد دیوِ بنفش! شجاعت باد ترس! طوفان باد باد! باد باد باد...!»
چقدر کیف دارد چند نفر هرچه میگویی گوش کنند. دستهایم را بالا میبرم تا آنها هم ادای من را دربیاورند بعد داد میزنم: «دیوِ بنفش! ترسوها و دروغگوها را بخور!»
تا میخواهند تکرار کنند، با یک اخم پرمایه شبیه اخمهای مامان اختر خفهشان میکنم. آخر به قول مامانم ابروهایم مثل ابروهای مامان اختر هشتیاند. قدوبالایم هم به مامان اختر رفته، بلند و کشیده. همه ساکت میشوند، بهجز ساعت. شایان با چشمهای ماسیدهاش زل زده به من. بطری لیموناد را جوری میچرخانم که رو به شایان بایستد. شایان هم بدش نمیآید، خیلی هم کیف میکند. روی زانوهایش میایستد و با ادای حالبههمزنی میگوید: «شجا... خَقیقت!»
یکهو تغییر تاکتیک میدهد. محمد هم، انگارنهانگار که من یک هفته از او بزرگترم، سرخود با دادوفریاد و اخموتَخم میگوید: «اِ...! حقیقت؟ پس بگو ببینم! تو من رو لو دادی؟»
شایان باتعجب میگوید: «من؟ چی؟ من لوت دادم؟»
آخ جان! دعوا. دارد دعوا میشود. محمد میگوید: «تو به مامان گفتی بهجای خونۀ کامی میرم گیمنت؟»
«نه، من خیچی نگفتم!»
و دادوهواری راه میاندازند که بیا و ببین! هی از محمد اصرار و از شایان انکار. محمد حسابی قاتی کرده. من هم، که باید خودی نشان دهم، وسط دادوبیداد آن دو تا هی به شایان میگویم: «دروغگو!» یک بار هم میگویم: «دیو بنفش بهت رحم نمیکنه، بدبخت!»
همۀ گندهایی را که محمد زده مادرش فهمیده. حتماً همین دو وجب بچه لوش میدهد دیگر! پس چی! شایان هم که همهاش میگوید: «نه، مامان خودش فهمید، مامان خودش فهمید!» عجب مامان فهمیدهای!
محمد هم او را گوشۀ رینگ میاندازد و مشت پشتِ مشت...
«دروغ میگی. تو جاسوسی، جاسوس کوچولوی مامان! من رو باش که بهخاطر به دنیا اومدنت چقدر خوشحال شدم!»
یا خدا! شایان قرمز شده. کم مانده بزند زیر گریه و برود سر وقت مامان اختر.
«نه مخمد! من جاسوس نیستم... به جون خدا!»
تا این را میگوید، زیر پایم میلرزد. زلزله... زلزله است... لعنتی! دارد همهجا را میلرزاند. یا خدا! میدوم طرف در، زمین میخورم، بلند میشوم. تا در راهی نمانده. هی زیر پایم خالی میشود. بالأخره میرسم. اما در! گندش بزنند! در قفل است! من! شایان! کلید! پنجره! داد میزنم: «در قفله!» مینشینم و سرم را میگیرم...
شکارچی دیو بنفش
nojavan7ContentView Portlet
قسمت اول
شکارچی دیو بنفش
محدثه اکبرپور
این شایان دووجبی یک اعجوبهای است که نگو! پسرداییام را میگویم. به ح میگوید خ، مثلاً به حقیقت میگوید خقیقت! عجیب نیست؟ خیلی هم خرشانس است.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet