سال 1337در محلهای در جنوب شهر تهران به دنیا آمد. از همان بچگی عاشق فکر کردن و گشتن دنبال جواب سؤالهای سخت بود. یکی از بچهمحلها خوب شطرنجبازی میکرد. چند باری با هم بازی کردند و هر بار منصور بازنده بود. هرچه تلاش میکرد، نمیتوانست بازی را ببرد، اما اهل کم آوردن و پاپسکشیدن هم نبود. آنقدر بازی دوستش را نگاه کرد و از هر باخت، نکته تازهای یاد گرفت تا بالاخره یک روز بازی را برد. بعد از آن هم، هرچه دوستش تلاش کرد دیگر نتوانست برنده باشد.
آن سالها آدم بزرگها هم خیلی اهل علم و سواد نبودند، چه رسد به تشویق کردن بچهها برای درس خواندن و یادگرفتن؛ اما منصور با بقیه فرق داشت. سال 1355 از دبیرستان محلهشان تنها یک دانشآموز در کنکور قبول شد: منصور عسکری، فیزیک هستهای دانشگاه شیراز. رشتهای که آن روزها تازه در ایران راه افتاده و پر بود از سؤالهای بیجواب. به عشق دنیای حیرتانگیز فیزیک، راهی دانشگاه شد، اما چیزهای مهمتری در شیراز پیدا کرد.
دانشجو شدنش همزمان شد با اوجگیری انقلاب و منصور را خیلی زود شیفته امام کرد؛ آنقدر که وقتی توصیهشان به جوانان برای روزهگرفتن دوشنبه و پنجشنبهها را شنید، تا آخر عمر، این دو روز را روزه بود. بیشتر اوقات دیوان اشعار امام را دست میگرفت و بلندبلند از رویش میخواند. فقط اینها نبود. مکتب امام، آدمها را عاشق سربلندی و استقلال کشور میکرد و منصور جوان، با همه هوش و استعدادش، فهمیده بود کشور بدون فناوری هستهای محکوم به شکست و وابستگی است.
دانشگاه شیراز، هم او را به دانشجویان خط امام وصل کرد، هم به چند دوست خوب. آنقدر خوب که تا آخر در کنارهم ماندند و نه فقط سرنوشت خودشان که آینده کشور را هم تغییر دادند. با مسعود علیمحمدی در خوابگاه دانشگاه آشنا شد و با فریدون عباسی در دانشکده فیزیک. دوستیشان از فیزیک هستهای شروع شد، اما تا آسمان ادامه پیدا کرد. کارشناسیارشد را که در شیراز گرفت، چندین دانشگاه بهدنبال استخدامش بودند، اما عضویت در سپاه و هیئتعلمی شدن در دانشگاه امامحسین علیهالسلام را بیشتر از بقیه دوست داشت. با دوستان کاربلدش دورهم جمع شدند و گروه فیزیک دانشگاه را تأسیس کردند.
هرچه بیشتر میخواند، سؤالهای بیجواب بیشتری پیدا میکرد که دوست داشت حلشان کند. وسط دنیای کوانتوم و هسته و تابش و انرژی، دنبال راحتی و آسایش مردم میگشت. پژوهشهایش یا به ساخت دستگاه جدیدی در پالایشگاهها منتهی میشد یا با خودش راحتی کادر درمان و روشهای جدید بهبود بیماران صعبالعلاج را میآورد. میگفت مردم باید طعم شیرین پیشرفت هستهای را در زندگی عادیشان بچشند تا خودشان با جان و دل پایش بایستند.
با فریدون عباسی، محسن فخریزاده، داریوش رضایینژاد، مسعود علیمحمدی و خیلیهای دیگر دورهم جمع شدند تا برای کشور کاری کنند. صنعت هستهای کشور از همین جمع جوان پاگرفت و ریشهدار شد. همیشه این طور نبود که شرایط آماده و هموار باشد، اما این چیزی نبود که بتواند او را دلسرد کند. با همه سختیها و خوندل خوردنها، تأسیس خیلی از گروههای علمی و سازمانهای تخصصی، به همتش گره خورده است؛ یکی از مهمترینهایش سپند. با دکتر فخریزاده نشستند و نامش را «سازمان پژوهش و نوآوری دفاعی» گذاشتند تا مخفف کلماتش بشود سپند. دکتر منصور عسکری همانقدر که در شکافتن دل هستهها و بیرون کشیدن انرژی از آنها متخصص بود، معجزه کردن با کلمات را هم خوب میدانست.
هم زیاد شعر میخواند، هم زیاد شعر میگفت. سر کلاس، برای دانشجوهایش شعر میخواند. در خانه هم، سالگردها و تولدها، هدیه ویژه بابا سرودهای تازه بود. آرزویش بود روزی در جلسه شاعران با آقا بنشیند و شعرهایش را بخواند. اگر چاپشان میکرد تا الان چندین جلد کتاب داشت، اما هیچوقت فرصتش را پیدا نکرد؛ چون عضو هیئتعلمی مرکز علم و فناوری فیزیک دانشگاه جامع امام حسین علیهالسلام، مسئول مرکز فلسفه علوم طبیعی دانشگاه، همکار در مجموعه تحقیقاتی وزارت دفاع و همچنین نماینده وزیر دفاع در شورای امنیت ملی بودن، وقت زیادی از او میگرفت.
با همه اینها همیشه مشغول یاد گرفتن بود. به روسی، ترکی، فرانسه و انگلیسی مسلط بود. چند سال اخیر هم تمرکزش را گذاشته بود روی زبانهای چینی و عبری؛ چون معتقد بود دانستنش نیاز فعلی کشور است. آنقدر خواند و یاد گرفت و به دیگران یاد داد و کشور را روی مرزهای دانش جلو برد که دشمن از وجودش احساس خطر کرد. دهها پیام دعوت از معتبرترین مراکز علمی و پژوهشی دنیا برایش میآمد و او بیتوجه به همه وعدههای خارجی، تنها با حقوق استاد دانشگاهی در ایران، کار خودش را میکرد. وقتی دیدند این چیزها وسوسهاش نمیکند، شیوهشان را عوض کردند: اسمش رفت در فهرست تحریمهای بینالمللی. مقالات علمیاش را در هیچ مجله معتبری در دنیا چاپ نمیکردند. همین باعث شد گرفتن مدرک دکترایش بیشتر از بیست سال طول بکشد، اما این اتفاقها هم باعث نمیشد نسبت به آرمانی که در سر داشت ذرهای تردید کند.
سالهای طولانی بود که گاهوبیگاه تلفن خانهشان زنگ میخورد و صدایی پشت خط میگفت: «ما از فعالیتهای آقای عسکری خبر داریم. بهش بگید دست از این کارها برداره، وگرنه دیگه به خونه برنمیگرده.» به گوشی همسر و دخترهایش هم پیام میفرستادند که اگر بابایتان را دوست دارید، از ادامه مسیر منصرفش کنید. دخترها که سؤال میکردند: «بابا مگه چی کار میکنی که این همه تهدیدتون میکنن؟» میگفت: «هرچی کمتر بدونید برای خودتون بهتره.» بااینحال، همسرش بیشتر از چهل سال پابهپای او مانده بود. از همان سالهای انقلاب فرهنگی که دانشگاهها تعطیل شد، اما منصور در کامفیروز استان فارس ماند و با خانهای محلی درگیر شد تا حق کشاورزها را پس بگیرد، تا این سالها که خار چشم آمریکا و اسرائیل شده بود.
دشمن همان سالها دوست خانوادگیشان، دکتر علیمحمدی را هم ترور کرد؛ اما او، هر روز با لبخند به خانه برمیگشت و با خودش همه نگرانیها را میبُرد. ماندهترین غذای یخچال را گرم میکرد و میخورد. هرچه اصرارش میکردند که غذای تازه برای خوردن هست، راضی نمیشد. میگفت: «بالاخره یکی هم باید اینا رو بخوره دیگه!» ظرفها را هم خودش میشست. دخترها دلشان میسوخت؛ چون دستهای بابا بر اثر کار زیاد با پرتو و اشعه، بیشتر اوقات تاول و زخم داشت، اما اصرارها بیفایده بود. دوست داشت با این کارها، سختی و اضطراب اهالی خانه را کم کند.
در همه زمینهها همینطور متواضع و بیادعا بود. اگر کسی شغلش را میپرسید، میگفت: «معلمم.» حتی دوست نداشت بگوید استاد دانشگاه! اما کشور که با بنبستهای فکری و گرههای کور در زمینههای دفاعی یا هستهای مواجه میشد، یکی از اولین کسانی که در سازمانها اسمش به میان میآمد خودش بود. سال 1399 که دکتر فخریزاده شهید شد، تهدیدها به او نزدیک و نزدیکتر شد و کارهایش چندین برابر. بعد از آن دیگر کسی توی خانه ندید شبها بابا از پشت میزش در گوشه پذیرایی بلند شود و برود توی اتاق بخوابد. آنقدر همانجا مینشست و چشمش لابهلای کاغذها و برگهها میرفت و میآمد تا روی هم میافتاد و خوابش میبرد.
شب 23 خرداد، پرتابه رژیم صهیونیستی درست در وسط همان پذیرایی منفجر شد تا او را که سالها زیر لب خوانده بود: «مبادا همچو قو آرامآرام، اسیر جذبه دریا بمیرم ...» به آرزویش برساند. دکتر منصور عسکری به همراه همسر، دختر، نوه سهساله و 60 شصت نفر از اهالی بلوک 12 شهرک شهید چمران راهی آسمان شد؛ مردی که صدها دانشجو و دانشمند پرورش داد، جوانه کوچک انرژی هستهای را درخت تنومندی کرد که در سراسر خاک ایران ریشه دواند و شیوههای نوین دفاع از کشور را تا جایی جلو برد که هیچ دشمنی تصورش را هم نمیکند.
nojavan7CommentHead Portlet