nojavan7ContentView Portlet

مردی که هیچ کاری برایش سخت نبود
درباره شهید دکتر اکبر مطلبی‌زاده
مردی که هیچ کاری برایش سخت نبود
حسنا حق‌شناس

ساعت زنگ خورد. موقعیت برایش آشنا بود؛ مثل همیشه یا رد موکت روی پیشانی‌اش مانده بود، یا پشت کامپیوتر، میان خروارها کتاب خوابش برده بود. بازهم یادش نمی‌آمد دیشب چه زمانی پلک‌هایش روی هم افتاده و چه زمانی کار را تعطیل کرده بود.

1

اگر بخواهند از زندگی او فیلمی بسازند، بعید است اسم آن را چیزی جز «بدون توقف» بگذارند. اولین پرده فیلم، در دل گرمای نفس‌گیر یزد ضبط می‌شود: یک مردادِ سال 1342، در شهری که بعدها همیشه به آن افتخار می‌کرد به دنیا آمد. خانواده پدری‌اش از معماران بنام شهر بودند. از همان کودکی اهل تلاش بود. کنار پدرش خانه می‌ساخت و بنا آباد می‌کرد. در بزرگسالی هم دست از آباد کردن برنداشت. زمانی که معاون پژوهشی شهید فخری‌زاده بود، درباره‌اش گفته بودند: «اگر یک بیابان به آقای مطلبی‌زاده بدهید، آنجا را آباد می‌کند و تحویل می‌دهد. بدون اینکه یک بار بگوید نمی‌توانم یا سخت است.» تنها زمانی که به‌جای آباد کردن تخریب کرده بود، وقتی بود که در سِمت تخریب‌چی گردان، کنار سلیمانی‌ها خط مقدم جبهه را آباد می‌کرد.
کارگردان باید بداند که «صدا» و «دوربین» برای فیلم گرفتن از زندگی او، دو مفهوم کاملاً بی‌معنا هستند؛ چراکه زندگی مطلبی‌زاده همیشه از «حرکت» شروع می‌شد؛ مانند یک ماشین آخرین سیستم حرکت می‌کرد و هر کجا گرهی می‌دید با چنگ و دندان بازش می‌کرد. عاشق کارهای سخت بود و هیچ ترسی از انجام‌ دادن نشدنی‌ها نداشت. منطقی هم بود. کسی که رانندگی را پشت تانک‌های به غنیمت گرفته شده از دشمن یاد گرفته است، باید هم تعریف متفاوتی از سختی داشته باشد!
اینکه می‌گویند هم‌زمان چند هندوانه را با هم بلند نکنید، درباره او صدق نمی‌کرد. کارها را مانند هندوانه‌های سنگین از زمین برمی‌داشت و در تمامشان بهترین بود. هم‌زمان هم کار می‌کرد، هم درس می‌خواند و هم به‌شدت در مسابقات ورزشی موفق بود. آن‌قدر باهوش بود و مفاهیم را زود یاد می‌گرفت که نیمکت‌نشینی بی‌قرارش می‌کرد. دلش می‌خواست تمام سؤالات ذهنش را پیدا کند. هر وقت نبود، باید در کتابخانه پیدایش می‌کردی. اگر هم کتابخانه نبود، جایی را شبیه کتابخانه می‌کرد و مشغول مطالعه می‌شد. اولین دیدار او و همسرش وقتی رقم خورد که او در ماشین مشغول مطالعه‌ کردن بود. حاج‌خانم همان‌جا متوجه شد که عشق اول و آخر اکبرآقا کتاب است و بس.
اگر کارگردان گمان می‌کند که تمام قسمت‌های فیلم لابه‌لای قفسه‌های کتاب ضبط می‌شود، باید بداند که با رفتن اکبر آقا به جبهه، فصل جدیدی از زندگی او رقم خورد. از آنجایی که عشق فراموش‌شدنی نیست، در میان بحبوحه‌‌ جنگ هم مطالعه ‌کرد و در آزمون سراسری شرکت کرد. در رشته شیمی دانشگاه زاهدان قبول شد. 
جنگ از نظر عاطفی تأثیر عمیقی بر او گذاشته بود. مدام شعر «کجایید ای شهیدان خدایی» را زمزمه می‌کرد. دلش پیش دوستان شهیدش جامانده بود و می‌خواست هرطور شده دِینش را به آن‌ها ادا کند. با صلابتی که از فرزند کویر انتظار می‌رود، از عشق به وطنش می‌گفت و برای آرام‌ کردن رگ غیرتش، بیشتر از چهارده ساعت کار می‌کرد. زمان کار و مطالعه آن‌قدر غرق در موضوع می‌شد که یک بار حتی متوجه دزدیده شدن موتورش نیز نشده بود. نه خسته می‌شد و نه از نفس می‌افتاد. در انگیزه، کسی به گردِ پای او نمی‌رسید؛ نه برای اینکه در جوانی عضو تیم ملی دانشجویانِ تنیس روی میز بود، بلکه نمی‌خواست در هیچ رقابتی مغلوب باشد. 
ارشدش را در رشته مهندسی شیمی، از دانشگاه شیراز گرفت. با تبحری که داشت وارد فضای صنایع نفتی شد. او و همکارانش یکی از اصلی‌ترین تأمین‌کننده‌های ابزارآلات استخراج نفت از چاه‌های نفتی بودند. شرکت به زحمت سرپا ایستاده بود. خودش تزریق سرمایه می‌کرد و هیچ‌جوره کوتاه نمی‌آمد خط تولیدی که از صفر بنا شده بود از بین برو‌د. 
فیلم‌بردار باید بداند که ممکن است هزاران بار یک قسمت را ضبط کند؛ چراکه او بچه‌ کویر بود و وقتی عزم کاری را می‌کرد، از هیچ، همه‌چیز می‌خواست و هیچ‌چیزی نمی‌توانست مانعش شود. هر کجا تحریم بودیم، یا آن را دور می‌زد یا خودش قطعات را می‌ساخت. به‌خاطر شناخت بالایی که از حوزه‌های مختلف و مواد گوناگون داشت، وارد فضای هسته‌ای شد. برایش فرقی نمی‌کرد در کدام جبهه تلاش کند. پای ایران که درمیان بود، از وسط گود کنار نمی‌رفت. آن‌قدر سرش را بالا گرفت و تحریم‌ و تهدید دشمن را ریز دید که ارسال پیام‌های گاه‌وبیگاهِ تهدیدآمیز به خود و خانواده‌اش شروع شد. سنگ صبور خانواده بود. نُقل تمام مجلس‌ها. اهل شوخی و بگوبخند. آن‌قدر شاد بود که کسی باور نمی‌کرد هر شب خواب ترور خودش را می‌بیند. آن‌قدر این خواب را دید و به آن عادت کرد که وقتی سال ۸۸ در قالب نامه برایش بمب ساعتی فرستادند، نامه را مثل کتاب‌های خوانده‌شده‌اش بست و به خدمتش ادامه داد. 
وقتی فیلم‌بردار به کلاسِ درس او می‌رسد، باید با ظرافت بیشتری پیش برود. خطش مانند کارنامه خدماتش زیبا بود. آن‌قدر فرمول‌ها و نمودارهای درس را با دقت و حوصله می‌کشید که هیچ دانشجویی راضی به پاک ‌کردن تخته نمی‌شد. ظاهرش هم مانند خطش بود. البته اگر پیراهنش ماهی یک‌بار با روان‌نویسی که همیشه توی جیبش بود سبز و آبی نمی‌شد، خوش‌پوش‌تر هم به نظر می‌آمد. برای تربیت دانشجویانش از جان مایه می‌گذاشت. آن‌ها را عین فرزندان خودش می‌دانست. از هیچ کمکی به آن‌ها دریغ نمی‌کرد. از رهن کردن خانه تا به خطر انداختن جانش، برای تهیه مواد خطرناک موردنیاز پایان‌نامه‌هایشان همه را بدون هیچ چشم‌داشتی انجام می‌داد. در رابطه با همکارانش هم همین بود. بعد از شهادت شهید رضایی‌نژاد، مانند پدری که پسرش را از دست داده باشد، در سوگ او نشست.
فصل‌های کتاب زندگی‌اش را مانند کشورش هر روز آبادتر از قبل می‌کرد. تسویه‌حساب‌های قبل نماز و سجده‌های طولانی پرسوزوگدازش نشان می‌داد که خودش را هیچ و خدماتش را ناچیز می‌دانست.
اردیبهشت بود، آخرین روزهایی که به بهانه تولد پسرش خانوادگی کنارهم نشسته بودند. کسی نمی‌دانست خرداد پیش رو قرار است آبستن چه حوادثی باشد. قبل اینکه شمع‌ها خاموش شود رو کرد به پسرش. پشت شعله لرزان شمع، چهره‌اش پدرانه‌تر از همیشه بود. گفت: «اجداد من وطن‌پرست بودند. برای وطن خیلی کارها کردند. از ما هم نسل‌به‌نسل خواستند که برای وطن کار کنیم.» شمع داشت خاموش می‌شد. انگار آن شب حرف‌های مهمی داشت: «الان که اینجا روبه‌روی تو نشستم، نمی‌توانم بگویم برای وطن چه کار کرده‌ام ... پدرم از من این را خواست و من هم از تو می‌خواهم یک روزی دستاوردهایت را به فرزندانت نشان دهی و بخواهی این مسیر را ادامه دهند.»
۲۳ خرداد ۱۴۰۴، درحالی‌که کسی از عظمت کارهای انجام‌شده او خبر نداشت، آخرین قسمت فیلم زندگی‌اش ضبط شد و دیگر «کجایید ای شهیدان خدایی» را زمزمه نکرد. از هیچِ این دنیا، همه‌چیز را خواست و با شهادتش، پایان فیلم را برای همیشه باز گذاشت.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA