nojavan7ContentView Portlet

مردی که تا آخر رزمنده بود
درباره شهید دکتر محمدمهدی طهرانچی
مردی که تا آخر رزمنده بود
راضیه سعادتی

همیشه می‌گفت: «من هم در جوانی و هم در میان‌سالی رفیق شهید داشتم. آدم وقتی رفیقاش شهید می‌شن دیگه فاصله‌ای بین خودش و موضع احساس نمی‌کنه. وقتی بهم می‌گن از فلان موضع ترور در رفتی، یا فلان خطر از بغل گوشت رد شد و ... برام فرقی نمی‌کنه. از سال ۱۳۶۱ تا ۱۴۰۱ چهل سال گذشته، ولی من همیشه منتظرم خمپاره بغلم بیاد پایین». او و دوستانش همه از یک جنس بودند؛ تلاشگرانی که هیچ‌چیز نمی‌توانست جلویشان را بگیرد؛ نه تحریم‌های عجیب‌غریب و نه محدودیت‌های تعیین‌شده از جانب اجنبی!

1

رزمنده

تخصصش فتونیک، مغناطیس و سیاست‌گذاری علم و فناوری بود. دائم در تلاش بود بلکه مشکلی را حل کند. رزمنده‌ای که در کمین فرصت‌ها بود. رئیس دانشگاهی که اگر چند روزی دانشگاه‌ها تعطیل می‌شد، در آن مدت چند کتاب می‌خواند تا بتواند برای مسئله‌ای که در دانشگاه و یا صنعت گره‌ای ایجاد کرده، ایده‌ای پیدا کند و آن را عمیق و ریشه‌ای حل کند. معمولا ایده‌های خلاقانه‌ای به ذهنش می‌رسید. برای دیگران سوال شده بود که چه‌طور این‌همه طرح و ایده در ذهنش نقش می‌بندد؟ در جواب می‌گفت: «نمی‌دونم به ولله. کمک خداست. فقط خدا.»
استاد تمام دانشگاه شهید بهشتی که از نوجوانی تیزهوش‌تر از دیگران بود و از همان موقع در لیست ترور. روزهای اول انقلاب محمدمهدی عضو گشت‌های امنیتی بود. همان روزها یکی از خانه‌های تیمی منافقین را گرفتند. لیست ترور را که پیدا کردند، دیدند تا نفر پنجم ترور شده. اسم او کنار شماره هشتم بود: محمدمهدی طهرانچی. 
وقتی جنگ شروع شد هم یک جا ننشست. لباس رزم به تن کرد و در بخش اطلاعات‌عملیات مشغول شد. دفعه اولی که به جبهه رفت در یکی از عملیات‌ها تیر مستقیم به سرش خورد. زمانی که به بیمارستان منتقل شد با همان نارنجک‌هایی که به لباسش وصل بود او را به اتاق عمل بردند. یک رزمنده هیچ‌وقت سلاحش را زمین نمی‌گذارد حتی در اتاق عمل! کمی از دوره نقاهتش می‌گذشت که خبر شهادت دوستش ولوله‌ای در دلش به پا کرد. به هر طریقی که بود خانواده را راضی کرد تا دوباره به جبهه برگردد. سال 1361 بود که برای بار دوم راهی جبهه جنوب شد؛ بازهم اطلاعات‌عملیات. این بار با دوستانش مشغول صحبت بودند که یک دفعه خمپاره 120 کنارشان پایین می‌آید و هر سه با هم مجروح می‌شوند؛ اما او باز هم کوتاه نیامد و برای بار سوم هم به جبهه رفت. برای پیروی از قانون تا سه نشه بازی نشه، این بار هم مجروح شد و بازگشت. برگشتن‌هایش از جبهه با خودش نبود، هر سه بار برش می‌گرداندند.
فرصت‌ها را به‌راحتی از دست نمی‌داد. در اولین کنکور بعد از انقلاب شرکت کرد و در رشته فیزیک دانشگاه شهید بهشتی قبول شد. در سال‌های جنگ رزمنده بودن جزئی از روحش شده بود. هیچ‌چیز نمی‌توانست جلویش را بگیرد. حتی درس‌های سنگین دانشگاه هم مانع رفتنش نشد. هم‌زمان که دانشجو بود، سه بار دیگر هم به جبهه رفت؛ بااین‌حال، در تمام دوران دانشجویی می‌گشت و سخت‌گیرترین استادها را پیدا می‌کرد تا با آن‌ها کلاس بردارد. دانشجوهای دیگر از آن‌ها فراری بودند، اما او معتقد بود که این‌طور می‌تواند درس را بهتر یاد بگیرد.

2

استاد

تدریس را از همان سال‌های ۶۸، ۶۹ شروع کرد. با یک کلاس پنجاه نفره که شلوغ‌ترین کلاس بود. شاگردانش را دوست داشت و همین، معلمی و تدریس را برایش جذاب می‌کرد.    
وقتی به مسکو بورس شد می‌توانست در کنار درس خواندن، شغل جانبی هم داشته باشد، مثل خیلی از افراد دیگر؛ اما او اعتقاد داشت باید هرچه زودتر درسش را تمام کند و برگردد ایران تا در کشور خودش کار کند.    
وقتی برگشت، تدریس را از سر گرفت. با جدیت و تعصب درس می‌داد. زود شروع می‌کرد و دیر تمام می‌کرد. گاهی برای طراحی سؤالات امتحانی یازده ساعت زمان می‌گذاشت. حالا خودش شده بود همان سخت‌گیرترین استاد که می‌خواست شاگردانش خوب درس را یاد بگیرند.    
علاقه به یادگیری، بیشتر و بیشتر دانستن در روحش جریان داشت. هر بار قبل از رفتن به جبهه برای برادر کوچکش کتاب‌های علمی می‌خرید و می‌گفت: «کتابا رو بخون، من که برگشتم خلاصه‌شون رو برای من بگو.» کتاب‌ها دروازه‌ای بودند که او را به جهان علوم و چیزهای ناشناخته‌ راه می‌دادند. همین کنجکاوی و اصرار بر دانستن بود که باعث می‌شد آن‌قدر در مطالعاتش عمیق ‌شود. اگر نمی‌شناختی‌اش و با او هم‌کلام می‌شدی، فکر می‌کردی هر چیزی خوانده باشد، الا دکترای فیزیک. شخصی که برای مسئله‌ای با ایشان مشورت کرده بود می‌گفت: «من مدت‌ها فکر می‌کردم دکتر طهرانچی، دکترای جامعه شناسی دارند.»
از همان روزهایی که لباس رزم به تن کرده بود و رزمندگی جزئی از روحش شده بود دیگر هیچ‌چیز نمی‌توانست جلویش را بگیرد. بعد از جنگ سنگر جدیدش را پیدا کرد. دانشگاه و مدیریت آموزش عالی همان سنگری بود که باعث شد محمدمهدی طهرانچی دوباره نامش در لیست ترور قرار بگیرد، بس که این سنگر برای دشمن دردسر ایجاد می‌کند. دوستان و همکارانش وقتی کارهای او را می‌دیدند می‌گفتند: «این می‌خواد چی کار کنه؟ با سرعت جت پیش می‌ره. ما پشت سرش بدوییم هم جا می‌مونیم.» تصمیمش را گرفته بود. می‌خواست تا آخر عمر رزمنده بماند. یک گردان رفیق داشت که در جبهه جلوی چشمانش شهید و مجروح شده بودند. همیشه احساس می‌کرد به تک‌تک آن‌ها مدیون است. در شهادت دکتر علی‌محمدی، او اولین نفر بر سر پیکر دوستش حاضر شد و اولین نفری بود که خبر شهادت دکتر شهریاری را شنید و برایش کفن برد. هر وقت حرف از شهید علی‌محمدی و شهید شهریاری می‌شد می‌گفت: «آمریکا و کشورهای غربی تا یه حدی می‌ذارن کشورهای دیگه به علم دست پیدا کنن. اگر دانشمند یک کشوری به خط قرمزهایی که آمریکا تعیین کرده برسه، حذفش می‌کنن. علی‌محمدی و شهریاری به‌خاطر همین ترور شدن»؛ بااین‌حال، باز هم از چیزی نمی‌ترسید و جسورانه به راهش ادامه می‌داد. می‌گفت: «من باید وظیفه‌م رو انجام بدم. به سبب وظیفه‌م هم الان تو خطرم. من نگاه می‌کنم ببینم وظیفه‌م چیه، همون رو انجام می‌دم. هر جا می‌رم، اونجا رو قطب عالم می‌دونم. به‌جای دیگه‌ای هم فکر نمی‌کنم». همین نگاهش هم باعث می‌شد که در دوره‌های مختلف مسئولیتش و یا با بالاتر رفتن سمتش تغییر خاصی در وضع زندگی‌ا‌ش رخ ندهد و از آنچه که بوده فاصله نگیرد. هر وقت هم اگر حرفی یا تهمتی زده می‌شد، اعتقاد داشت که «إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا». خودش را درگیر حواشی نمی‌کرد. فقط به قله‌ای که باید فتح می‌کرد چشم می‌دوخت و به راهش ادامه می‌داد. می‌گفت: «این کار من نیست که بخوام جواب تهمت‌ها رو بدم. این کار خداست». توکلش خیلی زیاد بود. آن را از قرآن خواندن‌ها و روضه رفتن‌هایش گرفته بود؛ کاری که در کنار تمام مشغله‌هایش هیچ‌وقت ترک نمی‌شد. همیشه تأکید داشت که: «قرآن زیاد بخونید. بهترین زمان‌هاتون رو قرآن بخونید». 
او که هیچ فرصتی را از دست نمی‌داد، وقتی وارد هیئت می‌شد، همه کارهای هیئت را می‌کرد و به این کارها افتخار می‌کرد. در هیئت دیگران باور نمی‌کردند که او دانشمند و رئیس یک دانشگاه باشد. همیشه با دلسوزی پدرانه‌ای به دانشجوهایش می‌گفت: «اون چیزی که واسه‌تون می‌مونه روضه‌ست... اون چیزی که غرور، کبر و خودبرتربینی رو از بین می‌بره روضه امام حسینه ... شب امتحان نگید امتحان دارم، روضه رو برید. روضه دستگیر آدمه».

3

پدر

اولویت‌های زندگی را خوب می‌شناخت. اگر دانشمند بود، همه زندگی‌اش در درس و کتاب و دانشگاه خلاصه نمی‌شد. فرزندانش می‌گویند: «بابا یا پای درس بود یا اگر قرار بود با خانواده وقت بگذرونه، با خانواده بود. روزهای جمعه رو به خانواده اختصاص می‌داد‌. وقتی پیش ما بود خیلی بابا بود، دیگه دانشمند نبود». با همه سرشلوغی‌ها برنامه‌ریزی سفرهای خانوادگی را خودش انجام می‌داد. عیدها هر طور که بود خانوادگی به مشهد می‌رفتند و اربعین‌ها به کربلا. آخرین اربعین به‌دلایل امنیتی نباید به عراق می‌رفت، ولی او کسی نبود که به این راحتی از فرصتی بگذرد، زود تسلیم شود و تلاشی نکند. تا جایی که می‌توانست، راه را طی کرد؛ راهی که وظیفه‌اش می‌دانست برود را رفت، تا لب مرز؛ تا نقطه‌ای که برای او یک زیارت کامل نوشته می‌شد که «لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى».    
سال‌ها دوید. سال‌ها در کمین فرصت‌ها بود. سال‌ها رزمنده بود. به‌اندازه تمام عمرش منتظر بود؛ چشم‌انتظار همان خمپاره‌ای که کنارش بیاید پایین و او را به آرزویش برساند. می‌گفت: «وقتی به حدیث قدسی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته فکر می‌کنم با خودم می‌گم حتما این عشقتنی عشقته هنوز مدارجش طی نشده ...»    
محمدمهدی طهرانچی، همان که از نوجوانی تا 59 سالگی در لیست ترور بود، حالا دیگر همه مدارج را طی کرده. حالا دیگر انتظارش به پایان رسیده. حالا دیگر و من عشقته قتلته شده.    

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA