nojavan7ContentView Portlet

مردی که دو بار ترور شد
درباره شهید دکتر فریدون عباسی
مردی که دو بار ترور شد
س. سجادی

«تق!» صدا بلند نبود، ولی عجیب بود. مرد موتوری با کلاه کاسکتی که مثل آینه، نور را منعکس می‌کرد با دست علامت داد؛ مثل کسی که معذرت بخواهد یا خداحافظی کند. ترکیب تق و دست تکان دادن مرد موتورسوار را در کسری از ثانیه توی ذهنش تحلیل کرد. بی‌معطلی ترمز گرفت و هم‌زمان در ماشین و کمربندش را باز کرد و بیرون پرید. در همان حال فریاد زد: «پیاده شو»؛ ولی همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که همسرش نتوانست واکنشی نشان دهد. توی ذهنش خواهش کرد: «خدایا وقت اضافه!» و به‌سمت در شاگرد دوید. در را باز کرد و همسرش را با شتاب بیرون کشید. هنوز از ماشین فاصله نگرفته بودند که بمب مغناطیسی منفجر شد. 

1

بدن هر دو پر از ترکش شده بود، همسرش بیشتر! توی بیمارستان بودند که خبر شهادت مجید شهریاری را شنید. ساعت هفت و سی دقیقه روز هشت آذر‍ ۱۳۸۹، شهریاری به شهادت رسید، فقط سیزده دقیقه قبل از اینکه صدای تق را بشنود. هنوز یک سال از شهادت شهید علی‌محمدی نگذشته بود. آن روز نزدیک محل حادثه بود. سریع خودش را به خانه مسعود علی‌محمدی رساند. به محل شهادت که رسید و پیکر پاک رفیقش را دید، مطمئن شد این اتفاق حتما برای او هم خواهد افتاد.
آمده بودند دفترش که بگویند شما در لیست ترور هستید. تعجب نکرد. قبل‌ از آن هم بارها تهدید شده بود. چند تا دفترچه داده بودند که چگونه از خودش محافظت کند. راننده نخواست. گفت خودم از راننده‌ای که بیاید، حواسم جمع‌تر است و واقعا بود. انگار از چند روز قبل به او الهام شده بود که قرار است اتفاقی بیفتد. وقتی از خانه بیرون می‌رفت اول اشهدش را می‌خواند. پنجره‌های ماشین را پایین نمی‌داد که نارنجک توی ماشین نیندازند. شاید همین بود که وقتی بمب مغناطیسی به ماشین چسبید، زود متوجه شد. تا انفجار، هشت ثانیه مهلت داشت. این هشت ثانیه فاصله مرگ و زندگی بود و خدا می‌خواست زنده بماند. 
«فریدون عباسی دوانی» ماند همچون «حتما خدا با او کاری داشت». این بار اولی نبود که خدا او را برای «آن کار» حفظ می‌کرد. چند روز قبل از اینکه خرمشهر به تصرف بعثی‌ها دربیاید، توی سنگر نشسته بود و تلاش می‌کرد تک‌تیرانداز عراقی را بزند که انگار کسی به او گرا داد می‌خواهند با خمپاره سنگر را بزنند. فوری دست و پایش را حائل کرد که ترکش به سرش نخورد. همان شد که وقتی خمپاره به سنگر برخورد کرد، فقط پایش مجروح شد.
برای انجام «آن کار»، از آن روز تابستانی در سال ۱۳۳۷ که در آبادان متولد شد تا نزدیک اذان صبح ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ که شهید شد، راه درازی را طی کرد. با پایان دوره دبیرستانش در آبادان، در رشته فیزیک دانشگاه شیراز قبول شد. انقلاب که پیروز شد به عضویت سپاه پاسداران در آمد و با شروع جنگ تحمیلی به جبهه خرمشهر رفت. بعد از بهبود جراحتش در خرمشهر، به جهاد سازندگی استان فارس پیوست. نقش جهاد، تأمین هرچیزی بود که رزمنده‌ها در جبهه نیاز داشتند؛ از آب و غذا گرفته تا ماشین‌آلات سنگین و حتی ساخت سنگر و جاده و پل. شده بود مسئول پشتیبانی جنگ استان فارس. تجربه‌هایش در مهندسی جنگ قرار بود روزی در صنعت هسته‌ای به کارش بیاید. سال ۱۳۶۳ در کارشناسی ارشد فیزیک هسته‌ای پذیرفته شد. جنگ که تمام شد به دانشگاه امام حسین علیه‌السلام رفت و رئيس دانشکده فیزیک شد. 

2

همان سال‌ها مجید شهریاری برای نوشتن رساله دکترا نیاز به نرم‌افزاری داشت که فریدون عباسی به آن مسلط بود. در مسائل علمی اصلا بخیل نبود. وقتی با هم نرم‌افزار را راه انداختند، شهید شهریاری گفت: «می‌شود پیش شما بیایم و با نرم‌افزار کار کنم؟» و جواب شنید: «چرا بیایی اینجا؟ نرم‌افزار را بردار ببر در کامپیوتر خودت کار کن و اگر خواستی به دیگران هم یاد بده.» این شد سرآغاز رفاقت این دو. با تشویق شهریاری سال ۷۴ تحصیلاتش را در دکترای مهندسی هسته‌ای ادامه داد. درس‌ها را با هم می‌خواندند و چون از نظر اعتقادی و فکری به هم شبیه بودند، ارتباطشان قوی‌تر شد. این رفاقت شد پایه شکل‌گیری انجمن هسته‌ای ایران؛ جایی برای دورهمی کسانی که در رشته‌های مختلف روی پرتوها کار می‌کردند. می‌خواستند با هم بر تحریم‌ها غلبه کنند. تحریم‌های آموزشی و پژوهشی که نمی‌گذاشت دانشجوی ایرانی در رشته‌های هسته‌ای خارج از کشور تحصیل کند یا از نرم‌افزارهای به‌روز استفاده کند. باید تحصیلات تکمیلی را در داخل کشور تقویت می‌کردند. مجید شهریاری و فریدون عباسی و بقیه اعضای هیئت‌مدیره انجمن، کارگاه‌های آموزشی برگزار می‌کردند و تجهیزات آزمایشگاهی را از دانشگاه‌های مختلف امانت می‌گرفتند و در اختیار پژوهشگران قرار می‌دادند. نیازهای کشور را برای هسته‌ای شدن خیلی زود تشخیص می‌دادند و پژوهش‌ها را به‌سمت برآورده کردن نیازها سوق می‌دادند. همه این کارها هم جهادی بود؛ یعنی کسی در برابر کاری که می‌کرد از جایی حقوق نمی‌گرفت. هرکسی هرکاری را که ‌می‌توانست انجام می‌داد؛ از اینکه سر میز را بگیرند و جابه‌جا کنند یا کامپیوترهای خودشان را به انجمن بیاورند و در اختیار دانشجوها قرار بدهند تا اینکه حتی پولشان را روی هم بگذارند و ساختمانی برای انجمن اجاره کنند. تلاش‌های دانشمندان هسته‌ای باعث شد ایران جزو باشگاه هسته‌ای جهان بشود؛ از معدود کشورهایی که چرخه کامل سوخت هسته‌ای را دارد. از اکتشاف اورانیوم یا پلوتونیوم و استخراج و فرآوری و تبدیلش به کیک زرد و فرآوری کیک زرد و تبدیلش به سوخت متناسب با رآکتوری که ساخته می‌شود. این پیشرفت هسته‌ای باعث رشد صنایع دیگر مثل موشکی و هوافضا و دانش پزشکی شد.
در راه اقتدار ایران که تلاش کنی، چه در میدان جنگ، چه در کلاس درس و دانشگاه، دشمن بیکار نمی‌ماند.  ویروس فرستادند تا تجهیزات هسته‌ای را از کار بیندازند، ولی ویروس با تلاش دانشمندان خنثی شد. ترور شهریاری و احمدی‌روشن و رضائی‌نژاد و فخری‌زاده هم نتیجه عکس داد و دانشجوهای بیشتری وارد این راه شدند. از آنجا که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، ترور ناموفق فریدون عباسی و اینکه نامش در فهرست افراد و شرکت‌های مورد تحریم قطعنامه ۱۷۴۷ شورای امنیت آمد، باعث شد که سه سال رئیس سازمان انرژی اتمی شود. وقتی دبیر شورای‌عالی امنیت ملی در حال مذاکره با پنج به‌علاوه یک بود، آنچه می‌توانست دست مذاکره‌کنندگان را باز کند و به آن‌ها قدرت بدهد، افزایش توان هسته‌ای ایران هم از نظر تعداد سانتریفیوژها و هم تعداد و توان نیروی انسانی بود و فریدون عباسی این کار را به‌خوبی انجام داد. بعد از روی کار آمدن دولت جدید، دوباره به دانشگاه برگشت و به تربیت نیروهای متخصص در حوزه هسته‌ای ادامه داد. در دوره یازدهم مجلس شورای اسلامی، نماینده مردم در مجلس شد و این بار در کمیسیون انرژی مجلس به فعالیت‌هایش ادامه داد. 

3

فریدون عباسی با همه تلاش‌های علمی‌اش به‌عنوان یک دانشمند هسته‌ای و در کنار فعالیت‌های سیاسی و مدیریتی‌اش، «کار» دیگری را هم بر عهده گرفت که او را از دیگران متمایز می‌کرد؛ کاری که می‌شود اسمش را گذاشت «بیان صریح حقایق» یا جهاد تبیین. بعد از ترور ناموفقش گفت: «من الان در وقت اضافه هستم. حتما خدا با من کاری دارد.» عباسی آن کار را پیدا کرد و به‌خوبی انجام داد. نسبت به صنعت هسته‌ای اشراف کامل علمی و تاریخی‌ داشت و با بصیرت سیاسی‌اش، هم ضرورت پیشرفت هسته‌ای را به‌خوبی تبیین می‌کرد و هم از بی‌مهری‌هایی که در دوره‌هایی نسبت به انرژی هسته‌ای و دانشمندانش شده بود، حرف می‌زد. مثل اینکه گفته بود: «برخی می‌خواهند ما به‌خاطر لبخند دشمن از داشته‌هایمان دست برداریم.» شاید این بیان صریح در ابراز حقایق بود که باعث شد برخی برایش حرف دربیاورند؛ مثلا بگویند عضو نهضت آزادی، لیبرال یا حتی جاسوس اسرائیل است و ترورش نمایشی بوده! این حرف‌ها برایش مهم نبود. می‌گفت: «تا روزی که زنده‌ام سرباز ساده نظام مقدس جمهوری اسلامی هستم، نه استاد و فرمانده؛ و در هر جبهه‌ای که نیاز باشد، حاضرم. سعی می‌کنم اگر موظفی‌ام هشت ساعت است، برای کشور شانزده ساعت کار کنم»؛ اما دل خانواده‌اش از این تهمت‌ها خیلی به درد آمده بود. وقتی در اولین روز حمله اسرائیل با سه موشکی که به خانه‌اش خورد به شهادت رسید، دخترش گفت: «در این ماجرا چیزی که خیلی ناراحتم کرد این بود که حتی نمی‌توانستم آرزو کنم پدرم زنده می‌ماند. باید خوشحال می‌بودم پدرم رفت که دوباره آماج تهمت‌ها قرار نگیرد.» شهادت بالاخره آمد و مهر قبولی را به زندگی پربار فریدون عباسی زد. وقتی خبر شهادت شهید شهریاری را شنید، گفته ‌بود: «شهادت، کسی را انتخاب می‌کند که برگزیده باشد و شهریاری برگزیده بود». حالا خودش هم برگزیده شده بود.
فریدون عباسی دو بار زنده ماند. یک بار در خرمشهر و یک بار وقتی بمب مغناطیسی را به در ماشینش چسباندند. اینکه زنده ماند بی‌دلیل نبود؛ حتما خدا با او کاری داشت. مأموریتی که فقط از او برمی‌آمد. شاید فقط او می‌توانست حقایق را آن‌جوری که واقعا بوده روایت کند و او می‌توانست پدر مهربان خانواده‌های شهدای هسته‌ای باشد. حتی چند ساعت قبل از شهادتش هم همچنان مشغول جهاد تبیین بود، وقتی توییت زد: «راه‌حل کم هزینه جلوگیری از اقدامات بعدی کشورهای متخاصم غربی به‌بهانه فعالیت‌های هسته‌ای، بازگشت به آرمان‌های انقلاب اسلامی و تبعیت همه دیدگاه‌های در چهارچوب نظام از فرمایشات رهبری معظم در این دوران حساس است ...» این آخرین وصیتش بود.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA