صدای انفجار میخوابد. مهرزاد به جلو خم شده. دستهایش روی سرشاند. پاهایی اطرافش میدوند.
«کجا رو زدن؟»
«اوه! اونجا رو نگاه...!»
سرش را بلند میکند. کسی دوروبرش نیست. همه پشت پنجره جمع شدهاند. میخواهد بلند شود، اما پاهایش سست شدهاند. یاد شبی میافتد که جایی نزدیک خانهشان را زدند. شبی که بالأخره مامان راضی شد چمدان ببندد و با مهرزاد، بدون بابا، راهی شهمیرزاد شود.
دستی روی شانهاش مینشیند و یک جفت چشمِ در حال سقوط جلوی چشمش ظاهر میشوند. حرکت لبش را میخواند. «خوبی؟»
سرش را، بهاندازهای که میتواند، میبرد پایین. هنوز ضربان قلبش را توی لب پایینش احساس میکند. یک نفر از پشت پنجره میگوید: «حاجی، چرا ما نمیزنیم با خاک یکیشون کنیم؟»
«معلومه دیگه! هرچی داشتیم زدن. دیگه موشک نداریم!» مهرزاد گویندهها را تشخیص نمیدهد.
«چی میگی، دادا؟ ما چندهزار تا موشک داریم. به این زودی تموم نمیشن که!»
«لانچرهامون رو زدن. کارمون تمومه! اگه موشک هست، چرا نمیزنیم لهشون کنیم؟»
«مگه بچهبازیه؟ جنگه! استراتژی میخواد، تاکتیک میخواد! ما یکهو هزار تا موشک بزنیم، بعد اگه جنگ طولانی شد، بشینیم نگاه کنیم تا دِرومون کنن؟!»
«بیا این کلیپ رو ببین. نشون میده موشکهامون چهجوری میخورن به هدف. عشق کردم دیدمش!»
«امیرمحمد، اون قدِ درازت رو بکش کنار من هم ببینم!»
مهرزاد پاهایش را از زیر بدنش بیرون میآورد و توی شکمش جمع میکند. زبانش را دور دهان خشکش میکشد. «کجا رو زدن؟»
پسر دستش را از روی شانۀ مهرزاد برمیدارد. «نمیدونم. اون طرفهاست...» -با دست بهطرف پنجره اشاره میکند- «... فقط دودش دیده میشه. خیلی نزدیک نیست.» مهرزاد سعی میکند تصور کند خانهشان در کدام جهت است، اما کوچهها و خیابانها توی ذهنش به هم نمیرسند. «میخوای یهکم آب بخوری؟»
مهرزاد با سر جواب منفی میدهد. کف دستش را میگذارد روی زمین و بلند میشود. زانوهایش میلرزند، اما راه میافتد طرف در. صدای پسر را از پشتسرش میشنود. «کجا میری؟»
زیرلب میگوید: «از اولش هم نباید میاومدم!» از در میزند بیرون، خم میشود و کفشهایش را میپوشد. کمر که راست میکند، پسر روبهرویش است. «الآن نرو. خطرناکه!»
سرش را به چپ و راست تکان میدهد، میچرخد و از پلهها سرازیر میشود. هنوز یک طبقه پایین نرفته که صدای پسر توی راهپله میپیچد. «حداقل شمارهت رو بده که یه جوری وصل شیم بهت.» مهرزاد سر جایش میایستد. دیگر کاری با این گروه ندارد، اما حالا حوصله ندارد توی برجک کسی بزند. میچرخد. پسر دو پله بالاتر از او ایستاده. شمارهاش را میگوید و او توی موبایلش وارد میکند. حالا که سر پسر پایین است، میتواند بهتر براندازش کند. کمی از مهرزاد کوتاهتر است، اما در مجموع همسنوسال خودش میزند. میپرسد: «شماها واسه چی دور هم جمع شدید؟»
پسر سرش را بلند میکند. «محله خیلی خلوته. میخوایم لیگ فوتبال بذاریم یهکم شلوغ شه.» دوباره سرش را میکند توی موبایلش. صدای زنگ موبایل مهرزاد درمیآید و زود قطع میشود. «یاسینم.»
مهرزاد، قبل از اینکه پا توی کوچه بگذارد، تصمیمش را گرفته. فردا بعد از مراسم داراب، برمیگردد شهمیرزاد.
نزدیکیهای حسینیه، آدمهای سیاهپوش متراکمتر میشوند. هر قدمی را که برمیدارد فکر میکند آخرین قدمش است. حتماً پاهایش، مثل سه روز پیش توی خانۀ مادرجون، به تنهاش خیانت میکنند و به زمین میزنندش. حتماً نفسش تنگ میشود، سرش گیج میرود و قلبش از تپش میایستد. حتماً، توی همین ظلّ آفتاب کنار مامان و بین اینهمه آدم سیاهپوش، همهچیز برایش تمام میشود. با هر قدمی که برمیدارد، پیشبینیهایش غلط از آب درمیآیند.
قدم بعدی را برمیدارد و قدم بعدی و بعدی را. همهچیزِ بدنش آرام است و منظم، مثل یک روز معمولی. انگارنهانگار که چند دقیقه بعد قرار است داراب را، که توی جعبۀ چوبی خوابیده، سر دستها بیاورند و راهی خاک کنند. مثل دوربین به اطرافش نگاه میکند و هیچ تصویری برایش با تصویر دیگر فرقی ندارد: آدمهای غریبهای که با پرچم و تابلوهای شعار منتظر ایستادهاند، مردانی با لباس نظامی که خیابان را روی ماشینها بستهاند و کامیونی که دورش را با گُل و عکس چند نفر تزیین کردهاند... هیچکدام. دو تا از عکسها آشنا هستند: داراب و مادرش. بقیه را نمیشناسد.
بین جمعیتی که نزدیک در حسینیه به هم چسبیدهاند، راه باز میکند و جلو میرود. پشتسرش صدای مامان را میشنود که از آدمهایی که مهرزاد کنار زده عذرخواهی میکند. صدای روضه خواندن مردی از بلندگو پخش میشود و دمبهدم هقهق زنی یا نالۀ مردی روی وزوز جمعیت خراش میاندازد. جلوی جمعیت میرسد و ده دوازده مرد را با لباس ارتشی میبیند که در دو صف ایستادهاند. توی دست یا جلوی هرکدام سازی است که نواخته نمیشود؛ سنج و طبل و ترومپت و چند ساز بادی دیگر. اسمهایشان را نمیداند. تازه یک قدم رفته طرف در حسینیه که با مردی تپل و عینکی چشمدرچشم میشود. بیصدا سلام میکند. آقای جهانی نزدیک میآید. مهرزاد میایستد و سرش را پایین میاندازد. کاش این بار دیگر رهایش کند. نه میخواهد کسی حالش را بپرسد، نه میخواهد توی بغل کسی گریه کند، نه حرفی دارد که به کسی بزند. اما آقای جهانی برای هیچکدام از اینها نگهش نداشته. «با بچهها جور شدی؟»
سرش را میآورد بالا. «نه. رفتم دیدمشون، کارشون به درد من نمیخوره.»
صدای روضۀ بلندگو قطع میشود. «چرا نمیخوره؟»
مهرزاد نگاهش را میدوزد به در حسینیه و حرفها را یکنفس میریزد بیرون: «میخوان جمع شن دور هم فوتبال بازی کنن! انگار فوتبال اسرائیل رو نابود میکنه. انگار فوتبال مردهها رو زنده میکنه، داراب رو زنده میکنه.»
سکوت آقای جهانی نگاه مهرزاد را روی عینک او میکشاند. «راست میگی. این کارها اسرائیل رو نابود نمیکنن. من هم وقتی رفتم جنگ، فهمیدم دشمن رو نمیتونم نابود کنم. شونزده سالم بود؛ جنگ بلد نبودم که. گذاشتندم خبر ببرم اینور و اونور. هی میگفتم بابا مگه بیسیم نیست؟ من چرا باید خبر ببرم؟ میگفتن هر خبری رو نمیشه بیسیم زد. ولی من فکر میکردم میفرستندم دنبال نخودسیاه. یه هفته نشده میخواستم برگردم.»
چشم مهرزاد در فضای اطرافش پرسه میزند اما گوشش به آقای جهانی است. «یه بار واسه یه گردان خبر بردم که داشت راهی عملیات میشد. خبرم رو که رسوندم، فرماندهش کلاهم رو از سرم برداشت و کلهم رو ماچ کرد. گفت تو یه گردان رو زنده نگه داشتی. عملیاتشون لو رفته بود.»
با نشستن دستی رو شانۀ مهرزاد، نگاهش روی صورت آقای جهانی برمیگردد. «راست میگی. فوتبال نه اسرائیل رو نابود میکنه، نه داراب رو زنده میکنه. ولی شاید زندهها رو زنده نگه داره.»
صدای بلندگو دوباره بلند میشود. «پیکر مطهر هفت تن از شهدای مظلوم جنایت رژیم صهیونیستی...» سازها شروع به نواختن میکنند.
اولین جعبۀ مکعبمستطیلِ پوشیدهشده با پرچم روی دست مردان سیاهپوش از حسینیه خارج میشود. عکس جلوی جعبه متعلق به یک فرماندهِ نظامی با موهای سفید است. پشتسرش یک زن و مرد را میآورند. مادر داراب میآید و بعد خودش. دو نفر آخر توی صف جعبهها دو دخترند، یکی هفتهشتساله و دیگری دوسهساله. همۀ هفت پیکر میآیند...
صدای گریه لای ضربهای محکم سنج میخزد و به کشیدگی اندوهناک سازهای بادی میپیچد. مهرزاد از زیر دست آقای جهانی سُر میخورد و پشتسر داراب راه میافتد. حاملان پیکرها آهسته قدم برمیدارند. طی کردن فاصلۀ چندمتری بین حسینیه و کامیون انگار سالها زمان میبرد، بهاندازۀ سالهایی که زمان لازم است تا داراب و دو دختر پشتسرش بزرگ شوند، دانشگاه بروند، خانواده بسازند و یک روز در حلقۀ نوههایشان چشمها را ببندند. جعبهها را یکییکی میگذارند توی کامیون. مردم خودشان را به ماشین نزدیک میکنند. مهرزاد دستهایی را میبیند که چیزی به دو مرد زندۀ توی کامیون میدهند: تسبیحی، کتابی، لباسی. دو مرد اشیا را روی جعبهها میکشند و به صاحبانشان برمیگردانند.
فوتبال که تمام شد، داراب یکراست آمد سراغ مهرزاد که روی زمین چهارزانو نشسته بود. پیراهنش را درآورد و انداخت رو پاهای مهرزاد. مهرزاد با نوک دو انگشت پیراهن را برداشت. «اَه! پیرهن عرقی بوگندوت رو چرا میندازی رو من؟»
داراب هنوز نفسنفس میزد. «لیاقت نداری! چند سال دیگه کل استادیوم آزادی آرزو میکنن پیرهن عرقیم رو بدم بهشون یا یه دست به لباسشون بکشم.»
انگار پیشبینی داراب زودتر از چیزی که میگفت اتفاق افتاده...
کامیون راه میافتد. موسیقی نظامی متوقف میشود. بلندگو شعار میدهد و جمعیت شعار را تکرار میکند. مهرزاد آرام قدم برمیدارد و نگاهش میماند روی عکس داراب، که از او دور میشود. کمکم صدایی با صدای شعارها مخلوط میشود. بین مسیر در حاشیۀ خیابان، خیمهای زدهاند که از بلندگویش رفیق شهیدم پخش میشود. پاهای مهرزاد جلو میروند، اما سرش روی خیمه قفل شده. پسر نوجوانی شربت زعفران و لیمو را با پارچ توی لیوانهای یکبارمصرف میریزد. بوی شربت اطراف را برداشته. چند دختر و پسر جلوی پارچۀ سفید بزرگی جمع شدهاند و چیزهایی مینویسند که مهرزاد از این فاصله نمیتواند بخواندشان.
«پات به این گیر نکنه، مهرزاد!» صدای مامان است که کنارش رسیده. مهرزاد به زمین نگاه میکند و برآمدگی چیزی فلزی را که از آسفالت بیرون زده تشخیص میدهد. چشمش برمیگردد به کامیون و عکس داراب که از این فاصله دیگر شبیه هر پسر دهدوازدهسالهای به نظر میرسد.
از پشتسرش صدای افتادن چیزی روی زمین میِآِید.
nojavan7CommentHead Portlet