هر روز شهر خالیتر میشد و خوابهای مهرزاد سبکتر میشدند. احساس میکرد در شهر متروکهای جا مانده و دیگر هرگز قرار نیست، بهجای سکوتی که فقط با انفجار میشکست، صدای خنده بشنود. شنیده بود که مامان به بابا از رفتن میگوید، اما بابا بهخاطر کارش مجبور بود بماند. بابا میگفت: «شما برین شهمیرزاد.» و مامان میگفت «اینجا تنهات بذارم، از دلشوره میمیرم!» مهرزاد خجالت میکشید دلشورۀ مامان را ندیده بگیرد و حرف رفتن بزند. این جور چیزها را فقط به یک نفر میتوانست بگوید. «کاش بابام بتونه مامانم رو راضی کنه که ما بریم!»
داراب سر پلاستیکی یخمکش را با دندان کند و انداخت کف اتاقش. «من که خیالم راحته جایی قرار نیست بریم.»
«مامانت هنوز نمیخواد بیخیال بیمارستان شه؟»
داراب، همانطور که یخمکش را مک میزد، ابرو بالا انداخت. «ولی روزی شیش بار به من میگه بیا بفرستمت نِشابور.» زبانش آبی شده بود.
مهرزاد روی صندلی چرخان به جلو خم شد تا به داراب، که روی تختش نشسته بود، نزدیکتر شود. «خب، برو دیگه، خُله! میخوای اینجا بمونی که خودت هم بترکونن؟»
داراب پاهایش را دراز کرده بود و به چپ و راست تاب میداد. «اگه من برم، کی بشه رونالدوی بعدی؟»
«تو هم که فقط به فکر فوتبالی! نشابور فوتبال ممنوعه؟»
داراب پاها را نگه داشت. «من میخوام اینجا فوتبال بازی کنم، تو شهر خودم، با رفقای خودم!»
مهرزاد نمیدانست چطور قانعش کند. نگاه داراب روی میز ماند.
«پارک که نمیآی بریم، پیاِسَ هم که باهام نمیزنی. لااقل یخمکت رو بخور، آب شد!»
چشم مهرزاد از لولۀ پیچپیچی آلبالویی پرید روی لولۀ آبی نیمخورده در دست داراب. «چه دل خجستهای داری تو این وضعیت!»
توی پاگرد طبقۀ اول میایستد. اگر داراب رفته بود نیشابور، حالا او مجبور نبود اینهمه پله را بالا بیاید تا به جایی برسد که نمیداند کجاست، با آدمهایی کار کند که نمیشناسدشان. موبایلش را درمیآورَد و هرچه بدوبیراه به ذهنش میرسد توی صفحۀ چت داراب قطار میکند. اما دستش رو دکمۀ ارسال معلق میماند. یادش میآید...
دو روز پیش بود و هنوز شهمیرزاد بودند. دم غروب، لمداده بود به پشتی لاکی مادرجون روی ایوان که موبایلش زنگ خورد. داراب تقریباً تنها کسی بود که به مهرزاد زنگ میزد. اسم روی صفحه را برای خودش خواند: «احسان!»
هنوز «سلام» به «چطوری؟» نرسیده بود که صدای مادر احسان از آنطرف خط آمد. «بگو گوشی رو بده به مامانش.» قبل از اینکه احسان چیزی بگوید، مهرزاد پرسید: «مامانت با مامان من چی کار داره؟»
احسان مکث کرد. «گوشی رو بده، خودش میگه.»
«چی میخواد بگه خب؟»
یک مکث دیگر. «نمیدونم.»
«مثل چی دروغ میگی!» احسان چیزی نگفت. مهرزاد صاف نشست. «چی شده؟»
«بابا، چیزی نشده! گوشی رو بده مامانت.» صدای احسان انگار کلافه بود.
مهرزاد با لحنی جدیتر گفت: «تا نگی چی شده، نمیدم به مامانم.»
نفس احسان فوت شد توی گوشی. «دیشب خونۀ داراباینها رو...» صدای بلند مادر احسان حرفش را برید. «چی میگی بهش؟ گفتم بگو گوشی رو بده به مامانش!»
مهرزاد بلند شد و صدایش را از صدای مادر احسان بالاتر برد. «داراب چی شده؟» مامان با فریاد مهرزاد آمد روی ایوان. «چه خبره؟!»
صدای مادر احسان این بار از نزدیک گوشی آمد. «سلام، پسرم. مامانت هست؟»
مامان با قدمهای تند خودش را به مهرزاد رسانده بود. «کیه؟»
مهرزاد توی گوشی گفت «نه، نیست. به خودم بگین.»
مامان، با پیشانی چین افتاده و ابروهای بالا و پایین، گفت: «کی نیست؟» و همزمان موبایل را از دست مهرزاد کشید. «الو؟»
مهرزاد داد زد: «بده ببینم چی شده داراب؟ مامان! مامان!» اما مامان تلفن را سفت کنار گوشش نگه داشته بود و چیزی نمیگفت. مهرزاد از پس گرفتنِ موبایل ناامید شد. ساکت ایستاد و نزدیکتر شد تا صدای مادر احسان را از کنار مامان بشنود. «... مامانش صبح توی بیمارستان تموم کرده، خودش هم که همون دیشب تو خونه طفلکی...»
ناگهان انگار تمام استخوانهای مهرزاد ذوب شدند. خودش هم آب شد و ریخت روی فرش ایوان. نفهمید مامان کِی کنارش نشست. نفهمید صورت مامان کِی خیس شد. نفهمید مادرجون کِی با عصا خودش را رساند روی ایوان. نفهمید آخرین نور روز کِی خاموش شد و لامپ نیمهجان ایوان را چه کسی روشن کرد. مگر هنوز کسی در دنیا بود؟
داراب صدایش میزد. «مهرزاد!» نه، داراب دیگر نبود. پس کی صدایش میزد؟ صدای لرزان یک کبوتر چاهی میآمد. «مهرزاد!» مادرجون یک لیوان لبطلایی گرفته بود جلویش. لیوان را گرفت و زل زد به حبههای قند که لحظهای توی آب میچرخیدند و لحظۀ بعد در حجمی از آب توی لیوان دیگر نبودند. درست شبیه داراب، که لحظهای توی خانهشان خواب بود و لحظۀ بعد اثری از او در دنیا نمانده بود. صدای بال زدن آمد و صدای کبوتر چاهی در تاریکی گم شد.
یک ساعت بعد که مهرزاد توانست روی پاهایش بایستد، فقط دو کلمه گفت: «برگردیم خونه.»
یادش میآید که داراب دیگر نیست. بدوبیراهها را تا آخر پاک میکند و بهجایشان مینویسد:
خیلی نامردی!
و دکمۀ ارسال را میزند.
پله را به آسانسور ترجیح داده تا خودش را جمعوجور کند، ولی به طبقۀ دوم که میرسد، آرزو میکند کاش قرارش طبقۀ پنجم بود. در باز است. ده پانزده جفت کفش پسرانه پشت در پخشوپلا هستند. صبر میکند قلبش، که بهخاطر بالا آمدن از پلهها به تپش افتاده، آرام شود. بیآنکه بداند، دارد پوست کنار یکی از ناخنهایش را میجود. قبل از آرام شدن قلبش، یک نفر توی قاب روبهرویش ظاهر میشود. «چرا جلوی در وایسادی؟»
مهرزاد ساعتش را دور مچ میچرخاند. «گفتم شاید زود باشه.»
ابروهای پسر بالا میروند و گونۀ راستش چال میافتد. «زود؟ اینجا همیشه دیره! بیا تو، حاجی.» و بدون اینکه منتظر مهرزاد بماند، غیبش میزند. چند لحظه بعد صدایی که انگار تازه دورگه شده بلند میشود. «پس چرا نیومد تو؟» چارهای نمانده. کفشهایش را درمیآورد و یک قدم میگذارد داخل. توی خانهای خالی با کف موکتشده ایستاده. سرش سمت صداها میچرخد و صاحبان کفشها را پیدا میکند که در حلقهای نامنظم روی موکت قهوهای نشستهاند. ده پانزده جفت چشمِ خیره زبانش را بیاجازۀ خودش حرکت میدهند. «ببخشید!»
سکوتِ لحظهای، مثل ظرف بلور پر از تیلهای که روی سرامیک افتاده باشد، میشکند. صدای تازهدورگهشده را از بین تهماندۀ خندهها تشخیص میدهد. «به شرط بستنی!» گوینده پسری است با تیشرت طوسی که بینی خمیدهاش جلبتوجه میکند.
دندانهای مهرزاد روی هم فشار میآورند؛ نیت کردهاند دهانش را بسته نگه دارند. پسر طوسی انگار متوجهِ لنگدرهواییِ مهرزاد میشود. «بیا بشین، عامو. اینجا از این لفظقلمبازیها نداریم.» مهرزاد جلو میرود و حواسش هست با کسی چشمدرچشم نشود. دو نفر برایش جا باز میکنند. یکی میگوید: «خب، آقا. میگم بیخود شلوغش نکنیم. همین جمع خودمون بسه.» مهرزاد، که از شر نگاهها خلاص شده، پسرها را برانداز میکند. یکی دیگر میگوید: «اتّفاقاً هرچی بیشتر بهتر!»
نفر قبلی میگوید: «کی گفته؟ معلوم نیست غریبهها اصلاً بازی بلد باشن!»
سومین نفری که وارد بحث میشود مثل مهرزاد سیاه پوشیده. «یکی به سینا بفهمونه همه اینها واسه اینه که محله سرپا بشه.» صداها توی هم میروند و چند دست بهسمت مرکز حلقه دراز میشوند. چشم مهرزاد توی حلقه دور میزند و یک سیاهپوش دیگر را هم میبیند که یکزانو نشسته. ساکت است و خیره به زمین. هنوز مشغول تماشای اوست که چشم از زمین برمیدارد و، انگار که خبرش کرده باشند، تا چشم مهرزاد صاف بالا میآید. قبل از اینکه نگاهش را فراری دهد، تصویر یک جفت چشم توی سرش ثبت میشود که هرچه به حاشیۀ صورت نزدیکتر میشوند، بیشتر فرومیافتند.
سینا صدایش را بلندتر میکند. «غریبه بیاریم، گند میخوره تو کار.»
صدای پسری که از بقیه کمک خواسته بود جیغ میشود. «برو بابا! تو هیچی حالیت نیست!»
«تو دیگه چی میگی، جوجه؟!» دوباره صداها قاتی میشوند و دست مهرزاد میرود سمت لبش. کاش یکی به او میگفت که ماجرا چیست. روی بیشتر چهرهها اخم افتاده. تنها کسی که صدایش درنمیآید همان پسری است که چشمهایش دارند سقوط میکنند. مهرزاد پوست لبش را میکند و فکر میکند، همانطور که پیشبینی میکرد، از این جمع کار بهدردبخوری درنمیآید. شاید بهتر باشد همین حالا برود.
منتظر لحظۀ مناسبی برای رفتن است که پسر طوسی صدایش را بلند میکند. «ساکت، آقا! ساکت! جوجه...» هنوز دارد با صدای زیری به بغلدستیاش میگوید: «اون بار هم همین کار رو کرد...» پسر بینیخمیده بدنش را بهاندازۀ قطر حلقه میکشد و میزند روی پای جوجه. «گفتم دهنها بسته!» تا مطمئن نمیشود که همه ساکتاند، سر جایش برنمیگردد. «داد نزنید! آقا جهانی گفته اگه همسایهها از سروصدا شکایت کنن، خونه رو ازمون میگیره.» به پنجرههای باز اشاره میکند. «یه دقیقه زیپها رو بکشید ببینیم این کیه پا شده اومده!» و با سر مهرزاد را نشان میدهد.
تازه از شهمیرزاد برگشته بودند. مهرزاد از روی تختش تکان نمیخورد. توپ شیطانکش توی دستش بود. هرازگاهی پرتش میکرد به دیوار روبهرو و دوباره میگرفتش. با هر ضربه، چراغ قرمز توپ روشن میشد و چند لحظه چشمک میزد. نمیدانست چرا دلش میخواست فوراً برگردد. داراب که با برگشتن مهرزاد برنمیگشت. نمیدانست چقدر گذشته که صدای زنگ در را شنید. چند دقیقه بعد، معلم کلاس پنجم مهرزاد توی اتاقش بود.
هرچند این مرد آرامِ تپل و عینکی در شش سال تحصیل مهرزاد معلمِ محبوبش بود، حالا فقط دلش میخواست از دستش خلاص شود. میدانست مامان خبرش کرده تا با مهرزاد حرف بزند. اما این مرد پنجاهساله از دوستی داراب و مهرزاد چی میفهمید؟
«گفته بودم یه خواهر دوقلو داشتم؟» مهرزاد سرش را به چپ و راست تکان داد. «اگه آدم قُل نداشته باشه، نمیفهمه نزدیک بودن به یکی دیگه یعنی چی. یکی دیگه نه... انگار خودم بود، فقط نسخۀ دخترونهش.» سکوت کرد و دستی به موهای کمپشتش کشید. «تو جنگ کشتندش. پونزده سالمون بود.»
سینۀ مهرزاد مچاله شد. خواست چیزی بگوید، اما فکر کرد اگر آقای جهانی همانقدر که میگفت به قُلش نزدیک میبود، هیچ کلمهای به دردش نمیخورد؛ مثل حالا که هیچ کلمهای به درد مهرزاد نمیخورد. سرش را انداخت پایین و مشغول چرخاندن توپ توی دستش شد. آقای جهانی نگاهش کرد. «میدونی من چی کار کردم؟» مهرزاد چشمش را تا دو مستطیل شیشهای بالا آورد. «رفتم جنگ. یه سال طول کشید تا از مامان و بابام اجازه بگیرم، ولی بالأخره رفتم. نمیتونستم انتقام خواهرم رو نگیرم.»
مهرزاد دوباره سرش را پایین انداخت. آقای جهانی دست گذاشت روی زانوی مهرزاد. «تو میخوای چی کار کنی؟»
دهان مهرزاد بالأخره باز شد. «من هیچ کاری نمیتونم بکنم.» دوباره توپ را پرت کرد، این بار به زمین و محکمتر از هر بار. توپ چشمکزنان برگشت بالا و آقای جهانی، درست قبل از اینکه شیشۀ عینکش خرد شود، آن را توی مشتش گرفت.
«من چند تا از همسنوسالهات رو میشناسم که میخوان یه کاری بکنن.»
«چه کاری؟»
«میخوای خودت بری ببینی؟» چراغ قرمز توپ توی دست آقای جهانی خاموش شد.
چشم پسرها دوباره قفل مهرزاد شده. دستش کندن پوست لب را رها میکند. با دندان میافتد به جان کنار ناخن. «من... اِ...! آقا جهانی گفت بیام اینجا.»
«خب، این رو که خودمون میدونیم. آقا جهانی گفته بود یکی رو میفرستم. اومدی چی کار کنی؟»
مهرزاد خندۀ کوتاهی میکند. کندن پوست کنار ناخن وحشیانهتر میشود. فکر میکند چرا، بهجای اینکه آنها بگویند میخواهند چه کار کنند، دارند از او میپرسند. نکند حالا باید ماجرای داراب را برای اینهمه غریبه تعریف کند؟ هنوز جوابی پیدا نکرده که کسی میگوید: «گیر نده، امیرمحمد!» پسرِ سیاهپوشِ ساکت است که سکوتش را شکسته. امیرمحمد دهانش را باز میکند، اما... بوم!
جیغ تیزی توی بمیِ انفجار میپیچد.
«یا خدا!»
«یا اباالفضل!»
پاس آخر
nojavan7ContentView Portlet
قسمت اول
پاس آخر
زهرا حسنآبادی
پا میگذارد توی راهپلۀ تاریک. حرارت آخر بهار مثل موجود مردهای در فضا شناور مانده است. از هر پلهای که بالا میرود، بیشتر نفسنفس میزند و بدنش خیستر میشود. با هر پله، از داراب عصبانیتر میشود. چرا به حرف مادرش گوش نداد و نرفت؟ چرا خواست بماند؟ آن هم در روزهایی که فکروذکر مهرزاد، در خواب و بیداری، چیزی جز رفتن نبود.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet