nojavan7ContentView Portlet

قرار ما نقطه قرمز روی نقشه
همراه با یک نوجوان بی‌رودرواسی در دیدار آقا
قرار ما نقطه قرمز روی نقشه
منصوره مصطفی‌زاده

«همه‌ دنیا علیه ما جمع شدن، ناوهاشون توی دریاهای ماست، هواپیماهاشون رو دورتادور مرزهامون چیدن، نفر اولی هم که دنبالشن که بزننش کیه؟ سیدعلی خامنه‌ای! اون وقت ما داریم کجا می‌ریم؟! پیش آقاخامنه‌ای! این اصلا عاقلانه نیست.»

1

این را دختر نوجوانم توی ماشین گفت. آفتاب هنوز در نیامده بود و به نظر می‌رسید داریم توی شب رانندگی می‌کنیم. گفتم: «لوکیشن بگیر، ببین از کدوم‌ور بریم، بهتره؟» گفت: «چی سرچ کنم؟» گفتم: «بیت رهبری.» گفت: «نیگا! آخه کی همچین کاری می‌کنه؟! به جای این که رهبر رو قایم کنیم، روی نقشه حتی آدرس خونه‌ش رو هم دادیم! انگار داریم داد می‌زنیم «هی بچه‌ها، خونه‌ی آقاخامنه‌ای اینجاست! اینجا رو بزنین!» این اصلا منطقی نیست.»
از سر خیابان فلسطین ترافیک آدم‌ها و ماشین‌ها شروع می‌شود. طبق همان نقشه‌ای که می‌گوید «آهای، خانه‌ رهبر همین‌جاست!» پیش می‌رویم. دو ساعت معطل می‌شویم؛ چون اسممان توی لیست نیست. بعد از دو ساعت دیگر از ورود به بیت ناامید می‌شویم. ساعت 9 شده و هیچ‌کس هم جوابمان را نمی‌دهد. وقتی که دست‌ازپادرازتر راه می‌افتیم که برگردیم، ناگهان کارت دیدار جور می‌شود! اشک‌هایمان را پاک می‌کنیم و وارد صف‌های طولانی ورودی می‌شویم. درنهایت تهِ تهِ حسینیه می‌نشینیم؛ جایی که فقط عقاب‌ها و یوزپلنگ‌ها می‌توانند چهره آقا را شفاف ببینند و ما ته‌نشین‌ها به خودمان امیدواری می‌دهیم که بعدا توی تلویزیون کیفیت فول‌.اچ‌.دی را خواهیم دید. دخترم می‌گوید: «چند ساعت قراره همین‌طوری روی انگشت‌های پامون بشینیم؟! این‌طوری که نمی‌شه.» من جمع‌تر می‌شوم که جایش بازتر شود، ولی فوقش یک سانت فضا جور می‌شود.
مداح شعر می‌خواند. دخترم می‌گوید: «به جز اینکه قافیه و وزن نداره، معنی هم نداره و حتی مداحش صدای خوبی هم نداره!» ما اصلا مداح را نمی‌بینیم، پشت ستونیم. بعدش یک گروه سرود می‌آیند با یک آهنگ خیلی پرشور که دخترها ته حسینیه با خیال راحت از اینکه هیچ دوربینی آنها را نمی‌بیند با آهنگش حرکات نرمشی می‌روند! بالاخره بعد از رو کردن همه‌ ژانگولرها، لحظه‌ای می‌آید که وسط حرف‌های مجری عبارت «ورود حضرت آقا» به گوشمان می‌خورد. مردم از جا می‌پرند. اسمش این است که ایستاده‌اند، اما در واقع در آن فشار جمعیت پای کسی روی زمین نیست. من نگران دخترم هستم که نحیف است. می‌خواهم از توی فشار جمعیت بکشمش کنار که چشمم به صورتش می‌افتد. دخترم وقتی گریه می‌کند، پلک‌های نازکش سرخ می‌شود و مثل گلبرگ‌های شقایق، سیاهی چشم‌ها را در بغل می‌گیرد. 
آقا شروع به صحبت می‌کنند. کمی طول می‌کشد تا مردم «هیس هیس» و «بشین بشین» شان را تمام کنند و بچه‌هایی که از شلوغی ترسیده و گریه می‌کنند، آرام شوند و بالاخره جز صدای آقا صدای دیگری نباشد. آقا دارد درباره ورود امام خمینی حرف می‌زند و می‌گوید 12 بهمن که امام‌ خمینی به ایران آمد، تهدیدهای آمریکا پرقدرت‌تر از امروز وجود داشت، اما «امام در میان همه تهدیدات، با جرئت و قدرت وارد تهران شد.» یاد ناوهای شناور توی دریا و هواپیماهای آمریکاییِ پایگاه‌های کشورهای منطقه می‌افتم. سال 57 همه‌ این‌ها بود و تازه بیرون مرزها هم نبود، همین جا توی پایگاه‌های خودمان بود. لوکیشن هم لازم نبود. هرجا امام ‌خمینی بود، سیل جمعیت دورش بود و پیدا کردنش کاری نداشت. درست شبیه امروز.
رهبر درباره‌ ارتباط ایران با آمریکا می‌گوید: «آمریکا می‌خواهد ایران را ببلعد اما ملت ایران و جمهوری اسلامی، مانع هستند.» بعد برای مثال می‌گوید مثل آن‌که رفته بود خواستگاری و می‌گوید فقط مشکل دو کلمه‌ست، ما می‌گوییم دخترتان را می‌خواهیم، آن‌ها می‌گویند غلط کردی! حسینیه پر از خنده می‌شود. دخترم برمی‌گردد سمت من و با چهره‌ای که معلوم است جا خورده می‌گوید: «رهبر شیعیان جهان نشسته اینجا، جوک می‌گه برامون!» و می‌خندد. راست می‌گوید. پیرمردی که همه‌ زورمندان جهان دنبالش هستند که شکستش بدهند، درحالی‌که همه‌جور تهدیدی روی سرمان است، نشسته اینجا و با مردمی که از گوشه‌وکنار کشور خودشان را به دورش رسانده‌اند، شوخی می‌کند! این مرد واقعا با منطق عالم نمی‌خواند.
رهبر یک مثال دیگر از امام ‌خمینی می‌زند: «امام حکیم، روحیه نمی‌‎توانیم را به باورِ بسیار مهم ما می‌توانیم تبدیل کرد. در آن دوران، ما در همه چیز عقب‌افتاده شده بودیم، اما امام خمینی، روح اعتمادبه‌‌نفس را در ملت دمید. چه کسی باور می‌کرد ملت ایران روزی به جایی برسد که آمریکایی‌ها از سلاح ساخت او کپی‌برداری کنند؟» دخترم صاف‌تر می‌نشیند؛ انگار قدش بلندتر شده. رهبر که حرف می‌زند، آدم احساس می‌کند بزرگ است، توانمند است، قوی است، می‌تواند.
رهبر را با شعار «ابالفضل علمدار، خامنه‌ای نگه دار» بدرقه می‌کنیم و از دری که پشت سرمان است بیرون می‌رویم. حالمان خوب است. از چیزی نمی‌ترسیم. انگار هواپیماهای دشمن کوچک شده‌اند و ناوها از آب‌هایمان عقب رفته‌اند، مساحت کشور چند هزار کیلومتر بزرگ‌تر شده و مردم ایران خوب‌ترند. حالا دیگر رفتن به خانه‌ مردی که همه‌ تروریست‌های دنیا رویش زوم کرده‌اند، غیرعاقلانه به نظر نمی‌رسد. ما به نقطه‌ خطر نرفته بودیم، ما به پناهگاه رفته بودیم.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA