آقاجمال کیست؟
زندگی آقاجمال بخشهای متفاوت و هیجانانگیزی دارد، اما همه این لحظههای عجیب و متفاوت به سه بخش بزرگتر تقسیم میشود: سالهایی که آقاجمال در ایلام زندگی میکند، سالهایی که خدا را فراموش کرده و به ترکیه میرود تا جنس قاچاق کند و سالهایی که سر از سوریه درمیآورد و خادم حرم حضرت رقیه سلاماللهعلیها میشود. کتاب «اجارهنشین خیابان الأمین» داستان بخش سوم زندگی اوست.
«آقاجمال» از یکجای زندگی به بعد، خدا را فراموش میکند. هر جا میرسد میگوید وقایع کربلا واقعی نیست. مگر میشود کسی اینقدر وحشی باشد که آدمهای دیگر را اینطور بیرحمانه از بین ببرد؟ کمکم از ایران میرود و در ترکیه جنس قاچاق میکند. همه قاچاقچیها را خیلی خوب میشناسد، با آدمهای به قول خودش شرّ و بزنبهادر هم حسابی رفیق است، خلاصه کاری نیست که از دستش برنیاید و زندگی را در یک چیز میبیند: پول و پول بیشتر.
برای رسیدن به همین پول بیشتر، همراه با کاروانی راهی سوریه میشود؛ برای اینکه بازار سوریه را بشناسد و ببیند چه جنسی در این کشور بهتر فروش میرود، اما مسیر زندگیاش آنقدر تغییر میکند که دیگر به ترکیه برنمیگردد و همانجا در سوریه، در حرم حضرت رقیه سلاماللهعلیها میماند.
عنوان: اجارهنشین خیابان الأمین || نویسنده: علیاصغر عزتیپاک || ناشر: نشر معارف || تعداد صفحات: 148
در انتظار یک پیروزی دیگر
کتاب «اجارهنشین خیابان الأمین» ماجرای همین بخش از زندگی آقاجمال است. آقاجمال حالا خادمِ افتخاری حرم حضرت رقیه سلاماللهعلیها است و بیرون دیوارهای امن حرم، کشور سوریه وضعیت خطرناکی دارد. راوی داستان که در سالهای جوانی، آشفتگی محل تولدش و درگیری با گروهکها تجزیهطلب را دیده با این فضا بیگانه نیست؛ اما چیزهایی که در سوریه میبیند خیلی بیرحمانهتر از تصوراتش است. صحنهها اینقدر دلخراشاند که باورش میشود آنچه از حادثه کربلا نقل شده داستان و قصه نبوده و آدمها میتوانند همینقدر بیرحم باشند.
در «اجارهنشین خیابان الأمین» در کنار خواندن ماجرای زندگی پرفرازونشیب و عجیبِ آقاجمال، بخشی از بحران سوریه هم از زاویهدید او روایت شده است. از سالهای ابتدایی حضور داعش در سوریه تا وقتی آقاجمال، حاجقاسم را در حرم میبیند و بعدتر وقتی داعش نابود میشود و آقاجمال دوباره میبیند که حرمهای حضرت رقیه و زینب باز هم رونق گرفتهاند.
داستان همینجا به پایان میرسد، اما شاید آقاجمال هنوز یکجایی همان نزدیکیهاست. هنوز پردههای حرم حضرت رقیه را تعمیر میکند و سراغ خانواده شهدا را میگیرد، در انتظار یک پیروزی دیگر.
برشی از متن کتاب
اسم یکی از پسرهای شهیدش را برد و گفت:«منت سر من گذاشتی او را با اینکه پایش در بچگی شکسته بود، قبول کردی!» بعد اشاره کرد به پسرکی که دستش را گرفته بود و گفت: «یا حضرت زینب، ازت خواهش میکنم حواست باشد این طفل، سالم بزرگ شود تا اگر یک روزی قرار شد فدایت کنم، شرمنده نشوم از عیب و نقصش!»
nojavan7CommentHead Portlet