nojavan7ContentView Portlet

آرامشی در میانه طوفان
روایتی از دیدار 19 دی با آقا
آرامشی در میانه طوفان
نازنین آقایی

نه اینترنت وصل بود و نه می‌شد پیامک داد. به ناچار، پنج‌شنبه عصر، با سردبیر تماس گرفتم: «فردا مراسم حسینیه برقراره؟ تو این وضعیت، برگزار می‌شه؟» بله محکمی گفت و تأکید کرد هفت صبح برای گرفتن کارت، سر قرار حاضر باشم. تا صبح خواب به چشمم نیامد. چطور از میدان آزادی تا خیابان کشوردوست خودم را برسانم؟ اتوبوس‌ها شش صبح روز جمعه، کار می‌کنند؟ بدون اینترنت می‌شود تاکسی گرفت؟ شوق دیدار قاطی شده‌ بود با این نگرانی‌ها و نمی‌گذاشت بخوابم. 
جمعه نوزده دی 1404، هوا هنوز تاریک بود که از خانه بیرون زدم. خیابان‌ها آرام بود و شهر در سکوت صبحگاهی، خواب. ماشین که پیچید توی خیابان آزادی، اولین چیزی که چشمم را گرفت، ردیف پاکبان‌های نارنجی‌پوشی بود که وسط خط ویژه، نشسته‌ بودند. البته خط ویژه‌ای که در کار نبود! نرده‌های محکم و سنگین وسط خیابان آزادی که مسیر اتوبوس‌ها را از ماشین‌ها جدا می‌کرد، سرجایشان نبودند. کمی جلوتر، کنار خیابان دیدمشان؛ چند تا چند تا روی هم افتاده‌ بودند. دوروبَر هم، پر بود از آسفالت کنده شده و آجر و بتن. دلشوره‌ای که از شب قبل با من بود جایش را به عصبانیت داد. ایستگاه اتوبوس دانشگاه شریف و پل عابر پیاده کاملا سوخته ‌بود؛ مثل ایستگاه بهبودی که نه شیشه داشت، نه سقف و کف سالم!
تازه فهمیدم پاکبان‌ها بعد از جمع کردن آثار اغتشاشات دیشب و تمیز کردن خیابان برای رفت‌وآمد مردم، کمی نشسته‌اند تا خستگی در کنند. تا رسیدن به محل قرار، شهرِ شلوغ و دوست‌داشتنی‌ام همچنان سرد و ساکت بود. به‌جز صدای رادیوی ماشین، فقط چند باری صدای کلاغی از گوشه‌ای بلند شد و به گوشم ‌رسید. غصه‌ای که قلبم را مچاله کرده‌ بود، تا حوالی خیابان کشوردوست با من بود. کارت ورود را گرفتم و توی خیابان، دنبال ورودی بیت رهبری گشتم؛ اما آنچه دیدم به‌کلی با آنچه پشت‌سر گذاشته ‌بودم، متفاوت بود.

1

ایستادن با قمی‌ها توی یک صف

همهمه جمعیت که با جیک‌جیک شاد اول صبح گنجشک‌ها درهم آمیخته ‌بود، مسیر ورودی را نشانم ‌داد. صدها نفر از پیر و جوان، در صف‌های ورود به حسینیه، ایستاده‌ بودند؛ شاد و سرحال و چند تا چند تا مشغول صحبت. نفر جلویی‌‌ام که داشت با دوستش سلام و احوال‌پرسی می‌کرد گفت: «دو نصفه شب، با ماشین خودمون از خونه راه افتادیم.» دوستش هم ادامه داد که قرار آن‌ها پنج صبح در ایستگاه راه‌آهن بوده. از خانمی که کنارش ایستادم پرسیدم: «شما از کجا اومدید؟» چادرش را با خوشحالی زیر بغلش جمع کرد و گفت: «قم دیگه. امروز روز قمی‌هاست. همه از اونجا اومدیم.» پیرزن کناری‌ همین‌طور که دست‌های یخ‌کرده‌اش را جلوی دهان گرفته‌ بود و ها می‌کرد تا گرم شوند، با خنده پرسید: «یعنی آقا قربونش برم یه چایی به ما می‌ده؟ از دیشب تو اتوبوس بودیم، گلوم خشک شده.» تازه یادم افتاد نوزده دی‌ماه، سالگرد قیام مردم قم در سال1356 است و موعد دیدار هرساله‌شان با رهبر انقلاب. 
وسط جمعیت دیگر خبری از غصه و دلهره نبود. حتی کسی درباره اتفاقات شب‌های گذشته هم حرفی نمی‌زد. تنها نگرانی‌ جمع این بود که نکند رهبر نیایند. با قمی‌ها توی یک صف ایستادن، حال و هوای خوشی داشت؛ چون چند تا یکی حرف‌هایشان می‌کشید به حرم و زیارت. دو نفر از پشت سری‌هایم خادم بودند و داشتند مراحل اداری خدمت در حرم را برای دوستشان توضیح می‌دادند. دلم خواست می‌توانستم از لابه‌لای جمعیت سر برگردانم و بهشان التماس دعا بگویم که یکی‌شان گفت: «قبل اومدن رفتم با خانوم خداحافظی کردم. گفتم دارم میام اینجا و واسه همه اونایی که قراره بیان، دعا کردم.» دعایم، قبل از اینکه بخواهمش، اجابت شده ‌بود! 
ساعات انتظار توی صف، با صلوات‌های پی‌درپی جمعیت، بالاخره تمام شد و پایمان رسید به گلیم‌های آبی و سفید ورودی حسینیه. تا خواستم وارد شوم، زن خادم مشغول بستن در شد و جمعیت را هدایت کرد به طبقه بالا: «دیگه جا نیست خانم‌ها ... ازین ته هم که اصلا دید نداره. بفرمایین بالا». آه از نهاد زن‌ها بلند شد و به تقلا افتادند برای ورود: «این همه راه از قم اومدیم که بریم طبقه بالا؟ نگو خانم. اصلا نمی‌شه! مگه از اونجام می‌شه آقا رو دید؟! بذار بریم تو ...» خودم را از مسیر کنار کشیدم و به‌سمت پله‌ها رفتم. قمی‌ها به من ارجحیت داشتند برای ورود. پیرزنی داشت به‌سختی خودش را از پله‌ها بالا می‌کشید. به یکی از خادم‌ها که رسید با خنده گفت: «پایین که راهمون ندادید، حداقل برای ما زانو عمل‌کرده‌ها، یه آسانسور بذارید راحت‌تر بریم بالا.»
طبقه دوم حسینیه که شبیه یک بالکن خیلی بزرگ است کاملا خالی بود. تا نزدیک نرده‌ها جلو رفتم و با کمی فاصله، جایی درست وسط حسینیه و روبه‌روی سکوی بزرگی که جایگاه رهبر است، نشستم. ردیف‌های پشت سرم هم خیلی زود پر شد. ساعت از 9 گذشته ‌بود که چند پسر نوجوان‌ ایستادند روبه‌روی جمعیت و دسته‌جمعی قرآن خواندند. کمی روی پا بلند شدم تا پایین را بهتر ببینم. انگار نه انگار که هنوز توی همان شهری هستیم که یکی دو ساعت قبل دیده بودم. حسینیه مملو از جمعیت و گرم شوق و هیاهو بود. چند نفری گوشه سمت راست منتظر ‌بودند تا یکی‌یکی پشت جایگاه بروند و صحبت کنند. جمعیت داشت دعای صحیفه را می‌خواند و زنی که بغل دستم نشسته بود تندتند صلوات می‌فرستاد و دعا می‌کرد که آقا تشریف بیاورند.

2

طبقه سربازان گمنام یا بشین بچه!

پشت سرم مادری با دختر و پسرش نشسته بودند. پسرک کلاس دوم بود و خواهرش چند سالی بزرگ‌تر. پسر روی زانوهایش بلند شد و پایین را نگاه کرد. یکهو بلند داد زد: «دیدم! دیدم! آقا رو دیدم.» افرادی که صدایش را شنیدند، ناباورانه خواستند بلند شوند تا آن‌ها هم آقا را ببینند که خادم کنار نرده‌ها، زود متوجه قضیه شد و تکذیبیه را صادر کرد! پسرک با خجالت و تعجب به مادرش که می‌خندید نگاه کرد و گفت: «خیلی شبیه بود آخه.» چند بار دیگر هم اسم روحانیون شاخصی که می‌شناخت و فکر می‌کرد بین جمعیت آن‌ها را دیده با صدای بلند فریاد زد و هربار یکی برایش توضیح می‌داد که باز هم اشتباه گرفته ‌است.
پایین داشتند بین جمعیت، پرچم و سربند توزیع می‌کردند. پسرک بهانه گرفت که: «پس ما چی؟ منم می‌خوام.» مادر دلداری‌اش داد که: «به ما نمی‌دن عزیزم. این بالا رو که دوربین‌ها نمی‌گیرن که ما بخواهیم پرچم و سربند نشون کسی بدیم؛ ولی عیب نداره چون ما سرباز گمنام آقاییم مامان! همون‌ها که دیده‌ نمی‎‌شن، ولی کارشون خیلی مهمه.» پسرک با دریافت این درجه از سمت مادرش، خوشحال شد و نشست؛ در میان جمعیتی که حسابی متراکم و به هم فشرده‌ بود. چند دقیقه یکبار زنی از عقب بلند می‌شد و جلو می‌آمد، بلکه جایی نزدیک نرده‌ها پیدا کند تا پایین را بهتر ببیند؛ اما خادم‌ها توضیح می‌دادند که اینجا واقعا جا نیست و برشان می‌گرداندند: «نگران نباشین. وقتی آقا بیان، صف درست می‌کنیم و یکی‌یکی می‌تونید بیایید جلو و ایشان رو ببینید.»
مداح دم گرفته بود و جمعیت با او می‌خواند. همه چشم‌ها به برگه‌ها بود تا از شعر جا نمانند که ناگهان همه‌چیز در حسینیه به هم ریخت. پسرک از پشت سرم پرید جلو و چسبید به نرده‌ها‌. جمعیت هم پشت سرش بلند شد و الله اکبر گویان جلو آمد. من هم با جمعیت جلو رفتم و چسبیدم به نرده‌ها. حالا من و پسرک، بدون اینکه کسی مانع دیدمان ‌باشد، رهبر را می‌دیدیم که بالای سکو، روبه جمعیت ایستاده‌اند و دستشان را به نشانه سلام، بالا آورده‌‌اند. تنها مانع دید، اشک‌هایی بود که چند لحظه یکبار صحنه را تار می‌کرد و لازم بود پاکشان کنی تا دوباره همه‌چیز شفاف شود. جمعیت با تمام توانشان «حیدر حیدر» می‌گفتند و «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» را فریاد می‌زدند. 
سرم را پایین آوردم و جمعیت را نگاه کردم. کاش دوربینی داشتم تا تصویر بی‌نظیری را که در حال تماشایش بودم ثبت می‌کردم. جمعیت مثل دریایی مواج، به چپ و راست می‌رفت. پدرها، بچه‌هایشان را روی دوش بلند کرده‌ بودند تا راه نفسشان باز بماند. روحانی‌ها، عمامه‌هایشان را با دست محکم روی سر نگه داشته‌ بودند. هزاران دست به نشانه ارادت و محبت، به آسمان بلند شده ‌بود و همه با هم شعار می‌دادند. زن بغل‌دستی‌ام درحالی‌که با صدای بلند گریه می‌کرد، آیت‌الکرسی می‌خواند و به‌سمت رهبر فوت می‌کرد. پسرک بدون اینکه بتواند از جایش تکان بخورد تا مادرش را پیدا کند، با شوق فریاد می‌زد: «دیدمشون. دیدمشون مامان! ولی آقا با همه فرق داره. خیلی نورانی‌تره. خیلی قشنگه مامان.» 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA