خبرت هست که مرغان سحر میگویند/ آخر ای خفته، سر از خواب جهالت بردار؟!
نمیدانم وقتی سعدی داشته این بیت را میگفته، کلاغها را هم در دستۀ مرغان سحر به شمار آورده یا نه. درست است که به قیافه سیاهسوختهشان نمیآید، لطافت مرغ سحر به آنها منصوب شود، ولی همهچیز که به ظاهر نیست! همین چنارهای بارانخورده خیابان کشوردوست میتوانند استشهادنامه مرغ سحر بودن کلاغها را امضا کنند. هنوز چهلوپنج دقیقه مانده تا خورشید رسماً روز بودنِ روز را اعلام کند. پایم که میرسد به آسفالت خیابان، انگار که رهبر یک گروه سرود، چوبش را بالا برده باشد، همنوایی یکدست قارقار با سرعت اجرای یک فیلم مهیج، اوج میگیرد. مرغان سحر خوب کارشان را بلدند؛ پراندن ذرات معلق خواب از چشمانی که دیشب را دو ساعت خوابیده تا مبادا به قرار امروزش نرسد.
تا نه تاریک بود سایۀ انبوه درخت/ زیر هر برگ، چراغی بنهند از گلنار
این بار مطمئنم که سعدی نه حواسش به چنارهای تهران بوده و نه چراغهایی که زیر برگهای آن روی دیوار جا خوش کردهاند. گلنار برای سعدی همان گل انار بوده و برای من که دارم این خیابان را با درختهای انبوهش متر میکنم تا به محل قرارمان برسم، نام شهید کشوردوست است روی تابلوی زیر برگها. همانقدر سرخ و آتشی که گلنارهای سعدی. کشوردوست بودن هم عالمی دارد برای خودش؛ جوری که میشود برایش ایستاد، برایش جنگید و برایش جان داد. با خودم فکر میکنم اگر ثبت احوال یک طرح فروش فامیلیهای پرطرفدار بگذارد احتمالاً «کشوردوست» از آنها میشود که سرِ دست میبرندش شبیه شمارههای سرراست تلفنهای همراه. آن وقت هر ایرانی میشود کشوردوست؛ درست مثل رهبرش که خانه و زندگیاش را گذاشته پای دوستداشتن کشورش.
سعدیا راستروان گوی سعادت بردند/ راستی کن که به منزل نرسد کجرفتار
یعنی این را خطاب به منی گفته است که یک مسیر پنج دقیقهای را دارم قدر طول بزرگراه امام علی علیهالسلام کش میدهم؟! خیال که نقش سرعتگیر را بازی کند، همین میشود دیگر! شاید بد هم نباشد همینقدر طولش بدهم. اصلاً مگر غیر از این است که امروز روز علی علیهالسلام است و پیدا کردن بزرگراهی که او روی نقشۀ تاریخ برایمان کشیده؟! آن هم به میزبانی کسی که دستهای پدریاش خیلی وسیعتر از نقشه کشور خودمان است؟! به روی خودم نمیآورم و همانطور سر به هوا، گوی سعادت را در حین کجکج رفتن، از سعدی میقاپم و خودم را میرسانم به منزلی که محل قرارمان است. تا جمع شویم و راه بیفتیم، لطف آسمان هم شامل حالمان میشود؛ بارانش را کوپنی میکند و تقریباً خشک وارد حیاط حسینیه میشویم.
هرکه امروز نبیند اثر قدرت او/ غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
زن سبزهروی خوشمشربی توی صف بازرسی است که عکس حاج قاسم را محکم توی دستهایش گرفته. نمیدانم غصه مأموران را میخورد یا زمان رسیدن خودش به داخل حسینیه که برمیگردد و به یکی از آنها میگوید: «اگه تابستون بود کارتون خیلی سبکتر بود. ما الآن همهمون یه آدم چندلایهایم!» و من شروع میکنم به شمردن لایههای خودم؛ ایست و بازرسی، بزنگاه فکری خوبی است برای کشف لایهها. میپرسم: «از کجا اومدید؟» اول، کسی کلید برق را در چشمهایش میزند و لامپ صد واتی در آنها روشن میشود و بعد لبهایش جمع میشود به گفتنِ «فوردو.» انگار قندی گوشه زبانش بوده که حالا آب شده باشد.
- «میشناسی؟» قند فوردو را روی زبانم جابهجا میکنم و به شوخی میگویم: «خوب قبل از حمله، مواد رو جابهجا کردین ها.» زن انگار خودش مسئول سایت هستهای باشد، چادرش را با یک دست صاف میکند و میگوید: «آره. به کوری چشم اون کلهزرد! » و زمین گرم و پودر شدن و جزغاله شدن است که بهصورت دعاهای دستهجمعی نصیب کلهزرد بیمغز میشود.
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار/ که نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار
پایم که به زیلوهای سفیدآبی حسینیه میرسد، از قارقار مرغان سحری ابراز رضایت بیشتری دارم که خواب را از پشت پلکهایم پر دادهاند؛ چون حالا میتوانم با چشمان کاملاً باز، مربعهای طلایی کوچک و بزرگی را ببینم که جابهجا روی دیوارها و ستونها، برق میزنند. نقش علی علیهالسلام با رنگ لاجوردی روی مربعهای بزرگتر دارد دلبری میکند. رنگ فضا، جوری است که انگار ایستادهای روبهروی ایوان نجف! دارم به طراحی و فضاسازی بهعنوان یکی از ابزارهای طیالأرض ایمان میآورم که عملیات خودکار و کاغذگیری، صاف پرتم میکند داخل حسینیه. تا عملیات به نقطۀ رهایی برسد و خودکار وکاغذ به دستم، مجبورم از حافظهام یک دیوار خشتی بسازم و به آن تکیه کنم. زیلوها هنوز سرد و خالیاند، خوشوبشها و نشاندن پابهسن گذاشتهها روی صندلیها، دارد کمکم فضا را گرم میکند.
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هرکه فکرت نکند، نقش بود بر دیوار
مادر شهید حمید آرکات را لابهلای همین خوشوبشهای زنانه پیدا میکنم؛ یکی از شهدای جنگ دوازدهروزه در نیروی انتظامی که یک دخترک دوساله دارد به اسم نفس. مادر از مسئولیتپذیری پسرش میگوید و نماز اول وقتش؛ حتی وقتهایی که در زمان آزادش، کابینتسازی انجام میداده، لای خاکارهها جایی برای خودش باز میکرده برای خواندن نماز. به خاکارههایی فکر میکنم که آن دنیا دهان باز میکنند و شهادت میدهند به اینکه حمید نمازش را بیشتر از کارش دوست داشته و حتی بیشتر از دوستش که به او میگفت: «حالا بذار بعد از کار بخون.» آدمها با همین رعایتهای کوچک، چقدر بزرگ میشوند.
خودکار و برگه که میرسد دیگر فضای حسینیه شلوغتر شده و صلوات گرفتنها شروع میشود. وسط همین جابهجا شدن مولکولهای هوا بهواسطۀ صوتهای صلواتی، خودم هم جابهجا میشوم و حانیه را پیدا میکنم با لبخند شیرینی روی لبهایش و عکس شهید ابوالفضل باروتچی توی دستهاش. دهه هشتادی است و آن عکس، تصویر همسرش است که در جنگ دوازدهروزه به شهادت رسیده؛ در روز چهارمی که عروسی کرده و رفته بودند سر خانه و زندگی خودشان. اتاقش پر از گلهای خشکی است که ابوالفضل بیمناسبت و بامناسبت برایش خریده و ذهنش پر از خاطراتی که او برایش ساخته؛ از اول واردشدنها و اول غذا کشیدنها برای او توی مهمانی تا عذرخواهیاش برای تأخیر در زمان گل خریدن. گلِ صحبتهاش اما آنجا میشکفد که میگوید: «معلمم.» به بچههایی فکر میکنم که توی کلاس حانیه ادبیات میخوانند و میتوانند تاروپود کلمۀ شهادت را زیر دستهایشان لمس کنند و واژهشناسهای خوبی شوند.
این وسط که مجبورم خودکار و کاغذم را در سیل درخواستها برای نوشتن، پشت سدّ دستهایم حفظ کنم، گوشم پی چانهزنی بچههاست برای جلورفتن و از نزدیکدیدن آقا: «آخه دوستش دارم»، «میدونید ما از کجا اومدیم؟! از خیلی دور»، « تو رو خدا، همین یه بار.» دلم برای مأموری که باید بگوید: «نه، نمیشود» میسوزد و خدا را عمیقاً شکر میکنم که جای او نیستم.
جمعیت همینطور بیشتر و بیشتر میشود. گروههای سرود دانشآموزی با لباسهای رنگارنگ میآیند برای اجرا و ناگهان ضریب جشنیِ فضا جوری بالا میرود که جماعت خوشذوق، شروع میکنند به دست زدن و همراهی و همنوایی با آنها. خاطرهگویی جانبازان دفاع مقدس و صحبتهای مادر شهید هم بعد از آنها جریان دارد. این وسط، آتشفشان خاموش، انتظار جمعیت است که دیگر روشن میشود و گدازههای صبرش فوران میکند: «ما منتظر پسر فاطمه سلاماللهعلیها هستیم.»
خواهر شهید مصطفی بیات از شهدای جنگ دوازدهروزه را لای همین صداهای آتشفشانی پیدا میکنم؛ شهیدی که از تهران انتقالی گرفته و رفته البرز و در منطقهای محروم، مسجد امیرالمؤمنین علیهالسلام را با بچههایی آباد کرده که سر و وضعشان اصلاً مسجدی نبوده؛ همان بچههایی که بعد از شهادتش پشت آمبولانس میدویدند و بابا مصطفی از دهانشان نمیافتاد. حتماً بچهها با گدازههای شهادتش، دنیا را روشن میکنند.
گرمم شده. با پالتویی کلفت در رفتوآمدم که چششم میخورد به نوشتۀ بالای جایگاه: «أنا و علی ابوا هذه الامة». در یک آن، دماسنج بدنم بهصورت پیشرفته تمام گرمای پوششیام را تبدیل میکند به یک گرمای جوششی و سرازیر میکند به قلبم. دلم گرم میشود به اینکه خدا بهترین باباهای دنیا را نصیب ما شیعیان کرده. همینجا جلوی خیالم را میگیرم و نمیگذارم به باباهای پالتویی و پنکهای یا زمستانی و تابستانی فکر کند. هرچند آخرش کار خودش را میکند و به نتیجه میرسد که باباهای بهاری قشنگتریناند. «انّ التراب ربیع الصبیان» از بلندگوی ذهنم پخش میشود و مترجم، پشتبندش میگوید: «خاک، بهار کودکان است.» مگر میشود علی علیهالسلام که ابوتراب است، بابای خاکهای عالم باشد و بهاریترین نباشد؟!
آتنا و آرزو دخترهای نوجوانی هستند که تقریباً انتهای حسینیه نشستهاند. با مربیشان از همدان آمدهاند، یک اتوبوس چهلوپنج نفره از بچههای بهزیستی. آتنا میگوید اگر قرار بود به آقا چیزی بگوید، میگفت: «خدا همیشه برای ما حفظتان کند.» به نظرم زبدهترین تیم حفاظت دنیا، همین دعاهای از ته دل آدمهاست برای کسی که دوستش دارند.
باد، بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید/ درِ دکّان به چه رونق بگشاید، عطار؟
دارم با مادر شهید محسن شاهنظری صحبت میکنم که از شجاعت پسرش در جنگ دوازدهروزه میگوید. رسیدهایم به نقطه جذابی که خودش تنهایی بیست نفر از اشرار را گرفته و خوابانده بود روی زمین تا دوستانش برسند که صدای «حیدر حیدر» بلند میشود. جمعیت با کنار رفتن پرده دست و پایشان را چند ثانیهای گم میکنند تا بالأخره به یک شعار مشترک برسند: «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگه دار».
آقا که مستقر میشوند، هوا میشود هوای دم صبح. انگار ابرها را آورده باشند توی حسینیه و یکییکی نشانده باشند توی چشمهای حاضران تا ببارند. همینطور درهای آسمان است که خدا باز میکند برای سوژهیابی عکاسها. نوشِ جانشان! ما که بخیل نیستیم.
جمعیت که ساکت میشود آقا صحبتهایشان را با دستهبندی سه بخشی ارائه میدهند: اول در مورد وجود مبارک حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام و تقوا و عدالتشان که جلوههای مختلفی داشته؛ گاهی عدالت را با نوازش ایتام و مستمندان اجرا میکردند، گاهی با شمشیر و گاهی با زبان رسا که همان جهاد تبیین بوده. تقوا را هم در سجادۀ نماز، در جنگ و در صبر بیستوپنجساله نشان دادند. آنجایی از حرفشان میماند بیخ گلویم که میگویند: «همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم جنگ نرم. بعضی خیال میکنند این حوادث اینجوری، این تهمتها، این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند.» روی انتشار دستاوردهای انقلاب و جوانهای ایرانی تأکید میکنند و بهطور خاص پرتاب ماهوارهها را مثال میزنند. کاش آن جوانهایی که ماهواره فرستادند به فضا هم توی جلسه باشند تا خوشحالی چشمهای رهبرشان را ببینند. سراغ حاج قاسم که میروند، سه ویژگی برجسته ایمان و اخلاص و عمل را در او پررنگ و خط سلیمانی شدن را برایمان ترسیم میکنند.
درباره اعتراضات اخیر هم همدردی میکنند و حساب معترض و مغتشش را از هم جدا میدانند و میگویند: «ما با معترض حرف میزنیم، مسئولین باید با معترض حرف بزنند امّا با اغتشاشگر حرف زدن فایدهای ندارد؛ اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند» که صدای تکبیرها حسابی بالا میرود. در آخر هم با دعاهای عاقبتبهخیری برای جوانها و صبر برای خانوادههای شهدا و برکت این روز صحبتها را تمام میکنند.
این هنوز اول آذار جهانافروز است/ باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
صحبتها تمام میشود، اما کاری که باید بکنیم تازه شروع میشود؛ ظاهر شدن در نقش امیدپاشهای حقیقی. همان کاری که تکتک ما ایرانیها را تبدیل میکند به کشوردوستهای واقعی که خانه و زندگیشان را برای کشورشان میدهند؛ برای جایی که پرندههایش هم کلۀ سحر بیدارند چه برسد به مردمش که در این سالها درس بیداری و هوشیاری به مردمان جهان دادهاند.
nojavan7CommentHead Portlet