nojavan7ContentView Portlet

یک نفر بودی و یک امت شدی
روایت دیدار رهبر انقلاب با خانواده‌های شهدای اقتدار
یک نفر بودی و یک امت شدی
فِ نعمتی

دلم می‌گفت از رزق و روزی امروز غافل نشوم. شاید به همین دلیل بود که قصه خودم را فراموش کردم و به قصه بقیه دل دادم. دختربچه‌ای با عکس پدر شهیدش جلوی دوربین رفت و مصاحبه کرد. کاش نمی‌دیدم. کاش آن لحظه مشغول قلم و کاغذ خودم بودم. او داشت با عکس پدرش، اشک‌هایش را از روی گونه پاک می‌کرد و بغض سنگینش همراه چین پیراهنش بالا و پایین می‌شد.

1

یادتان می‌آید او اینجا نشست؟

شب را به شوق دیداری صبح کردم که امید می‌رفت من را به «تماشا» برساند. آسمان تاریک بود، هوا هم سرد و زمین، خیس از بارانِ خداوند. در دفتر به‌دنبال آشنا می‌گشتم، ولی باب صحبت که باز شود، غریبه‌ها هم آشنا می‌شوند. با گروه رسانه و روایت به‌سمت حسینیه امام خمینی رحمه‌الله‌علیه به راه افتادیم. این بار انگار خداوند مسیر دیگری برایم باز کرده بود. درها یکی‌‌یکی بدون معطلی به رویم باز می‌شدند. بالاخره وقتش رسید. قدمم را در جایی گذاشتم که حاج قاسم هم در آنجا راه رفته بود. قفل شدم و سخت، بعد نرم‌نرمک وا رفتم و خوش‌حال و سرازپانشناخته به‌دنبال بهترین جای ممکن گشتم. چه صبحی بود 13 دی‌ماه 1404، برخلاف 6 سال پیش.

2

همچنان با خاطراتش زنده‌ایم

من برعکس راویانِ دیگر، با چشمانم به‌دنبال «قصه» می‌گشتم. نمی‌دانستم قصه کنارم نشسته است. به صورت پر از چین و چروکش نگاه کردم. نگاهم را گرفت و گفتم: «از خانواده شهدا هستید؟» گفت: «خواهر شهید هستم». همین برایم کافی بود تا قصه را دنبال کنم. خواهر شهید غلام‌رضا لاسجردی بود؛ زنی پا به سن گذاشته که چشمانش مدام می‌چرخید تا نزدیک‌ترین نقطه را برای دیدن رهبر انقلاب پیدا کند، اما تلاش‌هایش بی‌نتیجه ماند. او برای دیدن رهبر قدرتمند وطن آمده بود؛ وطنی که برادرش در 20 سالگی برای آن به شهادت رسید. وقتی از برادرش می‌گفت صورتش بیشتر چین برمی‌داشت. او اولین فرزند خانواده 9 نفره‌شان بود و غلام‌رضا دومین فرزند و اولین پسر. با هم چهار سال اختلاف سنی داشتند و غلام‌رضا در نوجوانی به خواهرش درباره افکار انقلابی‌اش می‌گفته. غلام‌رضای نوجوان مدام به خواهرش می‌گفته که شاه بی‌کفایت است. غلام‌رضا سپاهی شد و به جنگ رفت. خیلی زود ازدواج کرد و در سقزِ کردستان به شهادت رسید. یک پسر دارد. پدر را دیده؟ نه! با بغض برایم گفت که در چهلم برادرش، فرزند شهید به دنیا آمده. بغض را قورت داد و باز هم برایم از برادر شهیدش گفت؛ از اینکه همه کارهایش با برنامه بوده. «با برنامه» بودن شهید در ذهنم ماند.

3

بار دیگر جمع یاران جمع شد

قصه ... قصه ... قصه ... باز هم نزدیک بود. سرم را برگرداندم تا پشت سرم را ببینم. نگاهم به دو دختر جوان افتاد که به نظر می‌آمد ایرانی نیستند و وقتی عربی صحبت کردند مطمئن بودم لبنانی‌اند. عکس شهید سیدحسن نصرالله در دستشان بود. بی‌قرار بودند. پیگیر احوالاتشان شدم. انگار می‌خواستند نزدیک‌تر بنشینند تا حتما رهبر انقلاب را ببینند. دوست داشتم برایشان کاری کنم. ایستاده بودند و با یکی از خادم‌ها صحبت می‌کردند. به یکی از آن دو اشاره کردم که «همین‌جا کنار من بنشینید. جای خوبی است. می‌توانید ببینید». نشستند. قصه می‌خواستم. من با آمدن به این حسینیه و نشستن در میان منتظران، قصه خودم را ساخته بودم؛ حالا وقت شنیدن قصه دیگران بود.
به شانه‌اش زدم و پرسیدم: «از لبنان آمده‌اید؟» گفت در ایران پزشکی می‌خوانند. سال آخر درسشان است و دیگر فرصتی برای دیدار ندارند. باید همین امروز رهبر انقلاب را ببینند. نفر دوم به گریه افتاد. به عربی چیزی بین خودشان می‌خواندند و دست بر زانو می‌زدند و حالتی از اندوه در رفتارشان بود. پرسیدم: «وقتی سیدحسن شهید شد کجا بودید؟» گفت در ایران بوده‌اند و برایشان بسیار سخت بوده. از حزن شهادت سیدحسن گفتند و من به یاد حزن خودم افتادم و مانند شمعی که کسی خاموشش نکند، درونم آب می‌شدم و فرو می‌رفتم. حواسم را از روزهای شهادت سیدحسن پرت کردم و سعی کردم با دیدن اطرافم به خودم بیایم و شمع را زودتر خاموش کنم.

4

داغ تو این روزها شد تازه‌تر

حسینیه تزیین شده بود. امروز عجب روزی بود. رزق بسیار داشت. دلم می‌گفت از رزق و روزی امروز غافل نشوم. شاید به همین دلیل بود که قصه خودم را فراموش کردم و به قصه بقیه دل دادم. هر کس مشغول کاری بود. دختربچه‌ای با عکس پدر شهیدش جلوی دوربین رفت و مصاحبه کرد. کاش نمی‌دیدم. کاش آن لحظه مشغول قلم و کاغذ خودم بودم. او داشت با عکس پدرش، اشک‌هایش را از روی گونه پاک می‌کرد. بغض سنگینش همراه چین پیراهنش بالا و پایین می‌شد. کاش لباسش را با چادرش به‌خوبی می‌پوشاند تا بالا و پایین ‌رفتن تاب دلش را از آن فاصله نمی‌دیدم. پدرم در کنارم نبود. پدرم در تهران نبود و کیلومترها با او فاصله داشتم. روز پدر است و دیشب با او تماس گرفتم و روز پدر را تبریک گفتم. آیا تلفنی هست که زمین را به آسمان وصل کند و تبریک دخترک را به پدرش برساند؟ عجب روزی بود امروز ...

5

قله را دیدیم، آنجا می‌رویم

پرده سرمه‌ای حسینیه با هر تکانش، موجی بر امواج دلم می‌افزود. ساعت نداشتم. ساعتی هم اطرافم نمی‌دیدم. مراسم شروع شده بود و برنامه‌ها یکی پس از دیگری انجام می‌شدند. صحبت‌های مادر شهیدان خالقی‌پور که به پایان رسید، ناگهان طوفان شد. موج‌ها به هم می‌خوردند، روبه‌رویم دریای سیاه بود که تمام تلاشش را می‌کرد تا قایق کوچکم را زیرورو کند. نمی‌شد، نمی‌توانستم ببینم، نمی‌توانستم قایقم را آرام کنم، نمی‌توانستم از امواج عبور کنم. صبر! باید صبر کرد. نشستم. کمی جایم تغییر کرد و اتفاقا جای بهتری شد. فکر می‌کنید لحظه‌ای که برای اولین‌بار چهره رهبر انقلاب را دیدم چه احوالی داشتم؟ قفل شدم و سخت، بعد نرم‌نرمک وا رفتم و لبخندم کش آمد و از زنی 30ساله به دختربچه‌ای سه‌ساله تبدیل شدم که می‌خواست چادر کوچکش را با دستانش جمع کند و با عروسکش گوشه‌ای بنشیند و به پدرش زل بزند. سلام بر پدر وطنم، سلام بر پدر ایرانم، سلام بر سیدعلی خامنه‌ایِ عزیز، عزیزِ حاج‌ قاسم.
پدر سخن را آغاز کرد. پدر درس داد، نصیحتمان کرد، توصیه‌ها گفت و دلمان را قرص کرد. چقدر خوش‌حال بودم که رهبرم، پیرو راه امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. امروز روز مولاست، اما علی علیه‌السلام برایم آن‌قدر توصیف‌ناپذیر است که به نظرم می‌آید حتی جمله‌ای نیز در این مطلب برای وصفش آغاز نکنم که بی‌شک این متن را انتهایی نخواهد بود. پس بگذارید درباره یکی از یاران توانایش بگویم. پدر درباره امام علی علیه‌السلام گفت: «من در بین همه‌ این خصوصیاتی که راجع به امیرالمؤمنین علیه‌السلام گفته شده است، دو خصوصیت را که امیرالمؤمنین در قله‌ این دو خصوصیت است و ما امروز به این‌ها احتیاج داریم‌، انتخاب کرده‌ام که درباره‌اش چند کلمه‌ای مختصر صحبت کنم: یکی اینکه امیرالمؤمنین در قله‌ «عدالت» است؛ دیگری اینکه امیرالمؤمنین در قله‌ «تقوا» است؛ عدالت و تقوا.»
پدر گفت: «امروز جمهوری اسلامی احتیاج دارد به عدالت و احتیاج دارد به تقوا؛ امروز جمهوری اسلامی نسبت به گذشته، هم در عدالت پیشرفت داشته است، هم در تقوا؛ لکن تا آن مقداری که مورد انتظار است فاصله داریم. امیرالمؤمنین را باید اسوه قرار بدهیم و در این راه به‌سمت آن قله حرکت کنیم». پدر با هر کلامش توانایی و استعدادش در یار امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودن را نشانم می‌داد. او پدر زمان خودش بود و امروز را می‌شناخت؛ روزگاری که نسل جدید با سبک زندگی جدید در آن نفس می‌کشیدند. رهبر انقلاب به جنگ نرم اشاره کردند؛ جنگی که هیچ صدایی ندارد و خودت در را برایش باز می‌کنی و می‌آید کنارت می‌نشیند و فرمان زندگی‌ات را به دست می‌گیرد. پدر به سیاست‌های جنگ نرم دشمن اشاره کرد و از ابزار دروغ، فریب، نفوذ و ایجاد تردید در مردم جامعه سخن گفت و نتیجه‌اش را بی‌انگیزه ‌شدن مردم دانست و گفت: «هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ تلاشند و آماده‌ کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند». من هم مردم بودم؟ بله بودم! از همان‌هایی که بی‌انگیزه و ناامیدند؟ نه، اصلا!

6

راهِ رفتن را نشان دادی به ما

کمی جلوتر آمدم. خدا را شکر، رزق بیشتری دارم جمع می‌کنم. حالا کیفیت تماشای پدر برایم بهتر شده. آن دو دختر لبنانی هم فرصت یافتند جلوتر بیایند. دیدم که لبشان به لبخند وا شد و قلبشان گرم. دست زیر چانه گذاشتم و گوش دادم به همان حرفی که نیاز داشتم بشنوم. رهبر انقلاب گفتند: «ما در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آییم؛ ما با اتکاء به خدای متعال، با اتکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم ان‌شاء‌الله به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد». پدرجان، دلم می‌خواهد فریاد بزنم که چقدر با دشمنانمان دشمنم. چقدر از آن‌ها بیزارم و با آرزوی نابودی آن‌ها بیدار می‌شوم و به سر کار می‌روم و خانه‌داری می‌کنم. پدرجان، توصیه‌هایت را برایمان گفتی، اما دخترت هنوز گیج است.
نفس عمیقی کشیدم و در جایم جابه‌جا شدم تا بدنم خشک نشود. پای پسربچه‌ای به کمرم فشرده شد. خوابیده بود. لحن پدر برای او شبیه لالایی بوده، اما وقت خواب من دیگر گذشته است. پدر با من که دختر بزرگ‌تری بودم بزرگ‌سالانه حرف زده است. به پسربچه نگاه کردم. چشمم بیشتر چرخید و نگاهم افتاد به بنر بزرگی که تصاویر شهیدان جنگ 12روزه بر آن بود. کودکان و زنانی که دشمن خدا و اسلام و ایران، آن‌ها را به شهادت رسانده بود. یکی از آن‌ها برایم آشنا بود. بهتر نگاه کردم. شهید فرشته باقری بود، دختر شهید سرلشکر محمد باقری. لبخند زدم. حالا دیگر گیج نیستم. او یک خبرنگار بود. من هم یک خبرنگارم.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA