در لحظه انگار همه صداها و همهمه اطراف میخوابد، او میماند و تصویر چهره خندان روی پیکسل. بیحواس برای مرد جوان سر تکان میدهد و راه میافتد. انگار نه چیزی میبیند، نه صدایی میشنود. همهجا فقط چهره خندان امیرعلی است. خدا میداند که چقدر دلش برای آن لبخند مهربان تنگ شده. شاگرد کلاس هفتمیاش که با شوروشوق بیمانندی که داشت، هر جلسه خستگی را از تنش درمیآورد. نه فقط نسبت به او که نسبت به دوستان و همکلاسیهایش هم بسیار مهربان بود. هر موقع خوراکی یا تغذیهای داشت، قبل از اینکه خودش چیزی از آن بخورد به دیگران تعارف میکرد و هوای همه را داشت. شخصیت پسرک برایش جالب بود و همین باعث میشد که در جلسات اولیاء و مربیان، همیشه با پدر یا مادرش صحبت کند و از خصوصیات اخلاقی او در خانه بپرسد.
مادرش میگفت: «آرزوهای این پسر تمومی نداره. همهش به فکر آیندهست! هر موقع چیزی میخره بلافاصله میگه: «خب، حالا باید پولامو جمع کنم فلان چیز رو بخرم.» یا بعد از خوردن یه غذای خوشمزه، سریع میپرسه: «مامان، فردا چی درست میکنی؟» و بعدش میگه: «اگه کمک خواستی حتماً روی من حساب کنی ها!» بهخاطر همین روحیهش معمولاً اون برای مسافرتها و تفریحات خانواده برنامهریزی میکنه و حواسش هست که حتماً به همه خوش بگذره.»
وقتی توی کلاس حرف از شغل مورد علاقه بچهها میشد، در رؤیاهای امیرعلی، آینده شبیه یک زمین بازی بزرگ و بیپایان بود که میشد در آن دروازهبان فوتبال، مجری تلویزیون، معلم، پرستار بچهها یا حتی رئیسجمهور شد. یک بار هم گفته بود اگر امام زمان بیاید، با او به جنگ میرود. آرزوها انگار اسباببازیهای ذهنش بودند که ساعتهای طولانی در موردشان فکر میکرد و برای عملی کردنشان برنامه میریخت.
مرد جوان وسط مسیر و روی پاهایش ایستاده بود، ولی ذهنش داشت در دریای خاطرات شاگردش شنا میکرد. حالا دیگر هر بهانهای او را یاد امیرعلی میانداخت، حتی بوی غذای موکبهای اطراف! یاد تغذیههای سالم و خانگی امیرعلی افتاد و او که میگفت: «آقا وقتی کلاس پنجم بودم، معلممون یه کلیپ در مورد ضرر خوراکیهای ناسالم مثل سوسیس و کالباس بهمون نشون داد و از اون به بعد، دیگه هیچوقت نتونستم سمتشون برم.»
صدای نوحههای قدیمی در فضا پیچیده بود. با چفیهای که روی شانههایش انداخته بود عرق پیشانیاش را پاک کرد و زیر لب گفت: «امیرعلی هم عاشق چیزهای قدیمی بود ...» پسرک همیشه تعریف میکرد که تا چه حد به گذشتهها علاقه دارد و برای تفریح همیشه آهنگها، بازیها و ورزشهای قدیمی، مثل ورزش زورخانهای و کشتی را انتخاب میکند. البته در کنار اینها، بازیهای رایانهای را هم خیلی زیاد دوست داشت و بخش زیادی از اوقات فراغتش را برای این سرگرمیها میگذاشت.
یک بار میان صحبتهایش به پدر امیرعلی گفته بود: «پسرتون خیلی بامحبته.» و او تعریف کرده بود که پسرش از کودکی عادت داشت موقع خداحافظی، برای عزیزانش بوسه بفرستد و با هر دو دستش قلب کوچکی را نشان دهد که انگار به عشق آنها میتپید. کمکم این سبک خداحافظی کردن، تبدیل به رمز اختصاصی میان او و خانوادهاش شده بود. انگار پسرک میخواست این قلبهای کوچکی را که در فضا معلق میمانند برای روزهای نبودنش یادگاری بگذارد.
خیره شده بود به زائرانی که در هیچ چهارچوبی قابل دستهبندی نبودند. مرد، زن، پیر، جوان و ... تنها نقطه اشتراکشان این بود که همه با تمام سختیها، سودای رسیدن به محبوب در دلشان بود. حتی کودکانی که دست در دست والدینشان گام برمیداشتند. وقتی با شاگردانش به مشهد رفته بودند، دیده بود که چطور امیرعلی با دیدن بچههای کوچک ذوقزده میشود. خودش میگفت: «من همه اسباببازیای بچگیمو نگه داشتم که بعدا به بچه و نوههام نشون بدم. الانم هرچی به داداشم میگم که زودتر ازدواج کنه و بچهدار بشه، گوش نمیده. حس میکنم خیلی عموی باحالی برای بچههاش میشم.»
گرمای هوا و نور خورشیدِ تابستان، مسیر را خلوت کرده بود، ولی او اصلاً متوجه خودش و اطراف نبود. پدر امیرعلی گفته بود: «پسرم همیشه بعد از آخرین امتحان خردادماهش، با ذوق برای تعطیلاتش برنامهریزی میکنه و اسمشو توی کلاسای مورد علاقهش مینویسه.» چیزی در دلش فروریخت وقتی یادش آمد امسال اصلا فصل مورد علاقه پسرک شروع نشد؛ چون حدود ساعت سهونیم بامداد جمعه، ۲۳ خرداد، خانهشان در اثر اصابت موشک، با صدای مهیبی فروریخت و نیروهای امدادی وقتی به اتاقش رسیدند که همهچیز به تلی از خاک بدل شده بود ...
رؤیاها و تمام آینده امیرعلی زیر آوار سنگدلی رژیم صهیونیستی برای همیشه خاموش شد. پس از چند ساعت که او را از زیر آوار بیرون کشیدند، دیگر نفسی برایش باقینمانده بود. از همان موقع خانه، مدرسه و کلاس، پر از سکوتی شد که نبودنش را فریاد میزد و جای خندههایش را دلتنگی و غربتی پر کرد که انگار جرم داشت و بر قفسه سینه همه اطرافیانش سنگینی میکرد.
کسی به شانه مرد جوان میزند: «اتفاقی افتاده برادر؟ یک ساعته اینجا وایسادی!» و او ناگهان به خودش میآید. هنوز باورش نمیشود بین آن همه عکس و شهید، هدیهای که پسر جوان ناغافل در دستانش گذاشت، باید عکس دانشآموز شهیدش باشد. چند قدم جلوتر میرود و یکبار دیگر نگاهش میکند: «خواستی بگی حواست بهمون هست. آره؟» پیکسل را به کولهاش وصل میکند و زیر لب میگوید: «حالا دیگه قدمبهقدم کنارمی باحالترین پسر دنیا».
انگار عکس امیرعلی با آن لبخند معصوم و نگاه مهربانش تمام زائران را بدرقه میکند ...
پسری که آرزوهایش پایان نداشت
nojavan7ContentView Portlet
درباره شهید امیرعلی خرمی
پسری که آرزوهایش پایان نداشت
مهدیه مقصودی
بهمحض اینکه مأمور عراقی گذرنامهاش را در مرز خسروی مهر میکند، از جمعیت فاصله میگیرد و سفرش را با قدمهایی آرام و مطمئن شروع میکند. چقدر دوست داشت برای اربعین امسال پویشی راه بیندازد و هر زائر به نیابت یکی از شهدای جنگ دوازدهروزه در این مسیر قدم بردارد. نشد! انگار قسمت نبود. همین که حالا در مشایه است خدا را شکر میکند و قدمهایش را تندتر برمیدارد تا قبل از بالا آمدن خورشید به جایی برسد. چشمش به اولین موکب مسیر میافتد که پذیراییاش نه غذاست، نه شربت و آب! هدیه این موکب جمعوجور نزدیک مرز خسروی، عکس و پیکسل شهداست. همان ایده به نتیجه نرسیده خودش! با لبخند دستش را مقابل پسری که در موکب ایستاده باز میکند. دایره سفید توی دستش مینشیند. با اشتیاق، نگاهش پایین میرود که زودتر ببیند قرار است همسفر کدام شهید باشد. خشکش میزند ...
این مطلب را در شبکه های اجتماعی و پیامرسانها به اشتراک بگذارید
1
nojavan7CommentHead Portlet